داستان از زبان سونیک:
با تمام توانم حمله کردم...جرقه های آبی که دورم ایجاد شده بود رو حس می کردم با سرعت رفتم سمت اون پسره و همین که اون موجود خواست بزنتش فریاد زدم:
من: پشت سرتتتتتتت!
پسره برگشت اما همین که برگشت نتونست دفاع بده ولی به جای اینکه اون کتک بخوره من خودمو وسط انداختم و با یک مشت خیلی محکم اون موجودو پرت کردم...نفس نفس میزدم...که صدای پسره باعث شد برگردمو نگاهش کنم:
پسره: م...ممنونم...من...واقعا...(شکه شدن)
اما همین که نگاهش کردم با وحشت بهم خیره شد...بعدم با صدای لرزونی گفت:
پسره: ت..تو که...ت...
سریع از جاش بلند شد و با سرعت دست خواهراشو گرفت و فرار کردن...وایسا...بذار لود کنم ببینم چی شد...اون گفت تو؟ یعنی منو قبلا دیده؟ با صدای سیلور به خودم اومدم که سیلور منو گرفت و هلم داد کنار باعث شد ضربه اون موجود به زمین بخوره!
من: واووو اوه سیلور ممنو...
حرف از دهنم منعقد نشده بود که سیلور با عصبانیت اون موجودا رو گرفت و پرتشون کرد عقب بعدم دست منو گرفت و با عصبانیت گفت:
سیلور: زود باشششش باید مخفی شیمممممم!
من: ها؟ چه؟
و منو کشوند و دو تایی دویدیم و رفتیم...
(کمی بعد)
دستامو گذاشتم روی زانو هام....(نفس نفس زدن)
من: اوه پسر...فکر کنم دور شدیم!
یکدفعه سیلور با عصبانیت بهم گفت:
سیلور: مگه بهت نگفتم نباید جلب توجههه کنیییییی؟؟؟
سرمو گرفتم بالا و با طلبکاری گفتم:
من: نخیر...نگفتی...
یکمی فکر کرد و بعدم گفت:
سیاولور: اوه اوم...آره درسته نگفتم...(صدای بلند) ولی نباید خودتو یکدفعه مینداختی وسططططط!
من: بیخیاللل! اگه نمی رفتم الان اون پسره مرده بودددد! (عصبی)
سیلور: من می رفتممم!
من: پس میگی باید می نشستمو تماشا می کردممم؟؟
سیلور: نه سونیککک تووو...
روشو کرد اونور...اخماش بدجور توی هم بود...و منم عصبی بودم...پوف...
من: ببین گچی! من خودم می دونم دارم چه غلطی می کنم! پس نیازی نیست بهم بگی کجا برم یا چیکار کنممم! مامانم که نیستیی! (عصبی)
یک نگاهی بهم کرد بعدم آهی کشید و آروم گفت:
سیلور: حق داری...تو نمی دونی...
من: (تعجبی) چیو؟
سیلور: اینکه چرا نباید کسی تو رو ببینه...
چی؟ نباید منو ببینن؟ چ..چرا؟
من: چ...چرااا؟؟
دوباره آهی کشید و گفت:
سیلور: فکر کنم کسی بتونه بهتر از من بهت نشون بده...
من: همونی که بهت گفته بود بیای به گذشته؟
سیلور: آ...آره...تو از کجا فهمیدی؟
من: چه کنم آی کیو بالاست...(حالت مغرورانه)
سیلور پوفی کرد و گفت:
سیلور: جناب آی کیو بالا...محض اطلاع بگم...باید برگردی به گذشته قبل اینکه دیر بشه...مثل اینکه یادت رفته چرا آوردمت آینده؟
یکدفعه جا خوردم...حق با اونه...باید برگردم و گندی که زدمو جبران کنم...آخخخ لعنتی...
من: آی آی...آره باید برگردم...ولی...چطوری؟؟
سیلور: به زمرد نیاز داریم...
من: زمرد بزرگ؟
سیلور: نه...دو تا زمرد جادویی هم کافیه...(مثل سونیک ۲۰۰۶)
من: هممم از کجا بیاریم؟
سیلو: مشکل همونجاست...برای همین باید از اون کمک بگیریم...
من: میشه دقیق تر بگی این (اون) کیه؟ و اینکه هنوز به چند تا از سوالام جواب ندادی!
با دستم عدد یکو نشون دادم و گفتم:
من: ۱- اون پسره طوری بهم گفت تو انگاری منو میشناسه...چرا؟ ۲- این یارو که بهت کمک کرده کیه؟ ۳- چرا ما پشت یک سطل آشغال قایم شدین وقتی یک خونه خرابه و خالی اون طرف هست؟
سیلور نگاهی به جایی که نشون دادم کرد و با حالتی که انگار بخواد داد بزنه بگه چرا اونو ندیدم گفت:
سیلور: صحیح T~T
بهم علامت داد و بلند شدیم و تندی رفتیم سمت اون ساختمون...وارد شدین و پشت یک دیوار وایسادیم...که سیلور گفت:
سیلور: خب...سوال یک...جوابتو بعدا میگیری...سوال ۲...خودت میفهمی....سوال ۳...حالا که اینجاییم!
من: آها...پس جواب سوالام خود به خود میاد...هیچچچچچ اتفاقی هم نمیوفته...اوکی (ادا در آوردن)
سیلور: خیلی نمکی نمکدون! راستی...الان نزدیک ظهره...غروب همون شخص بالای یک ساختمون میره...ما همیشه اونجا قرار میذاریم...
من: مگه اون میدونه میخوایم باهاش حرف بزنیم؟
سیلور: نه...چون همیشه چه من باشم و چه نباشم اون میره اونجا...بالای بلند ترین ساختمون شهر...
من: هه...بلندی دوست داره؟
سیلور: وقتی ببینیش...میفهمی...عاشق پروازه...
با این حرفش جا خوردم...عاشق پرواز؟ بالای ساختمون بلند؟ نکنه...نکنه که...وای نهه! نههههه! اگه خودش باشه چی؟ اگه...اگه....تیلز باشه چی!؟؟ نه نههه امکان ندارهه! مطمئنم اون نیست...(قضاوت؟؟ اونم زود؟؟) سیلور بلند شد و گفت:
سیلور: باید فعلا همینجا بمونیم...اینجا امن تره...
توی فکر رفتم...اگه واقعا...تیلز باشه این یعنی...اونی که قراره باهاش اینجا رو به رو بشم...EXE! دستام مشت شدن و اخمام توی هم رفت...باورم نمیشه...پس اون پسره واسه همین منو میشناخت؟؟ چون exe شبیه منه؟؟ پوف...اگه دستم بهش برسه...استخوناشو خورد میکنم! سرمو به دیوار تیکه دادم و چشمامو بستم...که متوجه شدم سیلورم کنارم نشسته...رومو کردم سمتش و گفتم:
من: ببینم...اونی که نگرانش بودی...exe هست مگه نه؟
با تعجب و ناراحتی بهم نگاه کرد بعدم گفت:
سیلور: آهه آره...اون...
من: موفق شد! (ناراحت)
دوباره بهم نگاه کرد...طوری که بپرسه منظورت چیه...ادامه دادم:
من: خب...اون سعی می کرد منو از سر راهش برداره...الان میفهمم چرا...اون میخواست منو بکشه تا خیالش راحت باشه کسی نیست که بتونه جلوشو بگیره...بعدم لابد رفته سراغ دوستام و تیلز...اونی که راجبش حرف میزنی...
حرفم نصفه موند که سیلور با تعجب گفت:
سیلور: ببینم...تو فکر میکنی تیلز اونی هست که منو فرستاده؟؟
بهش نگاهی کردم...
من: منظورت...چیه؟ یعنی میخوای بگی تیلز نیست؟
یکمی با تعجب بیشتر نگاهم کرد و کمی اخم کرد...ادامه داد:
سیلور: نه سونیک...اون تیلز نیست...
چیی؟؟ تیلز نیستت؟؟ پس...پس کیهه؟؟
من: پس کیههه؟؟
نگاهشو ازم گرفت و آروم گفت:
سیلور: خودت باید بفهمی...
اههه چقدر از این حرفا که باید خودت بفهمی و غیره بدم میاد! دوباره چشمامو بستم...فکر کنم تا غروب بشه...تحمل کرد...اما یکدفعه یک سوالی اومد توی ذهنم...بلافاصله پرسیدم:
من: سیلور راستی! اگه exe همممم....
سیلور دستشو گذاشت جلوی دهنم و با نگرانی آروم بلند شد و منم بلند شدم...دستشو پس زدم و شونه هامو دادم بالا...که یعنی چته!؟ انگشتشو روی بینیش گرفت و با هراسانی گفت:
سیلور: هیس! چند تا از اون موجودات اینجان!
نگاهی به پشت دیوار کردم...اههه لعنتیی! دقیقا وسط خیابون بودن...این دیوار خرابه هه امیدی بهش نیست...به سیلور آروم گفتم:
من: هی...باید از اینجا بریم!
سری تکون داد و دو تایی آروم از یک سمت دیوار روی روزنامه ها و کاغذایی که ریخته بود رد شدیم و وقتی حواسشون نبود من دست سیلورو گرفتم و گفتم:
من: باید گازشو بگیریم!
و با سرعت از اونجا دور شدیم...طوری که مطمئنم اون احمقا حتی نفهمیدن از کجا در رفتیم! حیحی @^@ بله وقتی با من در میوفتیم ور میوفتین...نزدیک یک ساختمون بلند وایسادیم...یکدفعه سیلور بالای ساختمونو نگاه کرد و داد زد:
سیلور: اوناهااشششش! این همون ساختمونه هستتتت!
مثل گربه هایی که روشون آب ریختن ۱ متر پریدم هوا و گوشامو گرفتم و خطاب به سیلور با عصبانیت گفتم:
من: هیییی ولممم اون موتور هواپیمااا رو بیاررر پاییننن! گوشاممم کر شدددد!
یکدفعه دستاشو گذاشت روی دهنش...و خیلی یواش دو تایی به پشت سرمون نگاه کردیم...هه...۱۰ تا از اون موجودا! ههمم :..) هه هههه...
من: چقدر شانس داریم آخه...موندم این همه شانس رو باید چطوری تو زندگیم تحمل کنم :..) 💔
سیلور: سونیک...(بلند) بدووووو!
و دو تایی مثل جت از پله های ساختمونه رفتیم بالا...
من: مطمئنی دستشون بالا بهمون نمیرسه؟؟
سیلور: نگران اونش نباشش! فقط بدووووو (بچه از تمام زورش برای بالا رفتن از پله ها استفاده میکنه :..))
بالاخره رسیدیم به بالای ساختمون...اما از اونجایی که قبلا هم گفته شد...شانسمون زیادی زیاده...واسه همون اونا هم تا بالا مارو دنبال کرده بودن :..) درو سیلور با قدرتش شکوند و خودمونو پرت کردیم روی پشت بوم...من برنگشتم و فقط به چشمای اون موجودات خیره شدم...رنگ سرخشون منو یاد یک چیزی انداخت...و اون خونی که از چشماشمون مثل اشک ریخته شده بود...اینا باید مردم عادی باشن که exe تسخیرشون کرده! یا شایدم...حلقه قرمز دور دستشون باعث شد به حلقه قرمز رنگ دور دست چپ خودم خیره شم...یا شایدم...اونا رو...
من: به بردگی گرفته؟ (زیر لب)
که سیلور فریاد زد:
سیلور: sx!
چی؟ تا اومدم برگردم یکدفعه یک حاله آبی رنگ و سریع با سرعت همه اونا رو از بین برد...واو! چقدر...قویهه! چطوری؟ اصلا...این کیهه؟؟ در یک لحظه کوتاه (صحنه آهسته) صورتشو دیدم...صبر کن...اون..اون...نه نه...
من: اون که...
چشمای سبزش میدرخشیدن...ناخونای روی دستش بلند شده بودن...و دهنشم...دوخته شده بود...و همزمان یکی از موجودات رو داشت میکشت...
من: ت...ت..تو؟ (ترسیده)
همه اون موجوداتو از بین برد...وایساد...برگشت سمتم و با دیدن من تعجب کرد...فقط با یک چشم می تونست بهم نگاه کنه...اون یکی چشمش بسته بود و رد خون زیرش رو گرفته بود...همینطوری بهم زل زده بودیم که بغضمو قورت دادم و گفتم:
من: س...سونیک؟؟
قسمت بعد: ؟؟؟
حیح حیح @^@ میذارم تو خماری بمونین که قضیه اش چیه @^@ تا قسمت بعدی گود بای @^@ ✋❄عکس این شخص شخیص هم تو قسمت بعدی میذارم ●^●❄