از زبان سونیک....
همگی دور میز جمع شده بودیم.......و منتظر رئیس بودیم.....یه نگاهی به بچهها انداختم....ناکلز داشت همهی دونات هارو توی دهنش پر میکردطوری که بخواد خفه شه ،سیلور داشت صندلی ویسپر رو تو هوا معلق میکرد و ویسپر هم طبق معمول خواب بود،تیلز داشت کتاب میخوند،جت هم که داشت چت میکرد.....این از پسرا .... حالا دخترا:رژ و بیلز داشتن تلفنی حرف میزدن،کریم داشت با چیز (محظ اطلاع....چیز اسم چاوو کریمه....😑) تمرین میکرد،ویوو داشت کتاب مینوشت و امی.....داشت با اعصبانیت منو نگاه میکرد و فکر کنم داشت نقشهی چطوری کشتن من رو تو سرش برنامه ریزی میکرد😂😂.....آخرش در با لگد باز شد: همگیتون بتمرگید سرجاتون و خفه شید😡😡
؟؟؟: شدو.....مجبور نبودی اینطوری رفتار کنی😑😐.....
شدو: ولی ماریا ...من الان رئیسم و از الان باید ازم حساب ببرن!(آروم)
سونیک: شدو....تو فقط به مدت یه هفته رئیس این آژانسی.....نه اینکه تا آخر عمرمون 😑
ناکلز: بع موال حخ قفگی🤤
سیلور: جان؟🤨
و در همین موقع ویسپر که تو هوا معلق بود میوفته زمین 🤭
ویسپر: خخخددددااااا مممرررگگگتتتوووونننن بببدددههه 🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🤬🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪
سیلور: اَل فرار 😝
شدو: بتمرگیدددددد. 🤬🤬🤬🤬🔪🔪🔪🔪🔪🔪🔪
همه جز من: چشم 😳
امی: حالا میشه بگی که، چرا این روز رو که تعطیل بودیم و میخواستیم کپهی مرگمون رو بزاریم ما رو کشوندی اینجا؟اونم ساعت ۶ صبح؟؟؟؟؟(با داد)
ماریا: خخخخببببب....شدو گفتن که بیان .....چچوووننننن_
شدو: ههههوووووششششش🤏🏻....خودم میگم.....چون ...... اااممممم......چچوووونننن....آها....اگمن گل رز جاویدان رو دزدیده!
ناکلز: لون ویخه چیبه؟
شدو: اون لامصبی رو قورت بده بعد حرف بزن 🤬🤬
ناکلز: (قورت دادن دوناتا)خب....گفتم که .....اون چیه دیگه ؟...منظورم گل رز جاویدانِ....
امی: اون گل رز فقط توی کوه های اورست هست و تا به حال هیچکسی نتونسته بهش دست بزنه....اگر فردی اون گل رو داشته باشه....و اونو بوش کنه به مدت یه ساعت در برابر حملات نفوذ ناپذیر میشه....
و این برای ما خیلی بده🧐
رژ: واو هانی....عجب کارشناسی کردی😏(دقیقا معلم ریاضی ما این حرف رو میزنه 🤣🤣🤣🤣)
امی: 😒🔪...
شدو: خیله خب دیگه بسه....حالا همگیتون ..... برای دو ماه دیگه آماده شید
همه: دوماه؟
ماریا: درسته....چون باید خودتون رو آماده کنید و هم اینکه این امتحانات مسترتون رو هم بدید.....خب دیگه...جلسه تموم شد....بدرود عزیزانم....مراقب خودتون باشید و توی امتحانات گند نزنید 😁(دبیر ادبیاتم وقتی میخواد از کلاس بره بیرون🤣🤣🤣🤣)
........
از زبان ؟؟؟؟:
ساعت ۱۰ شب
دستکشم رو دستم کردم....لباسم رو پوشیدم....بند های پوتینم رو بستم.....تیر کمونم رو هم پشتم وصل کردم....از اتاق در اومدم بیرون و رفتم طبقهی پایین پیش بچهها...: یابُسِیاااااا (سلام به کرهای) ببینم...چطوری شدم؟ 💁🏼♀️
لیوسا که سرش توی اون گوشیش بود: خوبه 👩🏻💻
تینا: فیفتی فیفتی 🤷🏻♀️
آوینا از توی اتاق نشیمن که درحال فیلم نگاه کردن است: با اینکه نمیبینم باز.....خوبه👩🏻🍳
مری : خیلی ضد حالید 🤢
لیوسا : از تو که بهتریم 👅
مری : لللللییییییوووووسسسسسااااا🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪🤬🔪
لونا در اتاقش: ببببببسسسسس ککککنننننیییییددددد دددددییییییگگگگهههههه.....میخوام بخوابم 🤦🏻♀️بابا جان .....اصلا خخخییللیی خخخخوووووبببب ششششددددیییی....
مری : جان من؟ 🤩🤩🤩🤩
لونا: نه😐
مری : 😑😑😑😑😑(;´༎ຶٹ༎ຶ`)....خیعله خب....من میرم بیرون....بای 😤
همگی: به سلامت 🙌🏻 🙌🏻 🙌🏻 🙌🏻
تینا : بری دیگه برنگردی 😝😝😝
مری: کوفت و به سلامت 😖😡
.........
از در رفتم بیرون و رفتم تو حیاط.....سوار موتورم شدم : والسپِر..... برو به مقصد تعیین شده....!
از زبان روح: (یاه یاه یاه 👻👻👻👻👻👻)
نیمه شب بود و ماه کامل.....از خواب بلند شدم....احساس سبکی همیشگی داره بهم دست میده....خیلی احساس خوبیه.....دوروزه که نیومده پیشم تا باهام صحبت کنه....نکنه اتفاقی براش بیوفته؟......ولی نه صبر کن.....اون قوی تر از این حرفاست....از توی دیوارا رد شدم...هیچکسم منو ندید (نا سلامی روحه ها😐) داشتم توی راهرو ها قدم میزدم که صدای گیتار شنیدم.....: صدا از اتاق کریستوف بود.....ندیده بودم اون نفت سیاه (اکو:خخخددددااااییییی ؟؟؟؟ نفت سیاه؟ کارمن: شما دخالت نکنی میگن لالی به مولا😑😐....خب چیه؟.....نگا داره؟....دیگه اسمی به ذهنم خطورنکرد 😶🌫️) تا به حال یا آواز بخونه یا حتی ساز بزنه....آروم وارد اتاقش شدم......
از زبان ؟؟؟
اسلحه رو روی سرش گزاشتم....و دور صندلیش میچرخیدم....: هههه....تو خیلی ابلهی....و هم اینکه ضعیف...چون ازت خوشم نیومد میخوام که با همین اسلحهی خودت....خودت رو بکشم....وای خدا....خیلی کیف میده....ههههههههه....خب...حالا آخرین حرفت چیه؟
؟؟؟: تورو خدا رحم کن....من زن و بچه دارم....من...من واقعا نمیخواستم که تو رو بکشم....فقط...فقط رئیسم بهم دستور داده بودش که...جنی رو بکشم....و شمارو اتفاقی...پیدا کردم!.....م...من....بی تقص_.......
بنگ!
اَه....چه قدر حرف میزد.....😒
.....
جنازش رو برداشتم و لباساش رو درآوردم.....بعدش انداختمش توی گازوئیل و انداختمش توی کوره....بعدش اومدم سالنم رو تمیز کردم....حالا خونش چقدر کثیف بودش....بدم میآد 😒(اینو با لحن کنايهای بخونید....)
وقتی رفتم توی اتاق کوره دیدم دیگه خاکستر شده.....اتیشش رو خاموش کردم و خاکستر رو جمع کردم توی شیشهای و روی شیشه نوشتم : مانسون ماجیت......حالا اسمشم چقدر مزخرف و مسخرست 😒
رفتم تو اتاقم و یه شیشهی روح دیگهای به کلکسیون قشنگم اضافه کردم....روح آبیش داشت توی شیشه میدرخشید..... نگران نباش عزیزم....به زودی استفادت میکنم 😈
رفتم حاضر شم تا به موقع به مهمونی برسم....
.....
از زبان؟؟؟؟(ببخشیدکه اینقدر علامت سوال میزارم....چون ماشا... یه عالم کاراکترداریم و کم کم داریم ازشون استفاده میکنم😁😅)
.....
در زد : میشه بیام تو ملکهی من؟
؟؟: بیا!
با لباسای خونی و لبخند همیشگی رو مخش جلوم زانو زد: بلاخره...... آوردمش!....و سرش وزیرش رو هم براتون کادو کردم!....امیدوارم که خوشتون بیاد!....سربازا...بیاریدش!
...
در باز شد و سربازا با یه میز چرخ دار(از اونایی که تو کارتونا هستن...که توش مرغ و گوشت خوک و اینطور چیزا میزارن بعدش درش رو باز میکنن×*×)
با اون اومدن داخل....
سرآشپز: ملکهی من....ملکه لوناتیک!....این شما و این هم .... غذای مخصوص سرآشپز باشی!....کلهی وزیر جِریز....و حتی موهاش رو هم بستم و نکندم چون میدونستم که دوست دارید!.....
فرمانده: و این هم شاهزاده جانستون (اکو :چرا همشون جان دارن؟ ... کارمن:آگهی بازرگانی /=....من از کجا بدونم؟....برو از ننه دَدَش بپرس....اکو: تو مگه نویسنده نیستی ؟ ....کارمن : پلیز....شات آپ *^*)....حالا میخواید باهاش چه کار کنید ؟
ملکه لوناتیک: خب معلومه....فا*کینگش میکنم....حالا....ببریدش و آماده کنید!
؟؟؟: برای چی بانو؟
ملکه لوناتیک: برای.....قربانی کردنش!
....
از زبان دارکی a.d
از روی پشت بوم ها پريدم.....مثل یه نینجا!....یه بار دیگه ساعتم رو نگاه کردم....به موقع رسیدم....
رفتم و از پنجره به داخل نگاه کردم....رئیس همهی گروهها اومده بودن....حتی ؟؟؟ و ؟؟؟ هم بودن....
هههه....بزارید ساعت. به نیمه شب برسه....اونوقت همگی نابود میشن.....!(ببخشید دارکی که نقشت کم بود....ولی قسمت بعدی جبران میکنم 😅)
از زبان نیکو.....
نیکو : به....نَ...ظَ...رِت...کُ...جا....رَف....تِه؟هوف....درد داره...آه
آمیلیا: نمیدونم....فقط بهم گفتش که میره به یه مهمونی....و_
کایل : گفتش که نریم دنبالش...
دارکی: آه درسته.....هِی نیکو....حالا لازم نیست که اینقدر شنا بری..(همون درار نشست بود چی بود توی این مایه ها).....آخرش استخونات میشکنن_
ویکتوریا: بزار بره آخرش استخوناش میشکنن دیگه ما خلاص میشیم....ولی جدا....لامصب اینقدر سَ...چیز...یعنی خیلی جونش زیاده چیزیش نمیشه😅
نیکو : ممنان بابت تعریفت که صد البته میدونم که تعریف نبود 😐
ماریا در حال خوردن بستنی: راستی....میآید جرعت حقیقت؟
مایکل : چی؟ اونم با شما دخترا؟ههه...خیلی مسخره میشه! 😂😂😂
ملودي : بهتره که تا دهنت رو نبستم خودت دهنت رو ببندی عزیزم 😁🔪
هانیا: این عزیزم از صدتا فوش بدتره 🤭
کریستوف: خب دیگه بسه....از نظرم بیاد کارت بازی کنیم....دخترا باهم پسرا باهم!...
ویکتوریا: منم میرم با پسرا!
نیکو : ای آدم فروش خائِن 😒
ماریا: حالا مجازاتش چیه؟
کایل : حالا وسط بازی بهش فکر میکنیم...بهتره که بعضیهاتون شرکت کنید....شاید بازی +۱۸ شد.؟...آماده؟....ششررووععع!!!!!
مایکل: برادرم یه طوری نمیگی شروع انگار مسابقهی دو ایی چیزیِ ...یکم آرام تر🤫
کایل: به تو چه 😝
مایکل : آقا منم میرم با دخترا!...نمیخوام با اون باشم 😒
ملودی: خوش اومدی....خب...بازی رو شروع میکنیم !!!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب دیه...بچهی خوب برو به درسات برس....منم فردا تست علوم دارم از اول تا آخر 🥲برم بخونم....
پس...بوس بای....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ادامه دارد....___\/__(●’◡’●)ノ