داستان از زبان سونیک:
با سرعت خودمو به قبیله رسوندم...وقتی رسیدم سر جام خشکم زد...با حیرت و تعجب اطرافو نگاه می کردم...بعضی چادرا سوخته بودن و خراب شده بودن...بقیه اکیدناها زخمی بودن یا داشتن به زخمی ها کمک می کردن...این وضعیت...این...منو یاد همون موقعی که برگشتم به قبیله خودم میندازه...همون روزی که مامان و بابام...سرمو به دو طرف تکون دادم:
من: بهشون فکر نکنن! دوستاتو پیدا کننن!
دوباره به اطراف خیره شدم همینطور که به خاطر دویدن نفس نفس می زدم رفتم توی قبیله...یعنی مفلیس اومده اینجااا؟؟ ببین چه بلایی سر اینجا آورده...ظاهرا خیلی عقده داشته •-• که دارول رو دیدم. بالای یک سنگ وایساده بود و داشت با صدای بلند دستور میداد:
دارول: (جدی و عصبی) حواستونو جمع. کنین! زخمی هارو به چادر بزرگ ببرین! آهاااایییی توووو مراقب باششش! اون چوبارو نشکنی! برای چادر جدیدمون نیازشون دارییممم! (همزمان با دست اشاره کردن)
یک اخمی کردم و رفتم سمتش. به محض اینکه منو دید گفت:
دارول: (بازم عصبی •-•) سونیکککک!؟؟ تو نرفتیییی؟؟
یکدفعه یقه اشو گرفتم و با عصبانیت همینطور که دندونامو نشون میدادم(سونیک ورهاگ نیست ولی خب):
من: عوضییییی دوستای من کجاننننن؟؟؟
دارول: (عصبی) هی آروم باشش! به اندازه کافی مشکل داریم با عصبانیتت بیشترش میکنییی!
سونیک: دهنتو ببیدددد! بهت گفتم دوستام کجانننننن؟؟؟
یقه اشو محکم تر گرفتم که با یک صدای آشنا به خودم اومدم:
؟؟؟: سونیککک!
برگشتم...اون...اون تیلزههه! بلافاصله دارولو ول کردم و رفتم سمت تیلز:
من: تیلززز تو خوببییی؟؟؟ چیزیتتت که نش...ت...تو...چه بلاییی سرتتت اومدههههه؟؟
دستش توی یک باند دور گردنش آویزون بود. با یک لبخند خسته گفت:
تیلز: چ..چیزی نیست...فقط دستم شکسته!
من: فقط دستت شکستههه؟؟ همینننن؟؟؟ تیلززز! تو دستت شکستههه! (همزمان در حال حرص خوردن •_•)
سری تکون داد و بعد با ناراحتی گفت:
تیلز: خوشحالم برگشتی...
من: آهههه تیلز...
ولی یک لحظه یک چیزی یادم اومد:
من: ا...امییی!! اون کجاستتتتت؟؟؟
تیلز جا خورد...بعدم با مِن مِن جوابمو داد:
تیلز: آههه...چیزه...اون....اون...
من: (عصبی و نگران) تیلزززز امی کجاستتتتت؟؟؟
تیلز: توی چادر زخمی هاست!
با این حرفش انگار تموم ساختمونای دنیا روی سرم خراب شدن...گفتم:
من: (شوکه شده) ت...ت...تیلز...چادر...چادر زخمیااا؟؟ مگه امی...
و با سرعت به طرف چادر زخمی ها رفتم و به تیلز فرصت جواب دادن ندادم...نه نه...اگه اتفاقی برای امی افتاده باشه...نههه...اون تنها کسیه که از گرگینه ها برام موندهههه! نمی تونم بذارم اینجوری...سرمو به اطراف تکون دادم...و وقتی به چادر رسیدم (راه می رفته) چادرو کنار زدم و با کلی موجود زخمی و آسیب دیده مواجه شدم...بیشترشون اکیدنا بودن ولی از افراد گارد سلطنتی هم بود! شروع کردم با نگرانی دنبال امی گشتن و همزمان اسمشو آروم صدا می زدم:
من: ا...امی؟ ا..امیییی؟؟
که دیدمششش! روی زمین خوابیده بود...(تخت نداشتن اونجا •-•) رفتم کنارش...آروم کنارش نشستم...شونه راستشو با یک باند بسته بودن...و صورتشم زخمی بود...و رد...چنگ مننن؟؟؟ (راستی رد چنگ سونیک روی چشمای امی نیستا...کنار صورتشه) صورتم ناراحت شد...دستشو گرفتم و صداش کردم:
من: امی....متاسفم...متاسفم که وقتی بهم نیاز داشتی نبودم! من...من...
یک قطره اشک از چشمام ریخت...که متوجه شدم تیلزم اومد کنارم نشست...
تیلز: سونیک...
من: تیلز...چه اتفاقی افتاد؟ (لرزون و عصبی) چرا امی اینطوری شده؟
سرشو انداخت پایین...رومو کردم سمتش و با اخم گفتم:
من: بهت گفتم چرااا امییی اینجورییی شدهههه؟؟؟ تیلزززز خودمو نمیبخشم اگه به خاطر من بیشتر از این آسیب ببینهههه می فهمیییی؟؟؟
اما با صدای ضعیف امی به خودم اومدم و بهش نگاه کردم...دستمو که دستشو باهاش گرفته بودم یکمی فشرد و آروم گفت:
امی: سونیک؟
من: امییی؟؟؟ آرههه منممم خودممم سونیککک!
داستان از زبان امی:
بدنم سرد بود...و تمام اون لحظات جلوی چشمام رد میشد! اون زمرد رو برداشت...خیلی از اکیدنا ها حریفش نشدن...و بعدم...اومد سراغ من! که با احساس گرمای خاصی توی دستم یکدفعه همه اون لحظات از ذهنم رفت...گرماش آرامش عجیبی میداد...باعث شد که چشمامو آروم باز کنم...و اسم کسی رو صدا کنم که حتی دلیل به زبون آوردنش رو نفهمیدم:
من: سونیک؟
اما با شنیدن صدای آشنای اون متوجه شدم حدسم درسته! اون...خودش بوددد!
سونیک: امییی؟؟؟ آرههه منممم خودممم سونیککک!
من: سو...سونیک؟
چشمامو بیشتر باز کردم...رنگ آبیش و چشمای زمردیشو که دیدم مطمئن شدم خودشه...اینبار به طور کامل داشتم نگاهش می کردم و اونم به من! پس گرمایی که حس کردم...به دستم نگاه کردم که سونیک گرفته بودش...گفتم:
من: سونیک...دست...دستت!
با یک لبخند گفت:
سونیک: می دونم امی...میدونم...
و...
سونیک: آخخخخخخخ آیییییییی نه نه نه غلط کردممممم عاااایییییییییی امیییی تو رو خدا ولممم کنننننن! تیلزززز نجاتمممم بدههههه! (در حال تلاش برای آزادی)
دستشو اینقدر محکم فشار میدادم که به التماس افتاد داد زدم:
من: بیشعوررررررر فکر نکردیییی چقدر نگرانتتتت بودممممم؟؟؟ یکدفعه اومدیییی و فکر میکنییی میذارم راحت در برییی؟؟؟
و دستشو به زور از دستم در آورد و بلند شد و تا خواست با سرعت بره سریع از جام خودمو بلند کردم و پاشو گرفتم و کشیدمش سمت خودم:
سونیک: امیییی لطفاااااا کمکککککککک!
مثل گربه داشت زمینو چنگ میزد و منم میکشیدمش جلو (چشمای امی رو کاملا قرمز تصور کنین😂) (یادی از داستان فرزندان باد FS 😂✋)
من: فکر کردی میذارم برییی؟؟؟ تا حالیت نکردم با فکر تو چیا کشیدم نمیذارمممم!
تیلز: عهههه امییی؟؟؟ مگه تو زخمی نبودییی؟؟؟
سونیک: (در حال کتک خوردن) تیلززز دستم به دامنتتتت کمکمممم کننن!
تیلز اومد دست سونیکو گرفت و از اون طرف کشید و منم پاشو گرفته بودم از این طرف میکشیدم...
سونیک: آخخخخ نصف شدمممم آییی امی لطفا بس کننننن غلط کردمممم!
که یکدفعه ولش کردم و اونو تیلز دوتایی افتادن روی هم...دست به سینه شدم و نشستم سر جام روی تشک...و رومو کردم اونور...
سونیک: آییییی...مگه زخمی نبودد؟؟ (با آه و ناله)
تیلز: آخخ چرا چرا...بود...
سونیک: پس چرا مثل اسب زور داشتت؟؟ حالش از منم بهتر بودددد! (بازم آه و ناله)
آخر سر اومدن کنارم و سونیک گفت:
سونیک: آهههه ببخشید امی...من...نمیخواستم...اونطوری بذارم و برم...من...من...
من: هیی...اشکالی نداره سونیک(لبخند) می دونم تو هیچوقت از قصد اینکارو نمیکنی(لبخند)
یک لبخند گرم بهم زد و بعدم تیلز گفت:
تیلز: خب دیگه فکر کنم بهتر باشه بذاریم امی استراحت کنه...
سونیک: اوهه راست میگی...خیلی خب امی ما دیگه میریم...قول بده زود خوب بشی (چشمک)
سری تکون دادم و بعدم از پیشم رفتن...وقتی رفتن به دستام نگاه کردم...یاد اون لحظه افتادم:
(؟؟؟: فکر میکنی حریفم میشیییی؟؟؟
من: فکر نمی کنم مطمئنمم!)
چشمامو بستم و دراز کشیدم...نباید بهشون فکر کنم...
داستان از زبان سیلور:
بالاخره رسیدیم به قبیله اکیدناها...واو...اینجا چرا اینجوریه؟؟
من: هی اینجا چه خبر شدهه؟؟
یک اکیدنای تقریبا قد بلند که میخورد رییس قبیله باشه اومد و گفت:
دارول: پادشاه سیلور؟؟ چی باعث شده اینجا بیاین؟
من: خب...راستش شهر...اینجا چه خبره؟ ظاهرا شما هم وضع خوبی ندارین!
دارول: (آه کشیدن) بله...بفرمایید توی چادر براتون همه چیزیو تعریف می کنم...
سری تکون دادم و بعدم دنبالش رفتم...اما شدو دنبالم نیومد...نگاه کردم داشت به یک جا خیره میشد...نگاهشو دنبال کردم و دیدم که اون سونیک از یک چادر اومد بیرون...هی اونی که همراهشه همون روباهه هست...گفتم:
من: هی شدو! نمیای؟
سرشو برگردوند سمت من و گفت:
شدو: نه...یک کاری هست که باید بکنم...
من: باشه...
و رفتم.
داستان از زبان شدو:
سونیک و دیدم که از یک چادر اومد بیرون...همراه اون دوست روباه عجیب و غریبش بود...اخمی کردم...سرشو برگردوند و منو دید...یک اخمی بهم کرد...منم اخمم بیشتر شد و بعدم رفت...بعد از اینکه رفت منم وارد اون چادر شدم...صبر کن...اینجا چادر زخمی هاست؟؟ برای چی باید بیاد اینجا؟؟ همینطوری بین کسایی که روی زمین خوابیده بودن (زخمی بودن) رد میدشم که یکدفعه همون خارپشت صورتی رو دیدم! همونی که خودشو انداخت جلوی من و سونیک توی صورت اون چنگ زد! آهی کشیدم...با اینکه به کمکش نیازی نداشتم ولی یکجورایی نجاتم داد! رفتم سمتش حواسش نبود...داشت به یک گل سر رز که توی دستش بود نگاه می کرد...رفتم کنارش:
من: اهممم...
سرشو آورد بالا و با دیدن من اول تعجب کرد ولی بعد گفت:
امی: ت...تو؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
من: تو...اون شب خودتو انداختی جلو...چرا؟
سرش افتاد پایین...دوباره به گل سر خیره شد و بعدم گفت:
امی: سونیک هیولا نیست...این گل سرو اون بهم داده...وقتی بچه بودیم...خانواده اشو به بدترین شکل ممکن کشتن...و همینطور...خانواده منو!
و ادامه داد:
امی: اینکارو کردم...چون میدونستم اون آسیبی به هیچکس نمیزنه...شاید وانمود کنه ولی...قلب بزرگ و مهربونی داره...
من: ولی اون به تو آسیب زد...درسته؟ (جدی)
امی: آره...ولی اینکارو از روی عمد نکرد...اون...نمیخواست...
سرمو بردم یک طرف دیگه. دوست نداشتم اینو بهش بگم ولی...:
من: بهت مدیونم...یکی!
و بعدم بدون توجه بهش از چادر اومدم بیرون...به آسمون نگاهی کردم...یاد حرفاش افتادم:
(امی: سونیک هیولا نیست....اون قلب بزرگ و مهربونی داره!)
اون توی تمام این مدت به هیچکس آسیبی وارد نکرده...یعنی واقعا لیاقت همه هیولاها مرگه؟؟ به دستام خیره شدم...یعنی اینجام تا بکشمشون؟ یا اونا هم فرصت دارن؟؟ من...سردرگم شدم! که صداشو شنیدم:
سونیک: آهایییی تو توی چادر چه غلطی می کردییی؟؟
برگشتم سمتش با عصبانیت اومد سمتم و چشم تو چشم شدیم...با عصبانیت گفت:
سونیک: برای چی رفتی توی چادر زخمیااا؟
من: اشکالی داره به زخمی ها سر بزنمم؟؟ یا میخوای دخالت بی جا کنی؟
بیشتر حرصش در اومد...پوزخندی زدم:
سونیک: دهنتو ببند! فکر نکن توی این شرایط که اینجاییم من ازت اطاعت می کنم! من فقط از خودم اطاعت می کنمم! اوکی؟
من: من هرگز نمیخوام کسی مثل تو ازم اطاعت کنه...ولی بدون غرورتو میشکنم (پوزخند) چون برام مهم نیست!
و بعدم رفتم...هه...خارپشت آبی احمق! با خودش چی فکر کردهه؟؟ بعد از تموم شدن این ماجرا میدونم چه بلایی سرش بیارم!
داستان از زبان مفلیس:
توی اتاق خودم نشسته بودم...و داشتم فکر می کردم...مهره های شطرنج رو مثل قلعه خودم چیدم...باید یک جوری انرژی اون گرگینه رو بگیرم...اگه ناخالصی زمرد بزرگ رو از بین ببرم همه چیز درست میشه! زمرد بزرگ و قدرتش برای من میشه و اونوقت بر تمام دنیا حکومت می کنم...کاری می کنم همه توی ظلم و ترس و وحشت زندگی کنن...زجر بکشن...و من از این وضعیت رویا میبینم! (خنده)
من: فقط به یک دونه...
مهره اسب رو گذاشتم بین یک وزیر و دو تا فیل و یک قلعه جلوش...ادامه دادم:
من: تله نیازه! (لبخند شیطانی)
داستان از زبان امی:
دوباره به پهلو خوابیدم...لعنتییی...شب شده و منم خوابم نمیبره...دلم میخواد برم بیرون و توی نور ماه گرگینه بشم...زوزه بکشم و به ماه خیره بشم! ولی مطمئنم اگه گرگینه بشم زخمم بدتر میشه! آههه...صاف خوابیدم و سعی کردم یکجوری بخوابم...چشمامو بسته بودم...ولی بازم نتونستم بخوابم...به محض اینکه بازشون کردم...دو جفت چشم زمردی سبز رو بالای سرم توی تاریکی دیدم! وای پسر این دیگه چیهههه؟؟ اومدم جیغ بزنم که یک نفر دستشو گذاشت روی دهنم و آروم گفت:
؟؟؟: هیشششش امیییی...منمم سونیککک!
دستشو برداشت...آروم گفتم:
من: اَههه ترسیدمممم! چه خبرتهه؟؟ اینجا چیکار میکنی؟؟
یک لبخندی زد:
سونیک: میای بریم قدم بزنیم؟
من: شب؟ زیر نور ماه؟ (ابرو بالا انداختن)
سونیک: بیخیال امی...میدونم که دوست داری شبا زیر نور ماه قدم بزنی و زوزه بکشی...حالا باهام میای؟
سری تکون دادم و با یک لبخند یقه سونیکو گرفتم و کشیدمش پایین(امی دراز کشیده بود) و اونم برای اینکه روی من نیوفته خودشو کشید عقب و باعث شد من از سر جام بلند بشم...
من: خب...پاشدم...بریم؟
سونیک: میگفتی کمکت کنم پاشی بهتر بود تا اینکه منو اینطوری بکشی! (پوکر)
من: ولی...یک چیزی سونیک...اگه بیام بیرون گرگینه بشم ممکنه زخمم...
سونیک: هی...نگران نباش تا وقتی من اینجام اتفاقی برای تو نمیوفته!
با ناراضی گفتم:
من: آهاااا یعنی وقتی رفتی و منو تنها گذاشتی و این بلا سرم اومد خیلی بودی آرههه؟؟
سونیک: (تک خنده) خب اون موقع من نبودم...ولی الان هستم! پس نترس و بیا!
سری تکون دادم که یکی از مریضا گفت:
یک اکیدنای بنده خدا •-•: آهاییی شماهااا...چقدر پچ پچ می کنین! بگیرین بخوابین دیگه اههه!
رو با سونیک اشاره کردم بریم! و اومدیم بیرون...وای دختررررر نور ماه! و (تبدیل شدن) وقتی تبدیل شدم باند روی شونه ام باز شد و زخمم دیده شد...سونیکم ورهاگ شد و رفت سمت جنگل و دستشو سمت من دراز کرد و اشاره کرد بریم توی جنگل! لبخندی زدم و رفتیم...
داستان از زبان سونیک:
وارد جنگل شدیم...نور ماه از بین درختا می تابید...نزدیک یک تخته سنگ کنار یک رودخونه وایسادیم...انعکاس ماه روی رودخونه جو خیلی قشنگی ایجاد کرده بود و صدای آب...که برگشتم سمت امی...خواستم ازش عذر خواهی کنم ولی چشمم افتاد به زخم روی شونه اش...صبر کن ببینم...اون...اون...با عصبانیت گفتم:
من: امییی اون چه زخمیههه؟؟
یک علامت x سیاه که یکی از خطوطش بزرگتر بود...یکمی تعجب کرد..انگار دنبال یک جواب برای من میگرده...دوباره گفتم:
من: امیی...گفتم اون چیههه؟؟
با مِن مِن گفت:
امی: چیزه...وقتی رفتی با افراد مفلیس یکمی درگیر شدم همین!
بازوهاشو گرفتم و به یک درخت چسبوندمش...(گرگینه هستن @-@) گفتم:
من: امیییی...با من صادق باششش...این یک زخم عادی نیستتت..این چیههه؟؟ مال نیروی تاریکیه...امییی این چیهههه...چه اتفاقی برای تو افتادهههه؟؟
سرشو انداخت پایین...ولی بعد گفت:
امی: مفلیس...باهاش جنگیدم...
من: چ...چی؟ جنگ...جنگیدی؟؟ ا..امی!؟
سرشو بالا آورد و با یک نگاه جدی گفت:
امی: خب...راستش...نمیخواستم بذارم دستش به زمرد برسه و...باهاش درگیر شدم...
ولش کردم...یکمی رفتم عقب...صورتم ناراحت شد...آروم گفتم:
من: امی...چه اتفاقی افتاد؟ وقتی من رفتم...
داستان از زبان امی:
باید بهش بگم...هوف...
من: خب...وقتی تو رفتی...
(فلش بک: نبرد امی و مفلیس)
سونیک با سرعت از اونجا رفت...همینطور که دستمو روی صورتم گرفته بودم که رد چنگ سونیک بود...با ناراحتی به زمین خیره شدم...مطمئنم از قصد نکرد! آره...اون هیچوقت...هق...آسیبی نمیزنه! (اشک) با اینکه داشتم با یک چشمم میدیدم...اما دیدم که شکارچی شدو بلند شد و بهم نگاه کرد...یک اخمی کرد و بعدم با چند تا از گارد سلطنتی رفت دنبال سونیک...خواستم برم دنبالش که جلوشو بگیرم ولی با صدای تیلز به خودم اومدم:
تیلز: امییییی تو خوبییی؟؟
برگشتم سمتش و گفتم:
من: آ...آره...خوبم!
تیلز: صورتت چی شدهه؟؟ سونیک کجاستت؟؟
روژ از بالا فرود اومد و گفت:
روژ: کار سونیک بود...من دیدم...
تیلز: چ...چی؟ باورم نمیشه...اما سونیک که...
اما با صدای انفجاری که رخ داد حواسمون به طرف قبیله اکیدنا رفت...
من: هییی اونجا روووو!
روژ: ببینم یک انفجار بودد؟؟ از قبیله اکیدنا؟؟
امی: اون دیگه چی بود؟؟
تیلز دستگاهشو روشن کرد و گفت:
تیلز: فقط یک راه داره که بفهمیم!
و دم هاشو چرخوند و پرواز کرد و رفت سمت قبیله اکیدنا...منم اخمی کردم و سری تکون دادم و رفتم دنبالش...روژم پرواز کنان اومد دنبالمون...با سرعت روی چهار دست و پا میرفتم (امی گرگینه هست) زخم روی صورتمو فراموش کردم...باید بفهمیم اونجا چه خبرهه! آماده باشید...داریم میایم!
(قسمت بعد: من با اون کار نمی کنمممممممم!)