...
"داستان از زبان سونیک"
سیلورو از خونه اوردیم بیرون و کنار درخت بردیمش.. محض احتیاط روی زمین نشوندیمش و گذاشتیم چند تا نفس عمیق بکشه تا خودشو اروم کنه.. رنگش پریده بود و هنوز تو شک بود... من و شدو هم هاج و واج نگاش میکردیم... به شدو نگاه کردم. اون که منظورمو گرفت از ناچار سری تکون داد. کنار سیلور نشستم و پرسیدم:《 بهتری؟ 》
سیلور فقط سری تکون داد.. لبخند زدم و گفتم:《 هی سیلوی*^* پایه ای یه کار خفن باهم بکنیم؟*^* 》
سیلور ابرو بالا انداخت و گفت:《 چه کاری؟ 》
من:《 شهربازییییییییییییییی*^* 》
سیلور که اسم شهربازیو شنید سعی کرد ناراحتیشو کنار بزاره و ذوق کنه.. خیلی وقت بود که مارو پاره کرده بود که بریم شهر بازی.. حداقل اونجا یکم بتونه شاد باشه
یقه سیلور و شدو رو گرفتم و داد زدم:《 بزن بریممممممممممممممممممممممم*^* 》
و با تمام سرعتم سمت شهربازی حرکت کردم
سیلور:《 ااااااااااااااااااااااااااااااا 》
شدو:《 یواشتر ابلههههههه 》
منم فقط با خنده جوابشون میکردم
"داستان از زبان شدو"
خدایا یا یه فرجی بده منو از اینا خلاص کن یا اینارو شفا بده... کدوم خری سوار چرخ و فلک کودکان میشه که ما سه ابله سوار شدیم😑🤌🏻 سیلور که مدام داد میزد سونیکم که مدام با چه حالی میده رو مخم بود... ابرومون رفت اسکلا یه بچه ۳ ساله از شما عقلش بیشتره😑
سیلور:《 یواش تر اقا عه! 》
سونیک:《 مزش به همینه سیلوی*^* 》
من:《 جلو این همه بچه فقط ادا بازیاشونو ببین:| 》
سونیک:《 عیب نداره شدو جون برات یه عروسک ماریا میخریم تنها نباشی*^* 》
سیلورم زمینو گاز میزد... تو روح جفتتون..
سونیک که یه لگد به پای من زد به نشونه اینکه همکاری کن پوکر خان.. منم به اجبار سکوت کردم.. بعد یه لگد محکم به پای سونیک زدم!
سونیک:《 هوی این پائه کیسه بوکست نیست که!!!! 》
سیلور:《 وای وای وای وای وای نکنین سمان دو عالم و جهان🤣🤣🤣🤣🤣🤣 》
سونیک:《 سم.. سم کیه بابا من سونیکم😔😌 》
شدو:《 فقط بیاین از این چرخ و فلک پیاده شیم:| 》
سیلور:《 باشه*^* 》
بعدم مارو کشوند سمت پشمک فروشی... کارد بخوره به اون شکمت... نهههه من مثبت اندیشم مدیونین اگه فکر کنین میخوام پارشون کنم!!!
سیلور یهو کل پشمکای اونجارو خرید و بینمون نصف کرد
سیلور:《 تک خوری ممنوع*^* 》
سونیک:《 الحق که داوشمیTT 》
شدو:《 ام.. ممنون 》
بعد رفتیم تو چرخ و فلک و باهم خوردیمش... بهشون نگاه کردم... سونیک واقعا داشت با ایده شهربازی حال سیلورو از این رو به اون رو میکرد... این احمق همیشه یه راهکارای احمقانه تر از خودش داره که جواب میده... ولی امیدوارم طولانی باشه
"داستان از زبان بلیز"
اروم سمت اون مکان قدم برداشتم... از حرفایی که به سیلور زده بودم احساس گناه میکردم... اون فقط میخواست من دوسش داشته باشم... اه... نه.. دیگه نمیتونم به گذشته فکر کنم... این برای خود سیلور خوبه... به اون غار رسیدم.. رفتم داخلش و با دستشم اتیش روشن کردم تا بتونم جلورومو ببینم... به قسمت عمیق اونجا رفتم و گفتم:《 کاری که گفتیو انجام دادم... حالا سیلورو از طلسم ازاد کن.. 》
تمامید😁
ادامش در پارت اخر*^*
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
روزتون بخیر🍨