الماس دریا پارت 18

از زبان امی /:

سونیک :(( امشب وقتی همه خوابن....بیا تو اتاقم !)).

........ها ؟

من :(( چیییییی؟!!))

بقیه هم با شنیدن صدای من با تعجب به من و سونیک نگاه کردن ، این سیلور و ناکلز هم که انگاری صدای روح شنیدن عین کانگورو چند متر پریدن هوا و با کله افتادن زمین .

اونا :(( اخخخ​​​)).

شدو :(( خاک بر سرتون مثلاً دزد دریایی هستین 🤦)).

بعد هم روبه من کرد و گفت :(( آهای چرا فریاد زدی ؟)).

منم نمیتونستم چیزی بگم ، یعنی در واقع اصلاً نمی‌دونم چه بهونه ای برای فریاد زدنم بیارم ، به سونیک نگاه کردم داشت دستاش رو جوری تکون میداد انگاری که داره میگه لطفاً چیزی نگو 🙏

منم کمی فکر کردم و بلاخره فهمیدم باید چی بگم.

من :(( چرا.....امممم..چرا این کشتی.....)).

تیلز :(( چی ؟ این کشتی چی ؟)).

من :(( خب.... امممممم....)).

یک لحظه سر جام ایستادم و نفس عمیقی کشیدم و اخمی کردم و صدام رو آوردم بالا و تو روی بقیه گفتم :(( چرا این کشتی اینقدر بهم ریختست ؟!!! )).

شدو :(( چی ؟)).

من :(( گفتم چرا این کشتی اینقدر بهم ریختست ؟ نگاه کنید همه جا پر از آشغال و خرت و پرت هایی هستش که اصلاً به دردمون نمی‌خوره!!!)).

تیلز هم اومد جلو و گفت :(( مثلاً ؟)).

من :(( مثلاً...خب.. امممممم خببببببببببببب همین... امممممم)).

به اطرافم نگاه کردم باید یک چیزی اینجا ها باشه کمی که به اطراف نگاه کردم به بادبان های پاره شده و کثیف ، دکل کشتی سوراخ شده که موریانه ها خوردنشون ، و تازه بدتر از همه‌ی اینا لباس های بقیه که هم پاره بودن هم بوی عرق میدادن!!!!!

من :(( نفرت انگیزه به دکل نگاه کنید داره پوسته پوسته میشه ، بادبان کشتی هم پاره پوره شده تازه لباس های شما هم با بادبان تفاوتی نداره!!!!))

کریم اومد جلو ، دستش رو گذاشت روی شونم و گفت :(( امی آروم باش می‌دونم که اینجا خیلی تمیز نیست اما خب کشتی دزدان دریایی هستش و ما هم تو خیلی از جاهای دنیا تحت تعقیب هستیم پس نمی‌تونیم به یک بندر بریم و کشتی رو تعمیر کنیم !)).

من :(( کی گفته که برای تعمیر کشتی حتماً باید برید به بندر ؟ چرا خودتون تعمیرش نمی‌کنید ؟؟؟ )).

رژ :(( خب ما همیشه در حال دزدی یا سفر هستیم و کم پیش میاد به خشکی بریم پس وقت نمی‌کنیم کشتی رو تعمیر کنیم )).

​​​​​​بلیز :(( امممممم.....)).

من :(( بلیز چیزی میخوای بگی ؟)).

بلیز :(( آره.... یعنی...خب ما الان روی خشکی هستیم دیگه !)).

سیلور و ناکلز هم رفتن گوشه کشتی و بیرون کشتی رو نگاه کردن و با صدای بلند گفتن :(( راست میگه ها!!!)).

شدو :(( ها و درد 😠)).

بعد هم به من نگاه کرد و گفت :(( اگه این کشتی با این سر و وضع باعث شده که احساس بدی بهت دست بده پس ما هم چاره ای نداریم !)).

من :(( چی ؟)).

بعد شدو رفت بیرون کشتی و از اونجا فریاد زد :(( هی با شمام بیاین دنبالم برای دکل کشتی به چوب احتیاج داریم و این جزیره هم پر از درخته پس هری !)).

اولش تعجب کردم اما بعد لبخندی زدم و تو دلم گفتم :(( ممنونم شدو ⁦☺️⁩)).

بعد هم صورتم رو چرخوندم و به سونیک نگاه کردم.

سونیک :(( 😁👍)).

من :((😑🙄)).

می‌خواستم برم داخل اتاقم تا لباس هام رو عوض کنم که یکدفعه سونیک اومد کنارم و توی گوشم زمزمه کرد :(( خیلی باهوشی پاریس 😁)).

نفس گرم دهنش به گوشام خورد که باعث شد لپام سرخ بشن.

بعد هم با عصبانیت گفتم:(( هوی مرتیکه منحرف ازم دور شو !!!)).

سونیک :(( خب اگه دور نشم چی میشه ؟ 😏)).

منم دستم رو مشت کردم و یک مشت قدرتمند بهش زدم و اونم دوباره پرت شد بیرون کشتی اما اینبار بجای اینکه توی دریا بیوفته افتاد توی شن و ماسه های ساحل ، شاید باورش سخت باشه اما مشت زدن بهش خیلی حال میده 😂.

خب اگه بخوایم کشتی رو تعمیر کنیم باید چند روز اینجا لنگر بندازیم اما مشکل اون آدم ( حیوان ) خوارها هستن ممکنه بیدار بشن و اون موقع توی دردسر می‌افتیم !!!

می‌خواستم برم به بقیه بگم که دیدم سونیک وارد کشتی شد و کلی شن و ماسه ریخته بود روی تن و بدنش ، ولش کن بای باید به بقیه بگم.

می‌خواستم از کشتی خارج بشم که سونیک جلوم رو گرفت و گفت :(( هی هی کجا داری میری ؟)).

من :(( از سر راهم برو کنار سونیک ! وقت ندارم که بخاطر تو تلف کنم )).

سونیک :(( مگه چی شده ؟ )).

من :(( باید به بقیه بگم که آدم ( حیوان ) خوارها هر لحظه ممکنه بیدار بشن پس باید بهشون هشدار بدیم !)).

می‌خواستم رد بشم که سونیک دست منو محکم گرفت و گفت :(( وایسا نگران نباش قرار نیست اتفاق بدی بیوفته !)).

من هم با تعجب به سونیک نگاه کردم و گفتم :(( منظورت چیه ؟)).

سونیک :(( نیازی نیست که بدونی و نیازی هم نیست که نگران باشی ، پس برو به اتاقت و لباسات رو عوض کن چون این لباس های پرنسسیت دیگه به درد لا جرز دیوار پشت خونه ما هم نمیخوره 😂)).

من :(( سونیک!!!😡)).

سونیک :(( باشه بابا شوخی کردم )).

نمی‌دونم می‌تونم به این حرف سونیک اعتماد کنم یا نه اما به هر حال اون کاپیتانه پس ناچارم به حرفش گوش کنم.

از زبان ناشناس /:

داشتم شمشیرم رو تیز میکردم و آماده میشدم تا دوباره پیداش کنم ، یکدفعه یک نفر اومد پیشم و گفت :(( قربان یک شاهین اومده اینجا و یک نامه هم همراهشه !)).

منم با شنیدن این حرف سریع رفتم روی عرشه کشتی و به سمت اون شاهین رفتم ، نامه به پاش بسته شده بود ، منم نامه رو از پاش باز کردم و خوندمش........

من :(( چی.....اوه که اینطور !)).

یک نفر :(( چی شده قربان ؟)).

من :(( هیچی فقط اینکه..... برمی‌گردیم خونه !)).

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

ببخشید اگه کم بود

[ چهارشنبه نوزدهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 17:1 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب