عشق سیاه پارت 29

از زبان نویسنده /:

چه اتفاقی افتاد ؟ این سوالیه که همه‌ی افراد پایگاه در سر داشتن و جوابی براش پیدا نمی‌کردن....

از زبان سونیک /:

لعنتی چه اتفاقی داره می‌افته ؟؟؟؟ بعد از اینکه این دختره امی رو از زیر آوار در اوردیم دنبال یک راه فرار گشتیم اما هیچ راهی پیدا نمی‌کردیم.

شدو :(( چه اتفاقی افتاده ؟!)).

من :(( نمی‌دونم !)).

متمعنا زمین لرزه نیست ، چون اینجا در مقابل زلزله مقاومه البته به گفته این دختره.

رژ :(( باید امی رو از اینجا ببریم بیرون داره کلی خون از دست میده !!!)).

سرم رو چرخوندم و به امی نگاه کردم انگار تو حالت نیمه هوشیاره ولی حالش وخیمه باید از اینجا بریم بیرون هرچه زودتر ، کمی فکر کردم باید حتماً یک راهی باشه .

یکدفعه ناکلز به نصفه دیگه سقف که هنوز نریخته بود نگاه کرد و گفت :(( خانم ها و آقایون هم اکنون قراره له بشیم !)).

هممون به سقف نگاه کردیم اوه شت!!! سقف داره ترک می‌خوره باید همین الان از اینجا بریم اما چطوری ؟؟؟ زودباش سونیک فکر کن ! بعد از کمی فکر کردن بلاخره فکری به ذهنم رسید باید از چشمام استفاده کنم احتمالاً بتونم راهی برای خلاصی از اینجا پیدا کنم ! چشم های من کاری جز اینکه بتونم مردم رو وادار کنم حقیقت رو بگن هیچ کار دیگه ای ازشون بر نمیاد اما اونقدر نورشون زیاده که میتونم مثل عینک مادون‌قرمز ازشون استفاده کنم احتمالاً بتونم مسیر خروجی رو پیدا کنم اما اینجا یک مشکلی هست اگه بخوام ازشون استفاده کنم ممکنه بقیه هم بفهمن ، الان باید چیکار کنم ؟! باید یک راهی باشه ، زودباش فکر کن توی این فکرا بودم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( به نظر میاد که شما توی مشکل خیلی بزرگی گیر افتادین !!!)).

هممون با تعجب به پشت سرمون نگاه کردیم و با یک.....این دیگه چه کوفتیه ؟!!!!

( ببخشید اگه بی کیفیته )

صبر کن ببینم این یه شغاله ؟ ولی این دیگه چیه داره پرواز میکنه ؟؟؟ نه !......الان فرصت خوبیه بقیه حواسشون نیست باید از این موقعیت استفاده کنم ، بعد هم صورتم رو چرخوندم و چشمام به رنگ اصلیشون یعنی قرمز در اومدن نور چشمام خیلی زیادن اما نه اونقدری که بقیه ببینن ، همه‌ جای اتاق رو بررسی کردم و.... بلاخره یک راه خروج پیدا کردم ! باید به بقیه بگم اما این یارو رو چیکار کنیم ؟!

اون شغال دستش رو زیر چونش گذاشت و گفت :(( همممم بزار ببینم ، قراره با چه روشی بکشمتون ؟!!!)).

می‌خواد ما رو بکشه ؟؟؟ اصلاً این یارو کیه ؟

من از بین بقیه رد شدم و رفتم جلوی اون شغال ایستادم و گفتم :(( تو دیگه کدوم خری هستی ؟!)).

اونم دستاش رو مشت کرد و گفت :(( خودت کی هستی ؟ اصلاً یادم نمیاد که توی گروه مقاومت یک میمون آبی هم بوده باشه ، هاهاهاهاها!!!!)).

من :(( میمون آبی احیانا اسم مادرت نبود ؟! )).

همه :(( 😳😱)).

شغاله :(( تو چی بلغور کردی ؟ جنازه ؟!!!)).

بعد دستاش رو بالا اورد و گفت :(( این بحث به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسه باید همین الان کار تون رو تموم کنم !!!)).

بعد دستش رو بالا برد احتمالاً میخواد بهم مشت بزنه اما جواب نمیده ، من در برابر ضربش مقاو............

قبل از اینکه اون منو بزنه یک نفر منو از پشت گرفت و پرت کرد عقب ، این پسره ناکلز ؟؟؟

اه همین مونده بود که یک گوجه فرنگی نجاتم بده که اصلاً نمیشه بهش گفتم نجات ، بعد از اینکه ناکلز منو پرت کرد عقب دست چپش رو مشت کرد و محکم به اون یارو ضربه زد ، اون یارو هم پرتاب شد و محکم به آوار هایی که جلوی در ورودی ریخته بودن خورد و راه رو باز کرد !( نویسنده : سونیک بدبخت که داشت خودش رو پاره میکرد تا یک راه فرار پیدا کنه :😢)) واو عجب زوری داره این ناکلز اگه یک موجود فانی بودم و ازش مشت می‌خوردم کلم منفجر میشد ( نویسنده : منظورش اینه که اگه مشت ناکلز به سرش بخوره اینقدر نیرو وارد شده به کلش زیاده که سرش مثل بادکنک منفجر میشه ) فرصت رو غنیمت شمردیم و از اونجا خارج شدیم اما به محض اینکه از اونجا خارج شدیم اون شغال دوباره بلند شد !!! لعنتی این یارو خیلی سرسخته !

ناکلز :(( چطور ممکنه جوری بهش مشت زدم که یک ساختمون رو پودر میکنه اما این یارو انگار ککش هم نمیگزه !)).

داشتیم می‌دویدیم به پشت سرم نگاه کردم این یارو داره دنبالمون میاد ! اون یارو میخواست بیاد سمتمون که یکدفعه یک در آهنی از بالای سرمون اومد پایین و جلوی اون رو گرفت !

شدو :(( چی شد ؟)).

منم میخواستم همین سوال رو بپرسم که یکدفعه یک صدای آشنا به گوش هممون رسید :(( همه‌ی افراد پایگاه مقاومت گوش کنن ما مورد حمله قرار گرفتیم ، همین الان آماده جنگ بشید ، سلاح های خودتون رو آماده کنید ، لباس های مخصوص تون رو آماده کنید ، دستشویی هاتون رو برین چون احتمالاً جنگ طولانی خواهد بود !)).

آه خود ویکتوریا..... ببخشید ویکتوره !

ویکتور ادامه داد :(( و شمایی که توی اون راهروی 3_و هستید زود باشید فرار کنید که این یارو میخواد دیوار آهنی رو منفجر کنه !!)).

من به بقیه نگاه کردم :(( ما تو کدوم راهرو هستیم ؟ )).

رژ :(( 3_و !)).

من :(( اوه.....فرار ! )).

بعد هم بلند شدیم و دوباره شروع به فرار کردیم که یکدفعه صدای انفجار از پشت سرمون شنیدیم ، به پشت سرم نگاه کردم دوباره این یارو ! لعنت بهش !

من :(( فایده‌ای نداره این یارو هنوز داره دنبالمون میاد ! باید یک فکر دیگه ای بکنیم )).

بعد از اینکه این حرف رو زدم شدو گفت :(( باید حواسش رو پرت کنیم !)).

رژ :(( اما چجوری ؟ )).

شدو :(( یک نفر باید حواسش رو پرت کنه اون موقع ما هم فرصت برای فرار داریم )).

سیلور :(( ولی کی قراره حواسش رو پرت کنه ؟ )).

دیگه هیچ کسی هیچی نگفت ، ااااهههههه انگاری باید خودم برم ، هرچی نباشه فناناپذیرم ، می‌خواستم بگم که حاضرم حواسش رو پرت کنم که یکدفعه ناکلز ایستاد و دست از دویدن برداشت ، هممون متعجب بهش نگاه کردیم .

من :(( داری چه غلطی میکنی ؟!)).

