عشق سیاه پارت 27 ( قسمت مخصوص بلیز ، کریم و رژ ) 🔞

از زبان سونیک /:

امی :(( همین الان پرداخت کن پول دیوار رو !)).

من :(( د میگم شماره کارتت چیه ؟)).

امی :(( شماره کارت رو برای چی میخوای ؟)).

من :(( خب... می‌خوام بریزم به حسابت دیگه !)).

امی :(( پولو نباید به من بدی احمق !!!)).

من با تعجب گفتم :(( چی ؟ پس باید به کی پرداخت کنم ؟)).

امی :(( به شوهر عمه من ، خب معلومه دیگه جناب آقای ویکتور !!!)).

من :(( همین مونده که من به یک سوسمار....)).

رژ :(( کروکودیل !)).

من :(( حالا هرچی ! همین مونده که من پول به حساب این گوریل انگوری بریزم !)).

یکدفعه رژ چشماش تا ته باز شد و بهم نگاه کرد.

من :((.....چیه ؟)).

اما بجای اینکه جواب بده با لگد زد توی شکمم و منم پرت شدم روی زمین و برای اینکه طبیعی جلوه کنم بازم عر زدم :(( اخخخخخخخخخخ!!!!)).

سیلور و ناکلز :(( WOW )).

امی :(( 😳 )).

شدو :(( مادر فولادزره تا دیروز یک حرف بود الان عین ساندویچ انداختت زمین 😐)).

من :(( ببند !)).

از روی زمین بلند شدم و لباسام رو تکون دادم تا گرد و خاک از روش پاک بشه.

من :(( خب حالا...اهم اهم چرا اینکار رو کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)).

امی :(( هوش چرا داد میزنی ؟!)).

من :(( آخه نگاه کن منو عین کیسه بوکس میزنه !)).

بعد رفتم جلو روش و گفت :(( هی چرا اینکار رو کردی ؟)).

رژ سرش رو پایین گرفته بود و دستاش رو مشت کرده بود.

من :(( چت شده ؟ چرا چیزی نمیگی ؟!)).

رژ یکدفعه سرش رو بالا گرفت و گفت :(( چرا به آقای ویکتور توهین میکنی ؟!؟!!!! )).

شکه شدم و حدس میزنم بقیه هم شکه شدم.

من :(( امممممم نباید این کار رو میکردم ؟)).

رژ :(( معلومه که نه تو چطور به خودت اجازه میدی ؟!)).

شدو :(( این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور از وقتی که ما یادمون میاد کلا عین سگ میپره سمتمون و میخواد پوستمون رو بکنه !)).

من زیر لب گفتم :(( انگشت وسط منم نمیشه 😏)).

شدو ادامه داد :(( تازه تو و بقیه افراد توی این ساختمون رو هم با اسم های عجیب غریب صدا میکنه اونوقت داری ازش دفاع میکنی ؟؟؟)).

رژ :(( می‌دونم می‌دونم اما....اون.....)).

من :(( اون چی ؟)).

رژ :(( اون‌..‌...کسی بود.....که من رو.....نجات داد !)).

همه :(( چی؟؟؟)).

ناکلز :(( داستان جالب شد )).

من :(( نجاتت داده ؟ ولی.... چطوری ؟)).

رژ :(( خب قضیه برمیگرده به 10 سال پیش......)).

فلش بک ( 10 سال قبل )/:

از زبان رژ /:

امروز هم باید مثل همیشه زود بیدار بشم چون پدر و مادرم خیلی بهم تأکید کردن.

اوه راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم من رژ هستم و 10 سالمه من توی یک خانواده خیلی ثروتمند به دنیا اومدم و یجورایی خانوادم انتظار دارن که مثل اونا باشم یعنی مثل یک خانم متشخص و باوقار ، و انگار که قرار نیست دست از سرم بردارن.

