عشق ممنوعه پارت ۱۱

عشق ممنوعه

پارت ۱۱

از زبان نویسنده

...

وقتی حرفاشون تموم شد همه از هم خدافظی کردن و رفتن...البته فقط دخترا رفتن...پسرا تصمیم گرفتن که به Negotiations of valuable objects(مذاکرات اجسام قیمتی) برن و ماموریتشان را انجام دهند...کلا ۲ تا ماشین شدن : سونیک شدو سیلور توی یه ماشین،ناکلز و تیلز و جت هم تو یه ماشین.

آسمان سیاه رنگ بود و پرده‌ای دور تا دور ماه درخشان گرفته بود. هر لحظه که از شهر دور می‌شدند، باریکه های نور از پشت تپه بیشتر نمایان‌تر می‌شدند....از بیرون ویلا می‌توانست صدای آهنگ panda را واضح شنید...سیلور جلو رفت و با جدیت کامل زنگ در را زد....بعد از دقایقی در باز شد و خارپشت سبز با لبخند موزیانه و شیطانی مهمانان ناخوانده‌ی خود را نگریست و آنها را به داخل دعوت کرد...مهمانان وارد شدند ،اما کسی آنها را نشناخت...چون آن مهمانی بالماسکه بود و همگی ماسکی بر صورت خود داشتند. رئیس گروه جلو راه می‌رفت و با اشاره به همراهانش جاهایی که باید می ایستادند را نشان می‌داد...

هرکدوم در بخشی از آن ویلای بزرگ وایستاده و منتظر نمایش بزرگ بودند، آن نمایشِ مذاکره‌یِ جام خالص طلایی که هارد اطلاعات رئیس کمیسیون کشور¹ داخل آن وجود داشت....دقایقی بعد ،آن‌ روباه قهوه‌ای زیبا اما مکار بالای سکو رفت و میکروفون را در دست گرفت : سلام بر همگیِ قاتلان و قاچاقچیان بزرگ....همگی امروز اینجا جمع شدیم‌ تا جام طلایی که حامل هارد مخفی هست رو به مذاکره بگذاریم...این هارد شامل تمامی اطلاعات کشور و مردم و حتی خود دولت هست و یه چیز خیلی خیلی مهم که مطمئن هستم که همتون فقط به خاطر همین اینجایید ۷ کیاس!!خب...از 500 دلار شروع میکنیم!

برق طمع در چشمان خلافکاران و قاتلان نمایان شد....

بعداز چند لحظه قیمت هارد و جام به ۱۰۰۰۰۰۰ دلار رسید....دیگر قیمت از این بالاتر نرفت تا اینکه.....

از‌ زبان سیلور

دقیقا توی ۵ دقیقه ۵۰۰ دلار به ۱۰۰۰۰۰۰ (یعنی 50,500,000,000 تومن همین امروز ۱۵/۱۲/۱۴۰۱ 🥲)دلار رسید...آقا بسه دیگه...فهمیدیم که شما پولدارید 😑😑

یه فکری به سرم زد...دیگه هیچکسی هیچی نمیگفت و فیونا داشت شمارش معکوس رو می‌شمرد...رو کردم به سونیک و از تو شنودم بهش گفتم: غمت نباشه رئیس...الان خودم اونو میخرم...] صدای فیونا توجه منو به خودش جلب کرد

فیونا: کس دیگه‌ای نمیخواد قیمت بالاتر بگه؟ باشه...پس این جام به همراه هارد داخلش میرسه به__

سیلور: من اونارو میخرم ۸۹۰۰۰۰۰ دلار ( یعنی 449,450,000,000 تومن 🥲🤧) اینم‌آخرین قیمت...

فیونا : اوههههه....پس یه فرد خيلي خيلي پولدار توی این جمع پیدا شد. اوکی...چه فرد خوش شانسی. برای واریز پول ۴ روز فرصت داری....بیا اینم‌ از جام...

راه رو برام باز کردن و از بین مردم‌ که عین چی بهم زل زده بودن داشتم رد شدم

سیلور (توی شنود به تیلز): هی تیلز...حواست باشه وقتی گفتم [این باعث افتخاره] برقا و کل سیستم هاشون رو قطع کن..و به جت هم بگو که سریع بیاد و جام رو از دستم توی اون مدتی که برقا رفته بگیره....اینم‌به بقیه بگو...

تیلز (تو شنود): اوکی....حواسم هست....

.....

رفتم بالای سکو و فیونا جام‌رو بهم داد : اینم‌ جوایز این برنده‌ی خوش شانسمون (دارم بهتون پول میدم خب...بوس نمیدم که 😑) حرفی دارید؟(آره...میخوام خفت کنم😁)

سیلور: آه...از شما بسیار متشکرم بانوی من...خانم فیونا...که امشب شما و آقای محترم اسکروج در خدمت ما بودید....باید بگم___

تیلز توی شنود جت:حالاااا

سیلور : این باعث افتخاره__

*رفتن برقا*

*جیغ زدن مردم *

از زبان جت

توی همون لحظه که‌ برقا رفت فقط ۱۰ ثانیه وقت داشتم که جام رو از دست سیلور بگیرم...تیلز ماسکم رو طوری طراحی کرده بود که میتونستم راحت ببینم و دید در شب داشته باشم.

سیلورم همراهی کرد و جام رو برد بالا و من اونو از دستش گرفتم و از توی پنجره‌ی کوچیک روی دیوار زدم‌ بیرون..سریع خودم‌ رو رسوندم به ماشین و تیلز ردیاب اونو از کار انداخت که یهو نیان دنبالمون

از زبان سونیک

توی چشم بهم زنی برقا رفت و صدای مردم بلند شد منو شدو خودمون رو سریع به کنار میز کشوندیم که بین مردم‌ که داشتن همه چیز و همه رو له می‌کردن در امان باشیم.

شدو : واقعا از اینجا خسته شدم و دلم میخواد شاتگانم رو در بیارم و همه رو یک جا بکشم

من:آه شدو...یکم آروم باش عزیز من..یکم ملایمت به‌خرج بده

شدو:من به خرج نمیدم...من میگیرم....جونشون رو...

من: حالا من‌هرچی بخوام به تو بگم باز تو گوشت بدهکار نیست که نیست...ولی خداوکیلی سیلور مخش کار کردا

شدو : بعله..اونم‌ یکبار در عمرش...

من: خب..حالا بیخیال اینا...بیا شمارش معکوس رو بگيم.....۵

شدو:۴

من:۳

شدو:۲

من:۱

شدو: و بوم...

....

بعداز حرف شدو برقا دوباره روشن شدن و ماهم سر و وضعمون رو یکم به هم‌ریخته کردیم و شدو رو خودش یکی از اون لیوانای شراب رو خالی کرد...اصلا به خاطر همینه که بهش میگیم داداش بزرگه (نویسنده:چه ربطی داشت 😐 سونیک:چون که برادر بزرگا عاقل تر میشن🙂 نویسنده:نه...و بازم هیچ ربطی نداشت😐 سونیک: داشت نویسنده: نداشت شدو: میرید ادامه یا بیام داشت و نداشت رو با شما یکی کنم؟🤨😡 نویسنده و‌ سونیک: غلط کردیم🥺 ) اهم اهم...به هرحال... سیلور مثل افرادی که کل ثروت و اینارو از دست داده داد و هوار می‌کرد: شما به خودتون میگید قدرتمند!؟؟!!؟ وقتی که حتی نتونستید از یه جام کوفتی مراقبت کنید!؟؟! واقعا که براتون متاسفم...(در حال رفتن پایین از سکو)

فیونا: آقا آقا...صبر کنید...ما میتونیم پول اون جام‌رو به حسابتون بریزیم...حداقل اسمتون رو بگید شاید پیداتون کردیم و بهتون یا پول دادیم یا جام رو بهتون برگردوندیم.

سیلور : (برگشتن و جلووبردن انگشت اشاره به سوی فیونا )🫵🏻 خانم فیونا...شما نتونستید یه ظرف رو نگهدارید...اونموقع از من توقع دارید که بخوام اسم و مشخصاتم رو بهتون بگم!؟؟! رسما دارید آبرو و حیثیت منو روی زیر سوال می‌برید .

....

اینو گفت و میخواست سریع از در بره بیرون...که در باز نمیشد!

همراه شدو داشتیم داشتیم از پنجره نگا می‌انداختیم که ببینیم چطوری از اینجا بریم بیرون که یه ماشین ون سیاه که چرم داخلش قرمز بود جلوی در ویلا ایستاده بود. شیشه پایین رفت و ما با چهره‌ی غیر منتظره ای روبه رو شدیم.!!!

شدو : فکر کنم‌که بهشون نگفته بودیم بیان...

سونیک: من اصلا دهنم رو باز نکردم ..حاضرم قسم بُخورم

در ماشین راننده باز شد...آدامسش رو ترکوند و ماسک رو کشید رو صورتش...با دست بهمون گفت که برید کنار پنجره‌ی کنار دیوار وایسید... ماهم ترسیدیم‌ و رفتیم....تو شنود به سیلور گفتم بیاد اینجا و به بقیه هم گفتم چی شده...

رفت کنار ماشین و درُ کوبید...همشون بودن...اونم با یه ماسک یه شکل²...یکیشون پرواز کرد و رفت بالای دیوار...یکیشون باند و میکروفون در آورد و جلوی دهنش گرفت....بقیشون هم رفتن سر موقعیت هاشون....

خداییش انتظار اینو نداشتم...

اونی که میکروفون دستش بود باند رو روشن کرد و صداش رو تا آخر آخر زیاد کرد...

دستش رو بالابرد و شمرد : ☝🏻(۱)✌🏻(۲)🖖🏻(۳)🤚🏻(۴)🖐🏻(۵).....

و....شروع شد !!

......

ادامه دارد...؟؟

[ دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۴۰۱ ] [ 16:32 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب