داستان سرنوشت قسمت بیست و یکم

( داستان از زبان استارلاین )

سونیکِ آشغالِ @﷼&#@£$¢£ ! بخاطر تو ضایع شدم . ( فهمیدین کی خواست سونیک رو بی هوش کنه نه ؟ ) مثلاً قرار بود ....

اینفینیت : خوش برگشتی ( پوزخند زدن ) سونیک رو نمی بینم . شکست خوردی ؟

* دخترانشان وارد می شوند *

بیاکو : بابایی !!! * پریدن بغل استارلاین *

من : * بغل کردن بیاکو * سلام عزیزم ! * پایین آوردن بچه * الان ساعت چنده ؟

بیاکو و کریستا با ژست رم و رام همزمان : ~ یک ربع قنده ~ ~ شستم رو بنده ~ ~ عقربش کنده ~

من : * نگاه ترسناک به اینفینیت * : تو یادشون دادی ؟

اینفینیت : آره

من : چرا ؟

اینفینیت : چون چ چسبیده به را ( باورتون میشه برای یک سوال تفکر و پژوهش داخل خود کتاب همین رو نوشتم ؟ )

من : حیف که خستم وگرنه برات داشتم .....

اینفینیت : وای وای ترسیدم ! نخوری منو !

من : آلیس و کریستا جونت رو می خورم !

اینفینیت : چطور جرئت کردی .... * سانسور مثبت هجده *

( داستان از زبان سونیک )

باد خنکی می وزید . یک روستای سر زنده بود . ولی ..... من چرا اونجا بودم ؟ به هر حال قدم زدن ضرری نداره . توی فاصله ۱۰ متری من یک کریستال بزرگ بود . چرا متوجهش نشدم ؟ بهش دست زدم . و همه جا تاریک شد . دو چشم قرمز پدیدار شد . حس می کردم اون چشم ها رو یک جایی دیدم . با صدای دخترونه ای به خودم اومدم .

؟؟؟ : سونیک خارپشت .... پسر باد .... به این کریستال نزدیک نشو ! وگرنه .... برای همیشه توی دردسر می افتی .... دردسر در صورتی تمام میشه که هیولا را نابود کنی و نور را آزاد .... زنده بمان .... قهرمان جهان ....

و بعد همه جا تاریک شد ....

( داستان از زبان اگمن )

ساعت ۵ صبحه و من هنوز نخوابیدم ؟ ارزش بیدار موندن رو داره . منشور پارادوکس تا چند دقیقه دیگه به متال سونیک وصل میشه و یک چند ساعت هم باید برای گرفتن است بیدار بمونم . خواب به درک ! استارلاین یک حرف خوب زد و گفت خواب مال ضعیف هاست . ( ما ضعیفیم که می خوابیم برادر ؟ )

راست می گفت . بریم برای تست گیری ....

( داستان از زبان ؟؟؟ )

پیامی که لازم بود رو به سونیک خارپشت رسوندم . پدر ! امیدوارم بلایی سرش نیاری . وگرنه همه .... همینطور تو هم .... می‌میری ..... از خداحافظیمون خیلی گذشته ..... ولی ..... من هنوزم دوست دارم پدر ! لطفاً سونیک رو نکش .....

( داستان از زبان استارلاین )

الان صبحه و ..... زمان به قتل رسوندن اینفینیته * لبخند ملیح *

به خشکی شانس .... قایم شده ؟ الان وقتش نیست .

کریستا : تاتاکائههههههه ! ارحححححح !

بیاکو : دارلینگگگگگگ ! گامباره گامباره سنپایییی !

( بچه ها فاز کاراکتر های انیمه ای رو گرفتن 😄 )

من : نشانه های حضور آتسوشی رو پیدا کردم .... موری سان ( اینم فاز گرفتش 🤣 )

صبر کن . چرا الان قاطی اینا شدم ؟ آها ، قرار بود برم پذیرایی رو چک کنم که نشانه های حضور اینفینیت رو داره .

من : * باز کردن در مربوط به پذیرایی * ببینم بچه ها شما پخمه رو ندیدید ؟ ( پخمه عمه نداشتته بی شعور 😐🔪 )

بچه ها سکوت کرده بودند و به پشت سرم زل زده بودند . خواستم برگردم ببینم که یک چیز محکم به پشت سرم ( ترجمه : بصل النخاعش ) خورد و از حال رفتم . ولی قبلش یک صدا هایی رو به خاطر داشتم .

بیاکو : بابا زنده است ؟

؟؟؟ : بابات ۱۰ تا جون داره ، نه تا دیگه مونده ....

( داستان از زبان امی )

از خواب بیدار شدم . چه خوابی دیده بودم ؟ یادم نمیاد . از جام بلند شدم . آقای سونیک هنوز خواب بود . ناخودآگاه بهش خیره شده بودم . چقدر ناز خوابیده بود .... نه ! خودت رو جمع و جور کن امی ! من از افراد بیمار دل نیستم که به بیماری هوسرانی مبتلا باشم . ( اثرات دینی خوندن 🤣 )

بهتره برم بیرون قدم بزنم ....

( پنج دقیقه بعد )

هوا خیلی خنکه .... ظاهراً همه خوابن . خواستم برگردم که پام به یک چیزی گیر کرد . بهش نگاه کردم .... استارلاین ؟


پ.ن : از ظهر داشتم می نوشتم ولی چون خیلی خسته بودم تکه تکه می نوشتم . آخه به ما برای امتحان نوبت اول فرجه ندادن . ته بی عدالتی بود . حالا بذاره ما رو ببرن اردو . انگار دو تا اردو یا شاید هم سه تا . همه بچه های کلاسمون امیدوارن اردو دوم رو به شهر دیگه ای بریم . مثلاً بهبهان ، امیدیه ، دیلم ، دزفول و ....

امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه .

کیریم خوابیده چون کلی به درس هام کمک کرد خسته شده . بیدارش نکنیم بهتره .

[ دوشنبه دهم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 15:58 ] [ ریحانه ] [ ]
آخرین مطالب