داستان سرنوشت قسمت بیست و دوم

( داستان از زبان سونیک )

چشمام رو باز کردم . پس اون یک رویا بود ؟ به هر حال ، ساعت چنده ؟

نگاهی به ساعت کردم . یا حضرت اسکروج ! ساعت یک ظهره ؟

( نوشته شده بر اساس واقعیت 😂 جمعه تا ساعت ۳ و ۴۰ دقیقه بیدار بودم داشتم انیمه نام تو رو می‌دیدم چون خوابم نمی برد . وقتی هم خوابیدم ساعت یک بیدار شدم 😃

البته شب شنبه تا ساعت ۴ و ۴۴ دقیقه بیدار بودم 😃 سر ساعت رند خوابیدم 😃 )

سریع از تخت پریدم پایین و یک نگاه به تخت پایین کردم . رز اونجا نبود . طبیعیه که بیدار شده باشه . حالا خوبه یکی حمله کرده باشه شدو بیاد خفتم کنه بگه داشتی چه غلطی می کردی خواب بودی 🥲 شانس ندارم الان یک چیزی میشه 🥲

از اتاق رفتم بیرون و در کمال تعجب هیچکس اون اطراف نبود . یعنی چی ‍؟ نکنه بیرون خبریه ؟ سریع رفتم بیرون پایگاه . انگار همه دور یک چیزی جمع شده بودن .

ناکلز : این رو کی دیدی ؟

رز : امروز ساعت ۱۱ اومدم یکم هوا بخورم دیدمش . افتاده بود همین جا . دو ساعتی هست که اینجاست ‌. بخاطر همین منتظر موندم تا بیدار بشید ‌.

من : اینجا چه خبره ؟

روژ : صبح توت فرنگی ایت بخیر بلوبری ! خوابات سنگین شده تازگیا ! نکنه بخاطر این خانم خوشگله است ؟

مانا و بلیز زدن تو سر روژ . یک نگاه به رز انداختم و دیدم یکم سرخ شده .

کیریم : خانم روژ لطفاً خانم امی رو اذیت نکنین ❤️

رز : ح-حالا چ-چرا بحث رو عوض می کنی ر-روژ ؟ مثل اینکه دکتر استارلاین اینجا هستن و...... خب ......

تیلز : و اینکه داریم تصمیم بگیریم چکارش کنیم . دردسر میشه برامون .

همین که حرف تیلز تموم شد متوجه حضور استارلاین در حالی که بیهوش بود شدم . یعنی چی ؟ این اینجا چکار می کنه ؟

شدو : هوی فیکر ، تو نظری نداری ؟ اصلاً نظر تو برام مهم نیست ولی ....

من : ولی برات مهمه ⁦◉‿◉⁩

شدو : ....You son of

توی یک ثانیه استارلاین تکون خورد و بلند شد .

همه با تعجب نگاهش کردیم .

استارلاین : بیاتریکس ، بیاکو ؟ کجایین ؟

بعد سریع به خودش اومد .

استارلاین : چی ؟ من اینجا چکار می کنم ؟ اینفینیت ! کرم جدیدته ؟ فکر کردی نفهمیدم این هم توهمه ؟

سیلور : چی زدی حاجی ؟ اینفینیت اینجا نیست که .... در ضمن ما واقعی هستیم . مثل اینکه حالت خوب نیست

....

شدو اومد جلو و یقه استارلاین رو گرفت و تیلز سعی کرد اون رو جدا کنه .

شدو : عوضی‌ ! تو و اون موجود رقت انگیز ! جفتتون رو می کشم . اون کجاست ؟ واضحه داری دروغ میگی ...

اومدم جلو و شدو رو از استارلاین جدا کردم و جفت دستای استارلاین رو محکم گرفتم .

من : استارلاین رو زندانی می کنیم و سعی می کنیم ازش حرف بکشیم . نظر من اینه !

و بعد شروع کردیم به انتقال استارلاین به پایگاه .

( داستان از زبان بیاکو )

بابا رفته بود ‌. عمو اینفینیت بابا رو برده بود به یک جای نامشخص . حالا که برگشته بود سعی کردم ازش سوال کنم که بابا رو کجا برده .

من : عمو اینفینیت !

عمو اینفینیت : بله عزیزم .

من : بابا رو کجا بردین ؟

عمو اینفینیت : بردمش یک جایی تا یکم به کارای بدش فکر کنه تا بچه خوبی بشه .

من : ممکنه بتونید اینو به من بگید ولی مامانم چی ؟

عمو اینفینیت : خودم جواب مامانت رو میدم . بهش بگو ....

مامان : چرا وقتی خودم اینجام نخواد بهم بگه ؟

من : مامان ....

عمو اینفینیت : استارلاین خواست باهم یکم بازی کنیم . الان هم داره بازی می کنه .‌

مامان : یعنی حالش خوبه ؟

عمو اینفینیت : اگه نبود که با اطمینان حرف نمی‌زنم .

( داستان از زبان کریستا )

تنها تو اتاقم نشسته بودم و فکر می کردم . به گذشته سختی که داشتم . حتی بابا این رو نمی دونه .

- کریستا خیلی نازه !

- من از کریستا خوشم میاد !

- کریستا خیلی باحاله !

- کریستا خیلی خوشگله ! کاش دوست دخترم بشه !

کریستا من نبودم ‌. اون یکی دیگه بود . یک پروانه مو بور و با چشم های بنفش و بال هاش ترکیبی از قرمز و بنفش بود . من در واقع .... اسمی نداشتم . همه از من متنفر بودن .

من توی یتیم خونه بزرگ میشدم . خانواده ام من رو .... ول کرده بودن ‌‌. اونا منو دوست نداشتن .

یتیم خونه سرد و تاریک بود . هر روز ما رو مجبور می کردن یک نفر رو بکشیم . من این کار رو دوست نداشتم اما مجبور بودم انجامش بدم .

تا اینکه یک روز .... بابا اومد به یتیم خونه .‌... ظاهراً می خواست یک بچه به فرزند خوندگیش قبول کنه . بابا خیلی جوون بود و مطمئناً زن و بچه ای نداشت . اون من رو انتخاب کرد چون شبیهش بودم . از اون شب من خیلی خوشحال زندگی می کردم .

یک مدت فقط با بابا زندگی می کردم تا اینکه مامان رو دیدم و مامان خیلی مهربون بود . مامان صادقانه از من خوشش میومد . بابا هم همینطور . منو خیلی دوست داشتن ‌.

البته من به لطف زندگی در یتیم خونه و شکنجه ها و آزمایشاتی که روم انجام شد دارای قدرت ذهن خونی شدم . می تونستم خواسته یا ناخواسته ذهن هر کسی که نزدیکمه رو بخونم ‌. این برای کشتن اون افرادی که بهم گفته بودن کمکم می کرد .

بخاطر همین پس از مدتی متوجه شدم دلیل اینکه پیش بابا هستم چیه . بابام دشمن مردم جهان بود . اون شکست خورده بود و باید یک جورایی هویتش نامعلوم می موند پس بخاطر همین من و مامان اینجا هستیم . البته مامان در واقع مامان نیست . یعنی .... با بابا ازدواج نکرده . اون نامزد بابا بود اما تا الان باهم ازدواج کرده کردن .

من در واقع اسمی نداشتم . بابا اسمم رو گذاشت روبی ولی من به بابا گفتم بهم بگه کریستا ‌چون .... فکر می کردم اگه اسم اون دختر رو داشته باشم پیشرفت می کنم ‌. و اینطور هم بود .

ولی بازم بابا بعضی وقت ها تو خونه بهم می گفت روبی و من هم مشکلی نداشتم . چون اگه بابا دوست داره اینطوری صدام کنه من مشکلی ندارم .

فکر کنم اگه داخل یک انیمه بودم گذشته من غمگین ترین گذشته میشد ‌. ولی ...... * روشن کردن چراغ اتاق *

بریم انیمه ببینیم ( فاز اومارو چان رو داره که توی اوپنینگ کامل انیمه یک بخشی رو با ناراحتی می خونه بعد فاز تغییر میده میگه اما بزار بازی کنم و ... 😂 )

و پریدم روی تختم و لپ‌تاپی که بابا برام خریده بود رو روشن کردم .

( داستان از زبان استارلاین )

این دیگه چه وضعشه ؟ این شدوی لعنتی اگه نبود دست من باز تر بود . الان به خاطر این شدو منو با زنجیر بستن و انداختن توی یک جعبه مثل جعبه های شعبده بازی و کلی چاقو توش فرو بردن تا نتونم تکون بخورم .

( جعبه و چاقو ها رو از نیکولای گرفتم 😀 )

من : هوی ! نمی تونم نفس بکشم ! منو از این تو در بیارید !

دختر خفاشی : ببخشید ولی زغال اخته نمیزاره کمکت کنم .

من : حداقل منو تنها نزارین .

دختر خفاشی : نگران نباش ، تنها نمی مونی .

من : حداقل امیدوارم کسی که اینجاست تو یا اون خارپشت آبی نباشین .

دختر خفاشی : مانا پیشت می مونه . و البته ازت سوال می پرسه و تو مجبوری جواب بدی . وگرنه تو همین جعبه میمونی .

صدای پاهاش رو شنیدم که بیرون رفت و انگار یکی دیگه وارد آزمایشگاه شد .

؟؟؟ : خب ، من مراقبت هستم . اسمم مانائه و از آشنایی با تو اصلاً خوشوقت نیستم و می خوام بکشمت . فقط حیف که بنا بر دلایلی نمی تونم . خب سوال ها رو یکی یکی می پرسم و تو جواب میدی . اسم ؟

من : فکر کنم خودت می دونی .

دختره : اسم ؟

من : استارلاین پلاتیپوس .

دختره : سن ؟

من : 30

دختره : اسم اعضای خانواده ؟

من : خانواده ام سال ها پیش فوت کردن .

دختره : ازدواج کردی ؟

من : آره

دختره : اسم زن و بچه هات ؟

من : زنم بیاتریکس و دخترم بیاکو .

دختره : خب ، این از اطلاعات شخصی . بریم سراغ اطلاعات تکمیلی . چند دفعه با اگمن همکاری داشتی ؟

من : یکبار .

دختره : چند نفر رو کشتی ؟

من : هیچکس رو نکشتم .

دختره : اسم همکارت ؟

من : من می دونم همه اینا رو می دونی ولی بازم می پرسی . اینفینیته دیگه .

دختره : خب ، از همکارت بهم بگو .

این دختره یا خنگه یا منو احمق فرض کرده . انقدر سوالش احمقانه بود که نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم .

من : خب ، اگه از اون اطلاعات می خوای چرا از خودش نمی پرسی ؟

دختره : منو عصبانی نکن جواب بده . وگرنه نمی تونی دیگه نور خورشید رو ببینی .

و یکی از چاقو ها رو به جلو فشار داد تا حدی که سینه ام رو لمس می کرد .

من : واقعاً چیز زیادی راجبش نمی دونم ! اونو بکش عقب !

دختره : فقط همین ؟ اسمش ؟ یعنی هیچی نمی دونی ؟ فکر کنم باید چاقو رو بیشتر فشار بدم تا یادت بیاد .

من : تنها چیزی راجبش می دونم اینه که زن و بچه داره . همین . ما تو زندگی شخصی هم دخالت نمی کنیم که بخواهیم چیزی راجب هم بدونیم .

دختره : باشه ، پس حداقل از جعبه میارمت بیرون ولی دست و پاهات هنوز باید بسته باشه .

هوف .... پس بلاخره قراره از این زندان در بیارم . همین که از جعبه اومدم بیرون دختر صورتیه با لگد در آزمایشگاه رو باز کرد .

دختر صورتیه : وضع اضطراریه ! بهمون حمله شده !

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 0:14 ] [ ریحانه ] [ ]
آخرین مطالب