از زبان نویسنده /:
شب بود.....نور ماه به دریا میخورد.....و نسیم ملایمی میوزید..... همهی افراد در خوابی عمیق بودند.....اما یک 4 نفر بودند که اصلاً نمیتونستند بخوابند....اولیش : خفاشی بود که در اتاق خود نشسته بود و داشت به اتفاقات امروز فکر میکرد. دومین نفر : فردی بود که با چشمان قرمز و جدیی اش مراقب اطراف کشتی بود ، زیرا یک خارپشت سفید که خیلی تنبل و کمی بی عرضه بود الان هفت پادشاه رو خواب میدید. سومین نفر : خارپشت آبی رنگی بود که در اتاقش نشسته بود و انتظار میکشید تا با یک نفر حرف بزنه. و چهارمین نفر : دختری بود که موهایش بخاطر نسیم ملایمی که میوزید مانند موج های دریا در حال حرکت بودند.
سوالی اینجا پیش میاد که به چه چیزی فکر میکنند ؟
از زبان رژ /:
روی تختم نشسته بودم و فقط به دیوار خالی که جلوم بود خیره شده بودم ، هیچ وقت فکر نمیکردم که دوباره اون احساس بهم دست بده ، احساسی که قلبت رو مثل یخ آب میکنه و احساس حقارت بهت دست میده ، امروز بعد از سالها این احساس پوچگرایی رو تجربه کردم اما نمیخوام قبول کنم که این اتفاق افتاد
من :(( آه.....یعنی با قبل هیچ فرقی نکردم ؟ )).
بعد از گفتن این کلمات یاد گذشته هایی افتادم که آرزو میکردم ای کاش هیچوقت به خاطر نمیآوردم .
فلش بک /:
داشتم تو خیابون های خلوت روستامون قدم میزدم ، اینجا آدم ( حیوان ) های زیادی زندگی نمیکنن ولی بازم با جای خوبیه ، البته فقط توی روز ها اینجوریه ، از وقتی که پدر و مادرم رفتن سفر حدود یک هفته میگذره ، پدرم یک کشاورز بود و مادرم یک زن خانه دار خیلی زیبا و مهربون بود و منم یک دختر زیبا بودم جوری که همهی مردم روستا منو خوشگل ترین دختر اونجا میدونستن ، ما هیچوقت از زندگیمون ناراضی نبودیم و همیشه خدا رو شکر میکردیم که زندگی خیلی خوبی داریم ، مردم روستا باهام خیلی خوب رفتار میکردن ، اما......چرا این رفتار هاشون مثل.......
از فکر و خیال بیرون اومد ، به دور و اطرافم نگاه کردم انگار هنوز خونه خالیه و پدر و مادرم هنوز برنگشتن ، اما من باید مقاومت کنم متمعنم که به زودی برمیگردن ، تصمیم گرفتم بخوابم و کمی آروم بگیرم.
چند ساعت بعد /:
بعد از گذشت چند ساعت بلاخره از خواب بیدار شدم ، باید برم و برای خودم نون بخرم خدا رو شکر که پدرم قبل از رفتن کلی پول برام کنار گذاشته وگرنه باید میرفتم از آشغالا برای خودم غذا بیارم ، از خونه بیرون رفتم و در کوچه پس کوچه های روستا پیادهروی کردم ، وقتی که به نانوایی رسیدم توی صف ایستادم و منتظر موندم تا نوبتم بشه و وقتی که نوبتم شد رفتم جلوی نانوا و گفتم :(( لطفاً یک تیکه نون بهم بدید)).
نانوا هم لبخند زد و گفت :(( چشم !)).
بعد به شاگردش گفت که برام یک تکه نون بپزه و اون هم دست به کار شد ، نانوا دوباره صورتش رو سمتم گرفت و دوباره بهم لبخند زد اما..... اینبار لبخندش خیلی مهربونه به نظر نمیومد چشماش رو نیمه باز گذاشته بود و زبونش رو بین لبهاش حرکت میداد ، اولش کمی مضطرب شدم اما تصمیم گرفتم به یک سمت دیگه نگاه کنم اما خیلی زود از این کارم پشیمون شدم ، تمام کسایی که برای گرفتن نون اومده بودن توی صف داشتن مثل نانوا منو نگاه میکردن هم مردا و هم زنا و هم بچه ها!!!
دیگه نمیتونستم این نگاه های ترسناک و شهوت انگیز رو نگاه کنم و سرم رو زیر گرفتم و تصمیم گرفتم به اطرافم توجه نکنم ، بعد از چند دقیقه نونم حاضر شد منم دستم رو دراز کردم و میخواستم برش دارم اما یکدفعه نانوا دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشوند اما نه خیلی نزدیک در حدی که صورتم رفت نزدیک صورتش اما نه خیلی نزدیک ، نانوا صورتش رو به صورتم نزدیکتر کرد و موهام رو بو کرد ، بعد از چند ثانیه به زور دستم رو از دستش بیرون کشیدم و با لبخندی مضطرب نون رو برداشتم و از اونجا رفتم ، اما اونا هنوز داشتن بهم نگاه میکردن و این منو خیلی آزار میداد ، راستی گفته بودم که روزها اینجا جای خوبیه برای زندگی اما شب ها.......
دیگه به این قضیه فکر نکردم و به سمت خونم حرکت کردم.
چند دقیقه بعد /:
وقتی که به خونه رسیدم در ها رو قفل کردم پنجره ها رو بستم و روی صندلی نشستم ، نون رو گذاشتم روی میز کنارم و نفس راحتی کشیدم ، خوشبختانه امروز دیگه خیلی از اونا مثل چند روز پیش دنبالم نیومدن !
بیخیال این قضایا شدم و شروع کردم به خوردن نون و به همراهش پنیری رو که روی تاقچه بود رو هم تناول کردم ، با اینکه یک جور صبحونه معمولیه اما هنوز هم خوشمزست !
چند دقیقه بعد /:
بعد از چند دقیقه دست از خوردن کشیدم و تصمیم گرفتم کمی کتاب بخونم رفتم کتابی که بیشتر از همه دوست دارم رو برداشتم و شروع کردم به خوندن من این داستان رو بیشتر از تمامی داستانا دوست دارم .
من هم با صدای آروم شروع کردم به خوندن :(( سالها پیش دزد دریایی زندگی میکرد به نام کاپیتان ویلیام باربوسا اون بزرگترین دزد دریایی تمام دوران بود و اون کلی گنج تصاحب کرده بود اما یک گنجی وجود داشت که اون بیشتر از هر گنجی به اون عشق میورزید....الماس دریا ! الماسی که به گفته خیلی ها یک الماس قدرتمنده و کاپیتان ویلیام باربوسا قبل از اعدام گفته بود :(( ممکنه که الان زمان مرگم فرا رسیده باشه اما من قسم میخورم که یک روزی بر میگردم و کل جهان را به تسخیر خودم در میاورم )).
این جمله کاپیتان باربوسا منو خیلی میترسونه اما سالها از اون اعدام میگذره و تا الان هیچ اتفاقی نیفتاده .
از خوندن کتاب خسته شدم اما همین که از پنجره به بیرون نگاه کردم ترس تمام وجودم رو فرا گرفت ، دوباره نه !
شب ها اینجا واقعاً وحشتناک میشه !!!
تصمیم گرفتم برم توی تختم و کمی بخوابم اما همینکه پتو رو روی خودم کشیدم ، صدای در اومد!!!!
از ترس نمیدونستم باید چیکار کنم ، دلم میخواست فرار کنم اما هیچ راه فراری نبود ، صدای زدن در هی بلند و بلندتر میشد ، دیگه چاره ای برام نمونده اگه در رو باز نکنم ممکنه که در رو بشکنن برای همین هم آروم رفتم سمت در و گفتم :(( از من چی میخواید برید پی کارتون !)).
اما اونا دوباره در زدن و در زدنشون از قبل محکم تر بود وای خدا چیکار کنم ؟!
یکدفعه از پشت در صدا اومد صدای یک دختر :(( ببخشید اینجا منزل رژ خفاشه ؟)).
من هم با ترس گفتم :(( ن....نه برید گمشید !!!)).
اون دختر خنده آرومی کرد و گفت :(( هه هه هه آه رژ مثل همیشه دروغگوی بدی هستی ! )).
من :(( از.....از م.....از من....چی میخواید ؟!!!)).
اون دختر با صدای آروم تر از قبل گفت :(( آه....صدای قشنگی داری ! امروز صبح وقتی توی صف نانوایی دیدمت نمیتونستم تحمل کنم ، واقعاً زیبایی این زیبایی واقعاً خیره کنندست میخوام.....میخوام که این زیبایی رو هرروز ببینم ، توی تخت ! ، توی خونه ! ، توی حموم ! ، توی بازار ! ، توی آشپزخونه ! ، توی همه جا !!! پس لطفاً در رو باز کن تحمل اینکه ازم دور باشی رو ندارم !!!)).
از ترس فقط گریه کردن از برمیومد ، ترسناکترین چیز توی این روستا وقتی اتفاق میافته که شب بشه و اونم.......
دیگه چاره ای نداشتم اگه در رو باز نمیکردم متمعنم در رو میشکست اینجوری فردا شب دیگه نمیتونم امنیت خودم رو تضمین کنم !
دستم رو بردم سمت در و چوبی که به عنوان قفل در جلوی در گذاشته بودم رو برداشتم و وقتی که در باز شد چهره دختری بزرگتر از خودم رو دیدم که نسبتاً زیبا بود و با همون نگاهی که انتظارش رو داشتم بهم خیره شده بود.
منم سرم رو پایین اوردم و دستام رو مشت کردم ، متمعن بودم که نمیتونم جلوش رو بگیرم چون ضعیفم !!!
اون دختر با لبخندی ترسناک بهم نگاه کرد و بعد اومد داخل در رو بست و اون تیکه چوبی که دستم بود رو ازم گرفت بعد گذاشتش جلوی در و در رو قفل کرد !
آه پریشب آهنگر ، دیشب چندتا بچه فسقلی 5 تا 10 ساله و حالا هم این دختره !
دختره بدون معطلی دست منو گرفت و سمت تختم برد منو پرت کرد روی تخت و گفت :(( آه چه زیبا و دلربا ، بهت حسادت میکنم ، واقعاً خیلی زیبا هستی ! میخوام....لم..... لمست کنم.... میخوام..... دیگه نتونست تحمل کنه و بعد لب های خشکش رو گذاشت روی لب های من ، بعد لباس های من و خودش رو به سرعت دراورد و شروع کرد به لمس کردن اعضای بدنم هم س*نه هام ، هم شکمم و هم تمامی جاهای بدنم ، بعد شروع کرد به لیس زدن گونه هام و تمام جاهایی که.........
من فقط چشمام رو بسته بودم و صبر میکردم تا کارش تموم بشه .
چند ساعت بعد /:
چندین ساعت گذشته و اون هنوز نمیخواد بره احتمالاً هنوز باهام کلی کار داره ، اصلاً نمیخواستم این بلا ها سرم بیاد اما مجبورم اهالی روستا منو تحدید کردن که نباید وقتی باهام کار دارن جلوشون رو بگیرم وگرنه منو شکنجه میدن..... واقعاً ؟! یعنی شکنجه ای بدتر از برده جنسی یک مشت هیولا بودن هم هست ؟!
بعد از چند دقیقه بلاخره کارش تموم شد و کنارم دراز کشید و تو گوشم زمزمه کرد :(( آه تو فوقالعاده ای ! خیلی شیرینی ! دوست دارم همیشه این زیبایی رو کنارم داشته باشم ، دلم میخواد مال من باشی خواهش میکنم مال من باش !!!)).
چشمام رو باز کردم و به صورتش نگاه کردم یک هیولای دیگه مثل همهی اونایی که اون بیرونن ، اون دختره بلند شد لباساش رو پوشید و قبل از اینکه بره گفت :(( نمیتونم تا هفته آینده صبر کنم قراره کلی خوش بگذره !)).
بعد هم از خونه رفت بیرون منم دیگه تونستم بغزی که توی دلم بود رو بیرون بیارم و زدم زیر گریه .
من :(( آخه..... آخه چ....چرا....چرا من ؟!)).
از وقتی پدر و مادرم رفتم مردم روستا هر شب میان اینجا تا با من خوش بگذرونن !
از این فکرا در اومدم و در حالی که هنوز چشمام پر از اشک بود لباسام رو از روی زمین برداشتم و پوشیدم بعد رفتم سمت در و قفلش کردم ، دیگه نمیخوام که این بلاها سرم بیاد ، رفتم سمت تختم و روش دراز کشیدم و تلاش کردم بخوابم قبل از اینکه چشمام رو ببندم با صدای آروم گفتم :(( آرزو میکنم که پدر و مادرم هرچه سریعتر بیان )).
و بعد با چشمانی اشک آلود به خواب عمیقی فرو رفتم.
تاریکی.......
چند ساعت بعد /:
از خواب بیدار شدم آه یک روز دیگه مثل بقیه روزها ، از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت در باید دوباره برم و صبحونه بخرم ، در رو باز کردم و میخواستم برم بیرون اما همین که پام رو از خونه گذاشتم بیرون یک صدایی اومد :(( رژ.....)).
سرجام خشکم زد این صدا....خیلی آشنا بود ! یعنی...یعنی ممکنه...که.....
به جلوم نگاه کردم و زنی رو دیدم که با چشمانی پر از اشک بهم نگاه میکرد و مردی رو دیدم که یک تکه نان دستش بود و با لبخند مهربانی نگام میکرد !
من :(( پ.....و....م)).
اونا هم سرشون رو تکون دادن ، باورم نمیشه که......چشمام پر از اشک شد و با سرعت رفتم سمتشون و با صدای بلند و بغز آلودی گفتم :(( پدر ، مادر!!!!!!!!!!)).
بعد هم پریدم بغلشون و شروع کردم به گریه کردن اونا بلاخره اومدن.... بلاخره.....اومدن.
من :(( مادر خیلی دلم برات تنگ شده بود ! خیلی خیلیییییییییییییییییی!!!)).
مادر هم سرم رو آروم نوازش کرد و گفت:(( منم همینطور دخترکم منم همینطور فرشته کوچولوی من !)).
پدر هم منو تو بغلش جا داد و گفت :(( خوشحالم که دوباره میبینمت ببخشید که دیر کردیم ، واقعاً متأسفم که اینقدر طول کشید )).
منم از بغلش در اومدم و گفتم :(( اشکالی نداره بابا همین که اومدین یک دنیا برام ارزش داره )).
بعد هم اونا گفتن :(( خب قراره کل سفرمون رو برات تعریف کنیم پس برو داخل که ما هم الان میایم )).
من :(( نه ! شما از سفر طول و درازی اومدین بهتره که برین داخل من وسایلتون رو میارم ، اونا هم قبول کردن و رفتن داخل منم سبد و وسایلشون رو برداشتم و میخواستم برم داخل خونه اما یکدفعه چشمم افتاد به تمام مردم روستا که با چشمانی ترسناک و خون آلودی نگام میکردن !!!
چشماشون واقعاً ترسناک بود میشد مرگ رو تو چشماشون دید !
منم دیگه طاقت نیاوردم و با سرعت رفتم داخل خونه.
پدرم با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :(( دخترم حالت خوبه ؟)).
منم به زور لبخند زدم و گفتم:(( بله نگران نباشید همه چیز مرتبه !)).
پدرم هم لبخندی زد و رفت تا به مادر کمک کنه خونه رو تمیز کنن آخه کلی گرد و خاک ریخته بود منم یک جارو برداشتم و رفتم کمکشون.
چند ساعت بعد /:
چند ساعت از اومدنشون میگذره و واقعاً کلی خوش گذشت بهمون ، پدر و مادرم کلی از سفراشون گفتن و منم با هیجان به حرفاشون گوش میدادم با همدیگه ناهار خوردیم و کلی جوک تعریف کردیم ، کتاب مورد علاقه منو خوندیم و کلی خندیدیم.
خیلی وقت بود که اینقدر بهم خوش نگذشته بود.
سر میز نشسته بودیم و داشتیم شلم میخوردیم که مادرم گفت :(( راستی رژ....توی این یک هفته که ما نبودیم تو چیکار میکردی ؟ )).
بعد از گفتن این حرف تمام بدنم بی حس شد و تا چند ثانیه حالت تهوع داشتم اما بعد گفتم :(( هیچی فقط میخوردم و میخوابیدم !)).
اونا هم باورشون شد و شروع کردن به خوردن شام ، دوباره یاد اون موقع هایی که اهالی روستا هر شب میومدن خونه و بهم ت*اوز میکردن افتادم و این باعث میشد بغزم بگیره....اما...الان خانوادم برگشتن و خوشحالم که بلاخره همه چیز به حالت عادی برگشت.
چند دقیقه بعد /:
بعد از اینکه غذا رو تموم کردیم میخواستیم بریم و بخوابیم که ناگهان صدای در اومد ، پدر و مادرم اولش تعجب کردن اما من ترسیده بودم نکنه که......
پدرم هم رفت سمت در تا ببینه کیه .
در رو باز کرد و گفت :(( بله ؟ کاری داش.......)).
نمیدونم چی شد اما پدرم صداش قطع شد و تنها چیزی که جلوی چشم های من و مادرم بود خونی بود که از گردن پدرم داشت بیرون میزد!
مادرم جیغ وحشتناکی زد و گفت :(( عزیزم !!! نه!!!)).
یکدفعه یک نفر اومد توی خونه و به اطراف نگاه کردم تا من و مادرم رو دید اومد طرفمون و میخواست با چاقویی که دستشه بهمون حمله کنه !
من :(( مادر فرار کن!!!)).
اما دیگه خیلی دیر شده بود اون فرد چاقو رو فرو کرده بود توی قلب مادرم و منم بعد دیدن این صحنه افتادم روی زانو هام و مادرم رو تماشا کردم.
مادرم هم با چشمانی اشک آلود و بهم نگاه کرد ، بعد از چند لحظه لبخندی زد و گفت :(( دوست....دار.... دختر.....عزیزم )).
بعد هم چشماش رو بست و افتاد روی زمین منم دیگه نمیتونستم از ترس و ناراحتی تکون بخورم مادر....پدر چرا ؟ چرا ؟؟ چراااااااااااا؟؟؟!!!!!!!!!
اون فرد چاقوش رو از قلب مادرم بیرون کشید و اومد سمت من.....پس یعنی نوبت منه ؟ بلاخره......منم....قراره......
اون فرد کنارم نشست و گفت :(( اوه صورت زیبات چرا اینطوری شده ؟)).
وایسا این صدا.......
به اون شخص نگاه کردم و.... آقای نانوا ؟!
آقای نانوا با لبخندی ترسناک اومد نزدیکتر و گفت :(( حالا...هه هه هه هه هه حالا دیگه هه هه هه هه هه حالا دیگه تا ابد مال منی هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه)).
باورم نمیشه..... آخه چرا ؟
نانوا میخواست بهم دست بزنه که یکدفعه بدنم خود به خود اونو پرت کرد اونور و با سرعت از اونجا خارجم کرد، اما همینکه خارج شدم اهالی روستا رو دیدم که با لبخند بهم نگاه میکردن و میخواستن بهم حمله کنن اما من با تمام سرعت از اونجا فرار کردم و به سمت جنگل رفتم.
چند ساعت بعد /:
بعد از چند ساعت بلاخره از حرکت ایستادم و دیگه توان دویدن نداشتم ، کم کم چشمام داشت سیاهی میرفت.....پدر....مادر....شما...چرا آخه.....چرا آخه شما باید کشته میشدین ؟؟؟؟
دیگه طاقت نیاوردم و بلند گفتم :(( چرااااااااا؟!)).
بعد هم زدم زیر گریه و تا چند دقیقه همینجوری گریه کردم.
میخواستم بلند بشم و از اونجا برم اما من که هیچ کسی رو ندارم ، هیچ پولی ندارم ، دیگه هیچی ندارم !
آخه باید چیکار کنم ؟ یکدفعه دستم خورد به سنگی که کنارم بود ، سنگ رو برداشتم و بهش با دقت نگاه کردم انگاری که نوکش تیزه !
یعنی....این یک نشونست ؟
آره....درسته ! این یعنی من باید همینجا کار خودم رو تموم کنم.....
نوک تیز سنگ رو گذاشتم روی گردنم و میخواستم فشارش بدم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( بابا نگه داااااااااار !!!!)).
به سمت راستم نگاه کردم یک اسب که ظاهراً به یک گاری بسته شده بود داشتم میومد سمتم که یکدفعه متوقف شد.
همه جا رو گرد و خاک گرفته بود و منم نمیتونستم جایی رو ببینم......نکنه که از اهالی روستا باشن ؟!
با این فکر دوباره ترس تمام وجودم رو احاطه کرد یعنی واقعاً لیاقت من اینه که تا آخر عمر یک برده جنسی باشم ؟؟؟؟
دوباره چشمام پر اشک شد ، چند نفر که سوار گاری بودن اومدن پایین و اومدن سمتم متمعنم الانه که منو........
انتظار داشتم دستام رو بگیرن و همینجا بهم ت*اوز کنن اما بجای اون کار دستی رو شونم حس کردم.
....:(( هی حالت خوبه ؟)).
این....صدا شبیه...صدای یک....پسره !
چشمام رو آروم باز کردم و با دو چشم سبز زمردی روبه رو شدم واقعاً چشمای زیبایی بودن.
با دقت که نگاه کردم دیدم یک خارپشت آبی هستش که داره با مهربونی بهم نگاه میکنه.
من :(( ب....بله !)).
خارپشته :(( صدمه ندیدی ؟)).
من هم سرم رو به نشونه ((نه)) تکون دادم.
یکدفعه یک نفر دیگه از اون گاری اومد پایین و محکم زد تو کله پسره و گفت :(( احمق ! اگه از روش رد میشدی چی ؟😡)).
با دقت به اون فرد نگاه کردم یک خارپشت سیاه با چشمای قرمز بود !
خارپشت آبی :(( شدو جان رفیق چرا میزنی ؟ خدا رو شکر که زندست !😭)).
پسری که اسمش شدو بود گفت :(( صدبار بهت گفتم که اینقدر سریع نرو ، آخه من از دست تو چیکار کنم سونیک ؟😠)).
پسری که فهمیدم اسمش سونیکه لبخندی زد و گفت :(( ببخشید دیگه تکرار نمیشه😁 )).
شدو :(( آره جون خودت !)).
بعد هم رفت سمت گاری و گفت :(( شما حالتون خوبه ؟)).
از گاری چند نفر گفتن :(( تقریباً !!!)).
با دقت نگاه کردم دیدم یک روباه ، خرگوش ، گربه ، خارپشت سفید و دوتا اچیدنا اومدن بیرون و رفتن سمت سونیک و باهاش جر و بحث کردن.
منم که فقط نگاشون میکردم ، یکدفعه یک نفر دستش رو سمتم دراز کرد ، به بالای سرم نگاه کردم دیدم این پسره شدو دستش رو سمتم دراز کرده ، با تردید به دستش نگاه کردم اما آخرش دستش رو گرفتم و بلند شدم.
من :(( شما.....کی هستید ؟)).
شدو :(( خب...راستش....ما یک مشت علافیم !)).
زمان حال /:
از اون موقع ده سال میگذره اما هنوز تغییری نکردم !
اون آدم ( حیوان ) خوار امروز باهام جوری رفتار کرد که اهالی روستا باهام میکردن و نگاهاشون هم دقیقاً مثل هم بود !
واقعاً...... واقعاً.......با صدای آروم و بغز آلودی گفتم :(( واقعاً هنوز مثل قبلاً ضعیفم !)).
و شروع کردم به گریه کردن.
ادامه دارد......
امیدوارم لذت برده باشید❤️