( داستان از زبان اگمن )
من : خب ، خب ... همه چیز آماده است . متال سونیک بابا چطوره ؟
متال سونیک : من آماده شکست دادن اون سونیکِ تقلبی هستم ارباب اگمن !
من: هو هو هو .... خوشم اومد .... اما یک جاش رو اشتباه گفتی .... اون خارپشت شکست نمی خوره ، قراره از صفحه روزگار محو بشه ! ولی قبلش .... چطوره یکم خودت رو گرم کنی ؟ با پس گرفتن فانتوم روبی و زبرجد انحراف ؟
متال سونیک : هرچه شما بگید ارباب !
بزار ببینم ، این مخفیگاه جدید اون سگ سادیسمی و لک لک محتاطه ؟
( هووووی ! سگ سادیسمی عمته بی شعور 😐🔪 اینفینیت من جذاب ترین موجود زنده است 😐🔪 گورتو گم کن انسان بی ارزش 😐🔪 )
مانیتور یک خونه نسبتا بزرگی رو توی پایتخت نشون میداد . اونجا انگار فقط یک خونه عادی بود ولی آخرین باری که سیگنال فانتوم روبی و زبرجد انحراف رو پیدا کردم اینجا رو نشون میداد . به هر حال .... بهتره آماده حمله بشم .
( یک ساعت بعد )
متال سونیک آماده حمله بود .
من : متال سونیک .....
متال سونیک : اسم من پارا متال سونیک دی اکسه !
من : بهت میگم پارا متال . خب پارا متال ! اون موجود های ضعیف رو بکش !
پارا متال رفت داخل خونه اما توسط یک انرژی به عقب پرت شد . اینفینیت ! حدسم درست بود ! خودش بود ! اما چرا تنهاست ؟ قضیه بو داره ....
من : پارا متال ! فانتوم روبی رو پس بگیر !
( داستان از زبان اینفینیت )
درحالی که بیاکو و کریستا رو بغل کرده بودم رسیدیم ....
فقط بخاطر اینکه اون اردک اینجاست اومدم اینجا وگرنه کی پاش رو میزاره تو این سطل آشغال ؟
درسته ، ما الان داریم جایی میریم که اون موش فاضلاب هم اونجاست یعنی پایگاه مقاومت .
و همونطور که انتظار داشتم اونا فکر کردن میخوام حمله کنم ولی اونا یا احمقن یا کورن .... آخه کدوم آدم عاقلی با دو تا زن و بچه میاد بجنگه ؟
ولی من همیشه برای همه موقعیت ها آماده ام .
یک پرچم کوچک سفید ساختم و اون رو تکون دادم .
یک دختر بچه خرگوش اومد طرفم . خرگوشه : این پرچم سفیده ! یعنی صلح !
پشت سرش دو نفر اومدن دنبالش که آشنا هم بودن همون خارپشت مشکی - آبی و همون گربه 😐 شانس ندارم که 😐 نمیشه این دو تا اینجا نباشن 😐 با اون حرف هایی که زدم قطعا همه چیز رو به آلیس و کریستا میگن . البته بیشتر به آلیس . نمی خوام از دستم ناراحت بشه . شاید هم ازم متنفر بشه ....
گربه خرگوشه رو بغل کرد و خارپشته با تعجب نگاهم کرد .
خارپشته : صلح ؟ اونم تو ؟ نکنه .... صبر کن ببینم ! قضیه اینا چیه ؟
به آلیس و کریستا و بیاتریکس و بیاکو اشاره می کرد .
من : باید بگم که ....
گربه بنفشه : تو باید بگی اینجا چیکار می کنی ؟ اول این سوال و بعد داستان هات رو شروع کن .
من : باید بیام تو ، مهمون حبیب خداست منم مهمونم . نباید با من بهتر رفتار بشه .
گربه بنفشه : قبلش بگو چرا اینجایی .
من : جواب همین سوال توی داستانیه که می خوام بگم .
خارپشت صورتی : خب خانوم ها با ما میان تو برو با پسرا و داستان رو برای اونها تعریف کن .
خارپشت مشکی سبزه : در ضمن پسرا حواستون بهش باشه ها . از من گفتن بود ....
و بعد خرگوشه آلیس و کریستا و بیاتریکس و بیاکو رو با خودش به جایی که دخترا می رفتن راهنمایی کرد .
یکم استرس گرفتم . نکنه اونا .... باید امیدوار باشم صداشون در نیاد .
موش فاضلاب : به کجا نگاه می کنی ؟ این « داستان » رو نمی خوای تعریف بکنی ؟ راستی ، عشقت منتظرته . نمی خوای بری پیشش ؟
دو جمله آخر رو با کنایه گفت . اون موش فاضلاب با چه جرئتی .....
من : عصبانیم نکن موش کثیف ....
موش فاضلاب : من یک خارپشتم ! این برات غیرقابل درکه ؟ درضمن من خیلی هم تمیزم .
من : آها ، چرا زودتر نگفتی ؟ پس تو یک « خَرپُشت » هستی . نمی دونستم .
خرپشت : اصلاً بهم بگو سونیک ! اسمم اینه !
من : باشه سوسک .
سوسک : بگو سو .
من : سو
سوسک : نی
من : نی
سوسک : ک
من : ک
سوسک : سونیک !
من : سوسمار !
سونیک : تو درست بشو نیستی 🥲
من : نه تا وقتی که تو نمیری .
؟؟؟ : اههههههههم !
اون سرخ پوست داشت صحبت می کرد .
سرخ پوست : خب می فرمودید جناب شغال ! قضیه چیه ؟
من : بلاخره یک عاقل بین شما پیدا شد ؟
بقیه به جز اون سرخ پوست با تعجب نگام کردن .
من : چیه ؟
سان اُف دِ بیتچ : ما بچه های مسلمون چند تا امام داریم ؟
با اون سرخ پوست بود .
سرخ پوست : ۱۴ تا !
وات ؟ ۱۴ تا ؟ یعنی با چهارده معصوم قاطی کرده ؟ دینیش به درد لای جرز دیوار می خوره 😐 برم محو شم من که به این گفتم عاقل 😐 همون خرپشت ازش بهتره به مولا 😐
دوست زرد سونیک : اینطوری نمیشه 😐 بزارید از اول شروع کنیم .
و بعد روش رو به طرف من کرد .
دوست زرد سونیک : اسم من تیلزه . از آشنایی با شما خوشبختم . خب ، میشه راجب همون قضیه صحبت کنید .
من : به نظر میاد این روباه از همتون عاقل تره . به نظر من این روباه باید رئیستون میشد .
روباه یکم سرخ شد .
من : خب داستان اینه که .....
( دقایقی بعد درون آزمایشگاه پایگاه مقاومت )
سونیک : پس میگی اگمن زده به سیم آخر و می خواد همه رو بکشه ؟
تیلز : پس چرا تو الان پیش مایی ؟
من : اومدم اون پلاتیپوس رو با خودم ببرم .
سان اُف دِ بیتچ : و به همین راحتی تو در میری ؟
من : همین الان هم اگه بخوام می تونم شما ها رو بکشم . تازه اگه شما ها نخواهید تحویلش بدید من راجب منبع قدرت جدیدش چیزی بهتون نمیگم .
تیلز : منبع قدرت جدیدش ؟
و به دوستاش علامت داد که استارلاین رو برام بیارن .
برفک یخچال : تو اصلاً از کجاش راجبش فهمیدی ؟
من : من هر کلون از هر کسی درست کنم می تونم چیز هایی که میبینه و می شنوه رو ببینم و بشنوم . حتی می تونم بفهمم اون کلون از بین رفته یا نه . فعلاً یک کلونی که از خودم ساختم از بین نرفته و حواس دکتر رو پرت کرده .
اون برفک با سکوت حرفم رو تایید کرد .
( درون سالن پذیرایی در پایگاه مقاومت داستان از زبان مانا )
روژ : این چطوره ؟
من : همممم ، بد نیست ؟
امی : بلیز بیا باهم بریم .
بلیز : باشه ، بریم .
کریستا : اگه بابا و بقیه ببینن .....
یهو قیافه ما عین بچه ای که اسباب بازیش رو ازش گرفتن شد .
روژ : در رو روشون قفل کردم . نمی تونن بیان بیرون .
همه نفس راحتی کشیدم . اگه فکر می کنید ما پارتی گرفتیم اصلاً اشتباه نمی کنید ! 😐 پارتی دخترونه است و پسرا نباید بیان توش 😐 اینطوری راحت تریم 😐 فکر روژ بود که پارتی بگیریم البته قبلش با این خانم ها هم آشنا شدیم . این دخترا واقعاً بچه های خوبین ! اصلاً به باباهاشون نرفتن !
ماریا : میگم .... بهتر نیست از شدو و بقیه بپرسیم چه خبر شده و بعد به پارتی ادامه بدیم ؟
من : شدو و بقیه ؟
روژ هم با یک پوزخند ماریا رو نگاه کرد .
روژ : آخییییییی ! دلش برای آقاشون تنگ شده 😏
ماریا : من فقط می خوام بدونم چی شده ، قضیه اونطوری که فکر می کنید نیست (。・//~ //・。)
آلیس : خب .... پس چرا بهش نمیگی ازش خوشت میاد (@_@)
بیاتریکس : فقط بهش بگو دوست دارم و بعد کم کم همه چی درست میشه (~‾▿‾)~
( این شکل بالا منو یاد دازای می اندازه 😂 )
بیاکو : شدو کیه ؟
کریستا : منم نمی دونم .
کیریم : همون آقای خارپشت مشکی .
دخترا : └|∵|┐♪♪┌|∵|┘♪
ماریا : من میرم از ش-ش-شدو اطلاعات بگیرم ....
روژ :کیس فراموش نشه (〃゚3゚〃)
من و بلیز : روژژژژژژژژژ !
و بعد ماریا با سرخی تمامممممم به سمت آزمایشگاه رفت .....