ناکلز :(( شما برید من حواسش رو پرت می‌کنم !)).

شدو :(( زده به سرت ؟؟؟ بهش یک مشت محکم زدی حتی یک خش هم برنداشت !)).

ناکلز :(( نگران من نباشید تنهایی از پس ای......)).

قبل از اینکه ناکلز حرفش رو تموم کنه سیلور هم از حرکت ایستاد و رفت کنار ناکلز ایستاد ، هم ما هم ناکلز تعجب کرده بودیم .

سیلور :(( ناکلز.....یادت رفته چه قولی به همدیگه دادیم ؟)).

فلش بک /:

از زبان سیلور /:

با ناکلز اومدیم یک رستوران خیلی بزرگ به نظر میاد که غذاهای خوشمزه ای درست میکنن چون ناکلز داره عین گاو هی میخوره جوری که اگه مستر تیستر اینجا بود جلوش کم میاورد !

ناکلز :(( وای پسر خیلی خوشمزست ! امیدوارم اینجا هیچ وقت تعطیل نشه )).

من :(( اونش دیگه دست ما نیست )).

ناکلز :(( اهمیتی نداره من یک روز اینقدر پولدار میشم که بتونم این رستوران رو بخرم اینو قول میدم !)).

بعد هم با دهن پرش خنده‌ای کرد و منم همراهش خندیدم ، خیلی وقت بود که اینجوری نخندیده بودیم ، همینجوری در حال خنده بودیم که یکدفعه یک صدایی اومد :(( هوی چرا این غذا اینقدر سرده ؟؟ )).

من و ناکلز به میز کناریمون نگاه کردیم ، یک مشتری داشت با گارسون بحث میکرد و محکم به میز می‌کوبید .

اون یارو :(( همین الان پولمو پس بدید !)).

گارسونی که ظاهراً دختر بود گفت :(( آقا متأسفم اما پول داده شده پس داده نمیشه )).

یکدفعه اون یارو میز رو بلند کرد و پرتش کرد سمت یک میز دیگه و هر دوتا میز تیکه تیکه شدن.

اون گارسون هم افتاد زمین ، اون یارو مشتش رو بالا اورد و میخواست اون گارسون رو با مشت بزنه که یکدفعه ناکلز از جاش بلند شد و رفت سمت اون یارو ، دست یارو رو گرفت و گفت :(( دستت رو برای یک خانم بلند کردی ؟!)).

بعد هم یک مشت تو صورت اون یارو زد ، اون یارو پرتاب شد و محکم به دیوار خورد ، اما بعد بلند شد و به سمت ناکلز حمله ور شد ، یک چاقو از جیبش دراورد و سمت ناکلز گرفت ، ناکلز میخواست جاخالی بده اما یارو سریع بود و می‌خواست ناکلز رو سوراخ کنه ، منم نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با سرعت رفتم سمت یارو و جلوی چاقوش رو با دست راستم گرفتم و با دست چپم یک مشت محکم به صورت یارو زدم جوری که یارو یک دندونش کنده شد و با کله افتاد زمین انگار بیهوش شده ، من به ناکلز نگاه کردم انگاری که حالش خوبه .

یکدفعه اون گارسون دست من و ناکلز رو گرفت و گفت:(( واقعاً ممنونم شما واقعاً خیلی شجاعید !)).

بقیه مشتری های رستوران هم بلند شدن و برامون دست زدن ، یجورایی احساس غرور میکنم ناکلز دستش رو گذاشت روی شونم و گفت :(( ممنونم رفیق خیلی مردی !)).

بعد با یک لحن عجیبی گفت :(( امیدوارم هیچ وقت علیه من نشی چون متمعنن از پست بر نمیام !)).

من هم لبخندی زدم و گفتم :(( اینو بدون که من هیچ وقت پشتت رو خالی نمی‌کنم و قول میدم که همیشه......)).

زمان حال /:

از زبان نویسنده /:

سیلور :(( بهترین دوستت بمونم تا ابد !)).

ادامه دارد.......

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 22:39 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب