داستان سرنوشت قسمت بیست و سوم

( داستان از زبان اگمن )

من : خب ، خب ... همه چیز آماده است . متال سونیک بابا چطوره ؟

متال سونیک : من آماده شکست دادن اون سونیکِ تقلبی هستم ارباب اگمن !

من: هو هو هو .... خوشم اومد .... اما یک جاش رو اشتباه گفتی .... اون خارپشت شکست نمی خوره ، قراره از صفحه روزگار محو بشه ! ولی قبلش .... چطوره یکم خودت رو گرم کنی ؟ با پس گرفتن فانتوم روبی و زبرجد انحراف ؟

متال سونیک : هرچه شما بگید ارباب !

بزار ببینم ، این مخفیگاه جدید اون سگ سادیسمی و لک لک محتاطه ؟

( هووووی ! سگ سادیسمی عمته بی شعور 😐🔪 اینفینیت من جذاب ترین موجود زنده است 😐🔪 گورتو گم کن انسان بی ارزش 😐🔪 )

مانیتور یک خونه نسبتا بزرگی رو توی پایتخت نشون میداد . اونجا انگار فقط یک خونه عادی بود ولی آخرین باری که سیگنال فانتوم روبی و زبرجد انحراف رو پیدا کردم اینجا رو نشون میداد . به هر حال .... بهتره آماده حمله بشم .

( یک ساعت بعد )

متال سونیک آماده حمله بود .

من : متال سونیک .....

متال سونیک : اسم من پارا متال سونیک دی اکسه !

من : بهت میگم پارا متال . خب پارا متال ! اون موجود های ضعیف رو بکش !

پارا متال رفت داخل خونه اما توسط یک انرژی به عقب پرت شد . اینفینیت ! حدسم درست بود ! خودش بود ! اما چرا تنهاست ؟ قضیه بو داره ....

من : پارا متال ! فانتوم روبی رو پس بگیر !

( داستان از زبان اینفینیت )

درحالی که بیاکو و کریستا رو بغل کرده بودم رسیدیم ....

فقط بخاطر اینکه اون اردک اینجاست اومدم اینجا وگرنه کی پاش رو میزاره تو این سطل آشغال ؟

درسته ، ما الان داریم جایی میریم که اون موش فاضلاب هم اونجاست یعنی پایگاه مقاومت .

و همون‌طور که انتظار داشتم اونا فکر کردن می‌خوام حمله کنم ولی اونا یا احمقن یا کورن .... آخه کدوم آدم عاقلی با دو تا زن و بچه میاد بجنگه ؟

ولی من همیشه برای همه موقعیت ها آماده ام .

یک پرچم کوچک سفید ساختم و اون رو تکون دادم .

یک دختر بچه خرگوش اومد طرفم . خرگوشه : این پرچم سفیده ! یعنی صلح !

پشت سرش دو نفر اومدن دنبالش که آشنا هم بودن همون خارپشت مشکی - آبی و همون گربه 😐 شانس ندارم که 😐 نمیشه این دو تا اینجا نباشن 😐 با اون حرف هایی که زدم قطعا همه چیز رو به آلیس و کریستا میگن . البته بیشتر به آلیس . نمی خوام از دستم ناراحت بشه ‌. شاید هم ازم متنفر بشه ....

گربه خرگوشه رو بغل کرد و خارپشته با تعجب نگاهم کرد .

خارپشته : صلح ؟ اونم تو ؟ نکنه .... صبر کن ببینم ! قضیه اینا چیه ؟

به آلیس و کریستا و بیاتریکس و بیاکو اشاره می کرد .

من : باید بگم که ....

گربه بنفشه : تو باید بگی اینجا چیکار می کنی ؟ اول این سوال و بعد داستان هات رو شروع کن .

من : باید بیام تو ، مهمون حبیب خداست منم مهمونم . نباید با من بهتر رفتار بشه .

گربه بنفشه : قبلش بگو چرا اینجایی .

من : جواب همین سوال توی داستانیه که می خوام بگم .

خارپشت صورتی : خب خانوم ها با ما میان تو برو با پسرا و داستان رو برای اونها تعریف کن .

خارپشت مشکی سبزه : در ضمن پسرا حواستون بهش باشه ها . از من گفتن بود .‌...

و بعد خرگوشه آلیس و کریستا و بیاتریکس و بیاکو رو با خودش به جایی که دخترا می رفتن راهنمایی کرد .

یکم استرس گرفتم . نکنه اونا .... باید امیدوار باشم صداشون در نیاد .

موش فاضلاب : به کجا نگاه می کنی ؟ این « داستان » رو نمی خوای تعریف بکنی ؟ راستی ، عشقت منتظرته . نمی خوای بری پیشش ؟

دو جمله آخر رو با کنایه گفت . اون موش فاضلاب با چه جرئتی .....

من : عصبانیم نکن موش کثیف ....

موش فاضلاب : من یک خارپشتم ! این برات غیرقابل درکه ؟ درضمن من خیلی هم تمیزم .

من : آها ، چرا زودتر نگفتی ؟ پس تو یک « خَرپُشت » هستی . نمی دونستم .

خرپشت : اصلاً بهم بگو سونیک ! اسمم اینه !

من : باشه سوسک .

سوسک : بگو سو ‌.

من : سو

سوسک : نی

من : نی

سوسک : ک

من : ک

سوسک : سونیک !

من : سوسمار !

سونیک : تو درست بشو نیستی 🥲

من : نه تا وقتی که تو نمیری .

؟؟؟ : اههههههههم !

اون سرخ پوست داشت صحبت می کرد .

سرخ پوست : خب می فرمودید جناب شغال ! قضیه چیه ؟

من : بلاخره یک عاقل بین شما پیدا شد ؟

بقیه به جز اون سرخ پوست با تعجب نگام کردن .

من : چیه ؟

سان اُف دِ بیتچ : ما بچه های مسلمون چند تا امام داریم ؟

با اون سرخ پوست بود .

سرخ پوست : ۱۴ تا !

وات ؟ ۱۴ تا ؟ یعنی با چهارده معصوم قاطی کرده ؟ دینیش به درد لای جرز دیوار می خوره 😐 برم محو شم من که به این گفتم عاقل 😐 همون خرپشت ازش بهتره به مولا 😐

دوست زرد سونیک : اینطوری نمیشه 😐 بزارید از اول شروع کنیم .

و بعد روش رو به طرف من کرد .

دوست زرد سونیک : اسم من تیلزه . از آشنایی با شما خوشبختم . خب ، میشه راجب همون قضیه صحبت کنید .

من : به نظر میاد این روباه از همتون عاقل تره . به نظر من این روباه باید رئیستون میشد .

روباه یکم سرخ شد .

من : خب داستان اینه که .....

( دقایقی بعد درون آزمایشگاه پایگاه مقاومت )

سونیک : پس میگی اگمن زده به سیم آخر و می خواد همه رو بکشه ؟

تیلز : پس چرا تو الان پیش مایی ؟

من : اومدم اون پلاتیپوس رو با خودم ببرم .

سان اُف دِ بیتچ : و به همین راحتی تو در میری ؟

من : همین الان هم اگه بخوام می تونم شما ها رو بکشم . تازه اگه شما ها نخواهید تحویلش بدید من راجب منبع قدرت جدیدش چیزی بهتون نمیگم .

تیلز : منبع قدرت جدیدش ؟

و به دوستاش علامت داد که استارلاین رو برام بیارن ‌.

برفک یخچال : تو اصلاً از کجاش راجبش فهمیدی ؟

من : من هر کلون از هر کسی درست کنم می تونم چیز هایی که میبینه و می شنوه رو ببینم و بشنوم . حتی می تونم بفهمم اون کلون از بین رفته یا نه . فعلاً یک کلونی که از خودم ساختم از بین نرفته و حواس دکتر رو پرت کرده .

اون برفک با سکوت حرفم رو تایید کرد .

( درون سالن پذیرایی در پایگاه مقاومت داستان از زبان مانا )

روژ : این چطوره ؟

من : همممم ، بد نیست ؟

امی : بلیز بیا باهم بریم .

بلیز : باشه ، بریم .

کریستا : اگه بابا و بقیه ببینن .....

یهو قیافه ما عین بچه ای که اسباب بازیش رو ازش گرفتن شد .

روژ : در رو روشون قفل کردم . نمی تونن بیان بیرون .

همه نفس راحتی کشیدم . اگه فکر می کنید ما پارتی گرفتیم اصلاً اشتباه نمی کنید ! 😐 پارتی دخترونه است و پسرا نباید بیان توش 😐 اینطوری راحت تریم 😐 فکر روژ بود که پارتی بگیریم البته قبلش با این خانم ها هم آشنا شدیم . این دخترا واقعاً بچه های خوبین ! اصلاً به باباهاشون نرفتن !

ماریا : میگم .... بهتر نیست از شدو و بقیه بپرسیم چه خبر شده و بعد به پارتی ادامه بدیم ؟

من : شدو و بقیه ؟

روژ هم با یک پوزخند ماریا رو نگاه کرد .

روژ : آخییییییی ! دلش برای آقاشون تنگ شده 😏

ماریا : من فقط می خوام بدونم چی شده ، قضیه اونطوری که فکر می کنید نیست ⁦(。・//~ //・。)⁩

آلیس : خب .... پس چرا بهش نمیگی ازش خوشت میاد ⁦(@_@)⁩

بیاتریکس : فقط بهش بگو دوست دارم و بعد کم کم همه چی درست میشه ⁦(~‾▿‾)~⁩

( این شکل بالا منو یاد دازای می اندازه 😂 )

بیاکو : شدو کیه ؟

کریستا : منم نمی دونم .

کیریم : همون آقای خارپشت مشکی .

دخترا : ⁦└|∵|┐♪⁩⁦♪┌|∵|┘♪⁩

ماریا : من میرم از ش-ش-شدو اطلاعات بگیرم ....

روژ :کیس فراموش نشه ⁦(〃゚3゚〃)⁩

من و بلیز : روژژژژژژژژژ !

و بعد ماریا با سرخی تمامممممم به سمت آزمایشگاه رفت .....

[ سه شنبه هشتم فروردین ۱۴۰۲ ] [ 7:48 ] [ ریحانه ] [ ]
آخرین مطالب