از روی تخت بلند شدم و از اتاقم خارج شدم ، داشتم توی راهروهای خونه راه میرفتم و همینجوری موهام رو شونه می‌کردم.

همینجوری داشتم راه میرفتم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( رژ !)).

آه این صدای مادرمه !

باز ازم چی میخواد ؟

از پله ها پایین رفتم و مادرم رو دیدم که داشت با پدرم حرف میزد ، وا پس چرا من رو صدا کرد ؟

مادر و پدرم تا متوجه من شدن گفتن :(( اوه فرشته کوچولوی ما بیدار شدی ؟)).

من :(( بله !)).

پدرم :(( که اینطور.....اوه راستی خواهرات بیدار شدن ؟)).

من :(( بلیز و کریم ؟ )).

پدر :(( درسته اگه بیدار نشدن برو بیدارشون کن )).

من :(( چشم پدر )).

بعد هم به سمت اتاق بلیز و کریم حرکت کردم ، بلیز یک گربه بنفشه و کریم هم یک خرگوش بامزه ، اونا خواهران منن.....البته خواهر ناتنی هام ، پدر و مادرم وقتی که اونا هنوز نوزاد بودن اونا رو از یتیم خونه اوردن چون از نظرشون داشتن چندتا بچه بهتر از یک بچه ست !

به هر حال نظر اوناست و به من هیچ ارتباطی نداره ، البته من از تصمیمشون راضیم چون تا الان کلی خاطرات خوب با اونا دارم.

به اتاقشون رسیدم اولش در زدم اما جواب ندادن ، برای همین هم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم و.........

بلههههههههههههه!!!

خانما کلا خوابیدن و دارن خواب هفت پادشاه میبینن.

من :(( بیدار شین !)).

اونا هم تا صدای منو شنیدن چند متر پریدن هوا و با کله افتادن زمین.

اونا :(( اخخخخخ )).

من :(( تقصیر خودتونه که خواب موندین 😁)).

بلیز :(( رژ خیلی بدجنسی )).

کریم :(( آره خیلی دردم گرفت)).

من :(( بیخیال کاریه که شده)).

بلیز :(( به هرحال بعداً حسابت رو میرسم )).

من :(( نه من گناه دالم 😭)).

کریم هم آروم خندید و ما هم همراهش خندیدیم.

چند ثانیه همینجوری خندیدیم که یکدفعه صدای پدر و مادر رو شنیدیم.

اونا :(( دخترا بیاین پایین یک خبر مهم داریم !)).

خبر مهم ؟ چه خبری ؟

به بلیز و کریم نگاه کردم انگاری اونا هم تعجب کردن ، ماهم از اتاق خارج شدیم و از پله ها پایین رفتیم و پدر و مادرمون رو دیدیم که روی مبل نشستن و دارن به ما نگاه میکنن ، ما هم رفتیم سمتشون ، اونا هم تا ما رو دیدن گفتن :(( بشینین !)).

ما هم روی مبل جلوی اونا نشستیم.

پدرم از روی صندلی بلند شد و گفت :(( دخترا امشب قراره که یک مهمانی بزرگ با حضور مهم ترین افراد شهر نیویورک برگزار کنیم...)).

یک مهمونی ؟ به چه مناسبتی ؟

پدر ادامه داد :(( و شما هم باید امشب توی این جشن شرکت کنید !)).

من :(( چی ؟ )).

بلیز و کریم :(( چرا پدر ؟)).

پدر جوابی نداد و دوباره گفت :(( مهم نیست چرا ، مهم اینه که شما باید توی این مراسم مهم شرکت کنید !)).

من :(( ولی پدر ما.....)).

پدر هم اخماش رفت تو هم و با صدای بلند گفت :(( ساکت همین که گفتم شما توی این مراسم شرکت میکنید چه بخواید چه نخواید ، همین که گفتم !!!)).

منو دخترا بدجوری ترسیدیم و داشتیم از ترس به خودمون می‌لرزیدیم.

من به مادر نگاه کردم و اونم دقیقاً عین پدر عصبانی بود و داشت با حقارت بهمون نگاه میکرد.

آخه چرا ؟ اونا تا الان همچین کاری با ما نکرده بودن ، چرا الان دارن اینجوری با ما رفتار میکنن ؟

بعدش هم پدر ادامه داد :(( حالا برید توی اتاقتون و تا زمان مهمانی همونجا بمونید و بیرون هم نیاید ! )).

ما با ناراحتی گفتیم :(( بله پدر )).

بعد هم از روی مبل بلند شدیم و به سمت اتاقامون رفتیم.

حدس میزنم که بلیز و کریم هم از اتفاق امروز ناراحتن ، واقعاً نمی‌فهمم چرا پدر بخاطر یک مهمونی با ما اینجوری رفتار کرد ؟

چند ساعت بعد /:

الان ساعت 10 شبه و صدای آدم ( حیوان ) هایی که طبقه پایین هستن رو می‌شنیدم.

تقریباً آماده شده بودم و می‌خواستم از اتاق خارج شم ، که یکدفعه یک نفر در زد ، منم رفتم سمت در و بازش کردم ، بلیز و کریم بودن انگار که اونا هم برای این مهمونی آماده بودن.

منم از اتاق اومدم بیرون و گفتم :(( آماده اید ؟)).

اونا هم سرشون رو تکون دادن.

من :(( بریم !)).

بعد دستای همدیگه رو گرفتیم و به سمت پله ها رفتیم ، از پله ها پایین رفتیم و......

وای چقدر آدم ( حیوان ) اینجان ، کلی مرد ، زن ، پیرمرد و پیرزن یکجا جمع شده بودن اما هیچ بچه ای نیست ، چرا ما تنها بچه های توی این جشن هستیم ؟

داشتیم همینجوری بین جمعیت راه می‌رفتیم ولی حواسم پرت شد و یکدفعه به یک نفر برخورد کردم.

من :(( اوه ببخشید آقا نمی‌خواستم......)).

اون :(( اشکال نداره )).

دقیق بهش نگاه کردم....یک تمساح ؟ چه جالب تا حالا یک تمساح رو از نزدیک ندیده بودم.

اونم بدون اینکه حرفی بزنه از اونجا رفت.

من و دخترا هم می‌خواستیم بریم دنبال پدر و مادرمون ولی یکدفعه چراغ ها خاموش شد.

همه جا تاریک بود اما من دست دخترا رو محکم گرفته بودم.

یکدفعه یک صدایی اومد :(( خانم ها و آقایون.....)).

همه به کسی که داشت حرف می‌زد نگاه کردن ، من و دخترا هم به همونجا نگاه کردیم.....وایسا اون پدره ؟

پدر روی یک سکوی چوبی ایستاده بود و داشت سخنرانی می‌کرد.

پدر :(( از همتون ممنونم که به این ضیافت تشریف آوردین ، امشب قراره یک مراسم به افتخار......)).

به افتخار چی ؟

پدر ادامه داد :(( دخترانم برگزار کنیم !)).

من و دخترا :(( چی ؟؟؟)).

پدر :(( درست شنیدین این مراسم به افتخار شماست دختران عزیزم !)).

من و دخترا اولش تعجب کردیم اما بعدش از خوشحالی نزدیک بود سکته کنیم.

یعنی پدر میخواست این مراسم برای ما باشه ؟

باید بعداً ازش تشکر کنم.

من :(( ممنونم پ......)).

قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم پدر ادامه داد :(( خانم ها و آقایون مراسم قربانی کردن رو شروع می‌کنیم !!!!!!)).

من و دخترا یکدفعه ایستادیم و شکه شدیم.

من :(( چ....چی ؟)).

قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده همه‌ی اون آدم ( حیوان ) هایی که اطرافمون بودن به سمتمون اومدن و دست و پاهامون رو گرفتن !!!

