از زبان امی /:
سونیک :(( امشب وقتی همه خوابن....بیا تو اتاقم !)).
........ها ؟
من :(( چیییییی؟!!))
بقیه هم با شنیدن صدای من با تعجب به من و سونیک نگاه کردن ، این سیلور و ناکلز هم که انگاری صدای روح شنیدن عین کانگورو چند متر پریدن هوا و با کله افتادن زمین .
اونا :(( اخخخ)).
شدو :(( خاک بر سرتون مثلاً دزد دریایی هستین 🤦)).
بعد هم روبه من کرد و گفت :(( آهای چرا فریاد زدی ؟)).
منم نمیتونستم چیزی بگم ، یعنی در واقع اصلاً نمیدونم چه بهونه ای برای فریاد زدنم بیارم ، به سونیک نگاه کردم داشت دستاش رو جوری تکون میداد انگاری که داره میگه لطفاً چیزی نگو 🙏
منم کمی فکر کردم و بلاخره فهمیدم باید چی بگم.
من :(( چرا.....امممم..چرا این کشتی.....)).
تیلز :(( چی ؟ این کشتی چی ؟)).
من :(( خب.... امممممم....)).
یک لحظه سر جام ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و اخمی کردم و صدام رو آوردم بالا و تو روی بقیه گفتم :(( چرا این کشتی اینقدر بهم ریختست ؟!!! )).
شدو :(( چی ؟)).
من :(( گفتم چرا این کشتی اینقدر بهم ریختست ؟ نگاه کنید همه جا پر از آشغال و خرت و پرت هایی هستش که اصلاً به دردمون نمیخوره!!!)).
تیلز هم اومد جلو و گفت :(( مثلاً ؟)).
من :(( مثلاً...خب.. امممممم خببببببببببببب همین... امممممم)).
به اطرافم نگاه کردم باید یک چیزی اینجا ها باشه کمی که به اطراف نگاه کردم به بادبان های پاره شده و کثیف ، دکل کشتی سوراخ شده که موریانه ها خوردنشون ، و تازه بدتر از همهی اینا لباس های بقیه که هم پاره بودن هم بوی عرق میدادن!!!!!
من :(( نفرت انگیزه به دکل نگاه کنید داره پوسته پوسته میشه ، بادبان کشتی هم پاره پوره شده تازه لباس های شما هم با بادبان تفاوتی نداره!!!!))
کریم اومد جلو ، دستش رو گذاشت روی شونم و گفت :(( امی آروم باش میدونم که اینجا خیلی تمیز نیست اما خب کشتی دزدان دریایی هستش و ما هم تو خیلی از جاهای دنیا تحت تعقیب هستیم پس نمیتونیم به یک بندر بریم و کشتی رو تعمیر کنیم !)).
من :(( کی گفته که برای تعمیر کشتی حتماً باید برید به بندر ؟ چرا خودتون تعمیرش نمیکنید ؟؟؟ )).
رژ :(( خب ما همیشه در حال دزدی یا سفر هستیم و کم پیش میاد به خشکی بریم پس وقت نمیکنیم کشتی رو تعمیر کنیم )).
بلیز :(( امممممم.....)).
من :(( بلیز چیزی میخوای بگی ؟)).
بلیز :(( آره.... یعنی...خب ما الان روی خشکی هستیم دیگه !)).
سیلور و ناکلز هم رفتن گوشه کشتی و بیرون کشتی رو نگاه کردن و با صدای بلند گفتن :(( راست میگه ها!!!)).
شدو :(( ها و درد 😠)).
بعد هم به من نگاه کرد و گفت :(( اگه این کشتی با این سر و وضع باعث شده که احساس بدی بهت دست بده پس ما هم چاره ای نداریم !)).
من :(( چی ؟)).
بعد شدو رفت بیرون کشتی و از اونجا فریاد زد :(( هی با شمام بیاین دنبالم برای دکل کشتی به چوب احتیاج داریم و این جزیره هم پر از درخته پس هری !)).
اولش تعجب کردم اما بعد لبخندی زدم و تو دلم گفتم :(( ممنونم شدو ☺️)).
بعد هم صورتم رو چرخوندم و به سونیک نگاه کردم.
سونیک :(( 😁👍)).
من :((😑🙄)).
میخواستم برم داخل اتاقم تا لباس هام رو عوض کنم که یکدفعه سونیک اومد کنارم و توی گوشم زمزمه کرد :(( خیلی باهوشی پاریس 😁)).
نفس گرم دهنش به گوشام خورد که باعث شد لپام سرخ بشن.
بعد هم با عصبانیت گفتم:(( هوی مرتیکه منحرف ازم دور شو !!!)).
سونیک :(( خب اگه دور نشم چی میشه ؟ 😏)).
منم دستم رو مشت کردم و یک مشت قدرتمند بهش زدم و اونم دوباره پرت شد بیرون کشتی اما اینبار بجای اینکه توی دریا بیوفته افتاد توی شن و ماسه های ساحل ، شاید باورش سخت باشه اما مشت زدن بهش خیلی حال میده 😂.
خب اگه بخوایم کشتی رو تعمیر کنیم باید چند روز اینجا لنگر بندازیم اما مشکل اون آدم ( حیوان ) خوارها هستن ممکنه بیدار بشن و اون موقع توی دردسر میافتیم !!!
میخواستم برم به بقیه بگم که دیدم سونیک وارد کشتی شد و کلی شن و ماسه ریخته بود روی تن و بدنش ، ولش کن بای باید به بقیه بگم.
میخواستم از کشتی خارج بشم که سونیک جلوم رو گرفت و گفت :(( هی هی کجا داری میری ؟)).
من :(( از سر راهم برو کنار سونیک ! وقت ندارم که بخاطر تو تلف کنم )).
سونیک :(( مگه چی شده ؟ )).
من :(( باید به بقیه بگم که آدم ( حیوان ) خوارها هر لحظه ممکنه بیدار بشن پس باید بهشون هشدار بدیم !)).
میخواستم رد بشم که سونیک دست منو محکم گرفت و گفت :(( وایسا نگران نباش قرار نیست اتفاق بدی بیوفته !)).
من هم با تعجب به سونیک نگاه کردم و گفتم :(( منظورت چیه ؟)).
سونیک :(( نیازی نیست که بدونی و نیازی هم نیست که نگران باشی ، پس برو به اتاقت و لباسات رو عوض کن چون این لباس های پرنسسیت دیگه به درد لا جرز دیوار پشت خونه ما هم نمیخوره 😂)).
من :(( سونیک!!!😡)).
سونیک :(( باشه بابا شوخی کردم )).
نمیدونم میتونم به این حرف سونیک اعتماد کنم یا نه اما به هر حال اون کاپیتانه پس ناچارم به حرفش گوش کنم.
از زبان ناشناس /:
داشتم شمشیرم رو تیز میکردم و آماده میشدم تا دوباره پیداش کنم ، یکدفعه یک نفر اومد پیشم و گفت :(( قربان یک شاهین اومده اینجا و یک نامه هم همراهشه !)).
منم با شنیدن این حرف سریع رفتم روی عرشه کشتی و به سمت اون شاهین رفتم ، نامه به پاش بسته شده بود ، منم نامه رو از پاش باز کردم و خوندمش........
من :(( چی.....اوه که اینطور !)).
یک نفر :(( چی شده قربان ؟)).
من :(( هیچی فقط اینکه..... برمیگردیم خونه !)).
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️
ببخشید اگه کم بود