منو دخترا بدجوری ترسیده بودیم ، کریم و بلیز داشتن اشک میریختن و منم تقریباً داشت گریم می‌گرفت.

اونا ما رو انداختن زمین و بعد لباس هامون رو پاره کردن تا جایی که کلا لخت بودیم ، اون آدم ( حیوان ) ها داشتن با دهن های آب افتاده به ما نگاه میکردن ، داشتن به بدنم دست میزدن تا جایی که صورتم کاملاً اشک آلود شده بود ، به دخترا هم نگاه کردم ، اوه خدای من نه نه نه نه!!!!!!

چند نفر داشتن لباس هاشون رو در میاوردن!!!!!!

نه نه نه ، خواهش میکنم به خواهر های من دست نزنید ، اونا هنوز بچه هستن !

یکدفعه یک پیرمرد اومد سمتم و شروع کرد به لیس زدن گردنم و بدنم!!!!

نه نه خواهش میکنم نه!!!!

چند نفر دیگه هم اومدن سمتم و شروع کردن به برانداز کردن من ، همشون داشتن از زیبایی من تعریف میکردن.

اونا هم شروع کردن به لیس زدن و لمس اعضای بدنم !!!!

یعنی این یک کابوسه ؟ این یک خواب وحشتناکه ؟ نه.... اینجا.....اینجا....اینجا.....

جهنمههههههه!!!

نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه

خواهش میکنم بس کنید خواهش میکنم ما رو ول کنید خواهش میکنم.

یکدفعه اونا دست از سر ما برداشتن ، یک نفر اومد بالای سرم .

من :(( پ......پدر....)).

پدر با یک دستش موهام رو گرفت و منو بلند کرد و گفت :(( حالا وقتشه ! )).

من با بغض گفتم :(( چ.....چرا ؟)).

پدر :(( چرا ؟ امممممم خببببببببببببب ، چون این یک پیش‌بینی قدیمیه ، دختران زیبایی مثل شما رو توی همچنین مراسمی قربانی میکنن ، چون.... سالها پیش یک دختر زیبا به نام الیزابت زندگی می کرد ، اون زیبا بود و معصوم ، جوری که هرکس که اونو میدید دلش می خواست با اون ازدواج کنه ، اما اون صورت زیبا در واقع پوششی برای ذات درونی اون بود ، اون دختر یک شیطان خالص بود ، اون پدربزرگ و مادربزرگش رو مسموم کرد و برادر 4 ساله خودش رو با دستای خودش خفه کرد ! وقتی پدر و مادرش متوجه این قضیه شدن ازش پرسیدن که چرا این کار ها رو کرده ؟ اونم گفت از نظرش چنین افراد زشت و حال به هم زنی نباید وجود داشته باشن ! اون معتقد بود هر کسی که مثل اون زیبا نیست یک آشغال بی ارزشه پس پدر و مادر الیزابت اونو توی یک زندان زندانی کردن و الیزابت تا آخر عمرش اونجا موند و پوسید !!!!)).

نمی‌فهمم چرا ؟ داره اینا رو به من میگه ؟

پدر ادامه داد :(( می‌دونی چرا اینا رو به تو میگم ؟ چون الیزابت یک روز قبل از مرگش یک حرفی زد....اون گفت که 417 سال بعد دختری از خاندانش متولد میشه و روح اون در آن دختر حلول میکنه!!!)).

چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پدر :(( الیزابت گفت اون دختر.....موهای سفیدی داره و زیبایش مانند فرشته هاست ، حالا بعد از این همه سال پیش‌بینی اون به حقیقت پیوست و تو به دنیا اومدی !)).

من :(( خواهش میکنم..... بزارید بلیز و کریم....برن )).

پدر :(( خفه شو ، تو حق نداری به من دستور بدی !)).

یکدفعه مادر از پشت پدر اومد بیرون و گفت :(( و حالا این پیش‌بینی به دست ما نابود میشه ! )).

من :(( م...مامان....)).

مادر با یک لبخند حال به هم زن بهم نگاه کرد و گفت :(( خفه شو دختره بی ارزش ، تو از همون اول به هیچ دردی نمی‌خوردی همیشه دلم میخواست از دستت خلاص بشم....اوه راستی میدونستی که وقتی بچه بودی می‌خواستم بندازمت توی استخر ؟ ولی....مقاومت کردم چون......چون.....تو لایق دردی بدتر از مرگی ، تو باید به بدترین شکل کشته بشی !!!)).

نمی‌تونستم باور کنم که دارم از دهان پدر و مادرم این حرف ها رو می‌شنوم ، این..... اینجا واقعاً.....جهنمه؟!

به پدر نگاه کردم یک چاقو توی دستش بود و می‌خواست با اون منو بکشه.

چشمام پر از اشک شده بود....یعنی.....این آخر کاره ؟

پدر فریاد زد :(( بمیر الیزابت!!!!!!!!)).

آماده مردن شدم که یکدفعه یک صدای بنگ بزرگی به گوشم خورد ، پدر ناگهان ایستاد و بعد از چند لحظه افتاد روی زمین ، صدای جیغ بلندی اومد ، کلی خون روی زمین ریخته بود و منم به اون فردی که همه داشتن بهش نگاه میکردن نگاه کردم ، وایسا.....این همون....همون تمساحست !

تمساحه یک اسلحه دستش بود و اون به پدرم شلیک کرده بود.

​​​​​اون تمساحه چیزی از جیبش درآورد و گفت :(( همه افراد بیاین داخل !)).

یکدفعه در باز شد و یک عالمه آدم ( حیوان ) تفنگ به دست اومدن داخل ، همه مهمونا داشتن به اینطرف و آنطرف فرار میکردن ، منم از روی زمین بلند شدم و به سمت خواهرام رفتم.

اونا هم تا منو دیدن اومدن سمتم و بغلم کردن.

اون آدم ( حیوان ) های مسلح مهمونا رو دستگیر کردن.

ولی یکدفعه مادرم به سمت ما اومد و می‌خواست با یک چاقوی دیگه که داخل جیبش بود ما رو بزنه.

ولی اون تمساحه بهش شلیک کرد و مادرم هم افتاد روی زمین احتمالاً داره میمیره.

قیل از اینکه بمیره توی چشمام نگاه کرد و گفت :(( ای....ای.... ای کاش..... هیچوقت....به دنیا نمیومدی !!!!!)).

بعد هم چشماش رو بست.

من هنوز توی شک بود.

اون تمساحه اومد سمتم و کنار من و دخترا نشست و گفت :(( حالتون خوبه ؟)).

اما ما اونقدر ترسیده بودیم که نمی‌تونستیم حرفی بزنیم.

اونم چون اینو میدونست کتش رو در آورد و روی ما انداخت چون ما لباسی تنمون نبود و اونقدر ترسیده بودیم که رنگمون پریده بود.

بعد از اون اون تمساح ما رو آورد پیش خودش توی این سازمان و ما رو تعلیم داد و ما رو به گروه مقاومت تبدیل کرد.

زمان حال /:

از زبان سونیک /:

اونقدری شکه شده بودم که نمی‌تونستم حرف بزنم ، چون منم قبلاً همچین چیزی رو تجربه کردم ، پدرم همیشه منو تحقیر میکرد و جوری با من رفتار میکرد که انگار حیوون خونگیش هستم.

یجورایی احساس میکنم که.....وایسا چه احساسی من که احساسات ندارم ، من یک شیطانم و اصلا احساس و ادراک در من وجود نداره !

امی رفت سمت رژ ، حدس میزنم میخواد دلداریش بده.

اما قبل از اینکه حرفی بزنه یکدفعه.........

ادامه دارد...........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۴۰۱ ] [ 20:41 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب