از زبان سونیک /:
امی :(( همین الان پرداخت کن پول دیوار رو !)).
من :(( د میگم شماره کارتت چیه ؟)).
امی :(( شماره کارت رو برای چی میخوای ؟)).
من :(( خب... میخوام بریزم به حسابت دیگه !)).
امی :(( پولو نباید به من بدی احمق !!!)).
من با تعجب گفتم :(( چی ؟ پس باید به کی پرداخت کنم ؟)).
امی :(( به شوهر عمه من ، خب معلومه دیگه جناب آقای ویکتور !!!)).
من :(( همین مونده که من به یک سوسمار....)).
رژ :(( کروکودیل !)).
من :(( حالا هرچی ! همین مونده که من پول به حساب این گوریل انگوری بریزم !)).
یکدفعه رژ چشماش تا ته باز شد و بهم نگاه کرد.
من :((.....چیه ؟)).
اما بجای اینکه جواب بده با لگد زد توی شکمم و منم پرت شدم روی زمین و برای اینکه طبیعی جلوه کنم بازم عر زدم :(( اخخخخخخخخخخ!!!!)).
سیلور و ناکلز :(( WOW )).
امی :(( 😳 )).
شدو :(( مادر فولادزره تا دیروز یک حرف بود الان عین ساندویچ انداختت زمین 😐)).
من :(( ببند !)).
از روی زمین بلند شدم و لباسام رو تکون دادم تا گرد و خاک از روش پاک بشه.
من :(( خب حالا...اهم اهم چرا اینکار رو کردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)).
امی :(( هوش چرا داد میزنی ؟!)).
من :(( آخه نگاه کن منو عین کیسه بوکس میزنه !)).
بعد رفتم جلو روش و گفت :(( هی چرا اینکار رو کردی ؟)).
رژ سرش رو پایین گرفته بود و دستاش رو مشت کرده بود.
من :(( چت شده ؟ چرا چیزی نمیگی ؟!)).
رژ یکدفعه سرش رو بالا گرفت و گفت :(( چرا به آقای ویکتور توهین میکنی ؟!؟!!!! )).
شکه شدم و حدس میزنم بقیه هم شکه شدم.
من :(( امممممم نباید این کار رو میکردم ؟)).
رژ :(( معلومه که نه تو چطور به خودت اجازه میدی ؟!)).
شدو :(( این ویکتوریا.... ببخشید ویکتور از وقتی که ما یادمون میاد کلا عین سگ میپره سمتمون و میخواد پوستمون رو بکنه !)).
من زیر لب گفتم :(( انگشت وسط منم نمیشه 😏)).
شدو ادامه داد :(( تازه تو و بقیه افراد توی این ساختمون رو هم با اسم های عجیب غریب صدا میکنه اونوقت داری ازش دفاع میکنی ؟؟؟)).
رژ :(( میدونم میدونم اما....اون.....)).
من :(( اون چی ؟)).
رژ :(( اون.....کسی بود.....که من رو.....نجات داد !)).
همه :(( چی؟؟؟)).
ناکلز :(( داستان جالب شد )).
من :(( نجاتت داده ؟ ولی.... چطوری ؟)).
رژ :(( خب قضیه برمیگرده به 10 سال پیش......)).
فلش بک ( 10 سال قبل )/:
از زبان رژ /:
امروز هم باید مثل همیشه زود بیدار بشم چون پدر و مادرم خیلی بهم تأکید کردن.
اوه راستی یادم رفت خودم رو معرفی کنم من رژ هستم و 10 سالمه من توی یک خانواده خیلی ثروتمند به دنیا اومدم و یجورایی خانوادم انتظار دارن که مثل اونا باشم یعنی مثل یک خانم متشخص و باوقار ، و انگار که قرار نیست دست از سرم بردارن.
از روی تخت بلند شدم و از اتاقم خارج شدم ، داشتم توی راهروهای خونه راه میرفتم و همینجوری موهام رو شونه میکردم.
همینجوری داشتم راه میرفتم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( رژ !)).
آه این صدای مادرمه !
باز ازم چی میخواد ؟
از پله ها پایین رفتم و مادرم رو دیدم که داشت با پدرم حرف میزد ، وا پس چرا من رو صدا کرد ؟
مادر و پدرم تا متوجه من شدن گفتن :(( اوه فرشته کوچولوی ما بیدار شدی ؟)).
من :(( بله !)).
پدرم :(( که اینطور.....اوه راستی خواهرات بیدار شدن ؟)).
من :(( بلیز و کریم ؟ )).
پدر :(( درسته اگه بیدار نشدن برو بیدارشون کن )).
من :(( چشم پدر )).
بعد هم به سمت اتاق بلیز و کریم حرکت کردم ، بلیز یک گربه بنفشه و کریم هم یک خرگوش بامزه ، اونا خواهران منن.....البته خواهر ناتنی هام ، پدر و مادرم وقتی که اونا هنوز نوزاد بودن اونا رو از یتیم خونه اوردن چون از نظرشون داشتن چندتا بچه بهتر از یک بچه ست !
به هر حال نظر اوناست و به من هیچ ارتباطی نداره ، البته من از تصمیمشون راضیم چون تا الان کلی خاطرات خوب با اونا دارم.
به اتاقشون رسیدم اولش در زدم اما جواب ندادن ، برای همین هم در رو باز کردم و وارد اتاق شدم و.........
بلههههههههههههه!!!
خانما کلا خوابیدن و دارن خواب هفت پادشاه میبینن.
من :(( بیدار شین !)).
اونا هم تا صدای منو شنیدن چند متر پریدن هوا و با کله افتادن زمین.
اونا :(( اخخخخخ )).
من :(( تقصیر خودتونه که خواب موندین 😁)).
بلیز :(( رژ خیلی بدجنسی )).
کریم :(( آره خیلی دردم گرفت)).
من :(( بیخیال کاریه که شده)).
بلیز :(( به هرحال بعداً حسابت رو میرسم )).
من :(( نه من گناه دالم 😭)).
کریم هم آروم خندید و ما هم همراهش خندیدیم.
چند ثانیه همینجوری خندیدیم که یکدفعه صدای پدر و مادر رو شنیدیم.
اونا :(( دخترا بیاین پایین یک خبر مهم داریم !)).
خبر مهم ؟ چه خبری ؟
به بلیز و کریم نگاه کردم انگاری اونا هم تعجب کردن ، ماهم از اتاق خارج شدیم و از پله ها پایین رفتیم و پدر و مادرمون رو دیدیم که روی مبل نشستن و دارن به ما نگاه میکنن ، ما هم رفتیم سمتشون ، اونا هم تا ما رو دیدن گفتن :(( بشینین !)).
ما هم روی مبل جلوی اونا نشستیم.
پدرم از روی صندلی بلند شد و گفت :(( دخترا امشب قراره که یک مهمانی بزرگ با حضور مهم ترین افراد شهر نیویورک برگزار کنیم...)).
یک مهمونی ؟ به چه مناسبتی ؟
پدر ادامه داد :(( و شما هم باید امشب توی این جشن شرکت کنید !)).
من :(( چی ؟ )).
بلیز و کریم :(( چرا پدر ؟)).
پدر جوابی نداد و دوباره گفت :(( مهم نیست چرا ، مهم اینه که شما باید توی این مراسم مهم شرکت کنید !)).
من :(( ولی پدر ما.....)).
پدر هم اخماش رفت تو هم و با صدای بلند گفت :(( ساکت همین که گفتم شما توی این مراسم شرکت میکنید چه بخواید چه نخواید ، همین که گفتم !!!)).
منو دخترا بدجوری ترسیدیم و داشتیم از ترس به خودمون میلرزیدیم.
من به مادر نگاه کردم و اونم دقیقاً عین پدر عصبانی بود و داشت با حقارت بهمون نگاه میکرد.
آخه چرا ؟ اونا تا الان همچین کاری با ما نکرده بودن ، چرا الان دارن اینجوری با ما رفتار میکنن ؟
بعدش هم پدر ادامه داد :(( حالا برید توی اتاقتون و تا زمان مهمانی همونجا بمونید و بیرون هم نیاید ! )).
ما با ناراحتی گفتیم :(( بله پدر )).
بعد هم از روی مبل بلند شدیم و به سمت اتاقامون رفتیم.
حدس میزنم که بلیز و کریم هم از اتفاق امروز ناراحتن ، واقعاً نمیفهمم چرا پدر بخاطر یک مهمونی با ما اینجوری رفتار کرد ؟
چند ساعت بعد /:
الان ساعت 10 شبه و صدای آدم ( حیوان ) هایی که طبقه پایین هستن رو میشنیدم.
تقریباً آماده شده بودم و میخواستم از اتاق خارج شم ، که یکدفعه یک نفر در زد ، منم رفتم سمت در و بازش کردم ، بلیز و کریم بودن انگار که اونا هم برای این مهمونی آماده بودن.
منم از اتاق اومدم بیرون و گفتم :(( آماده اید ؟)).
اونا هم سرشون رو تکون دادن.
من :(( بریم !)).
بعد دستای همدیگه رو گرفتیم و به سمت پله ها رفتیم ، از پله ها پایین رفتیم و......
وای چقدر آدم ( حیوان ) اینجان ، کلی مرد ، زن ، پیرمرد و پیرزن یکجا جمع شده بودن اما هیچ بچه ای نیست ، چرا ما تنها بچه های توی این جشن هستیم ؟
داشتیم همینجوری بین جمعیت راه میرفتیم ولی حواسم پرت شد و یکدفعه به یک نفر برخورد کردم.
من :(( اوه ببخشید آقا نمیخواستم......)).
اون :(( اشکال نداره )).
دقیق بهش نگاه کردم....یک تمساح ؟ چه جالب تا حالا یک تمساح رو از نزدیک ندیده بودم.
اونم بدون اینکه حرفی بزنه از اونجا رفت.
من و دخترا هم میخواستیم بریم دنبال پدر و مادرمون ولی یکدفعه چراغ ها خاموش شد.
همه جا تاریک بود اما من دست دخترا رو محکم گرفته بودم.
یکدفعه یک صدایی اومد :(( خانم ها و آقایون.....)).
همه به کسی که داشت حرف میزد نگاه کردن ، من و دخترا هم به همونجا نگاه کردیم.....وایسا اون پدره ؟
پدر روی یک سکوی چوبی ایستاده بود و داشت سخنرانی میکرد.
پدر :(( از همتون ممنونم که به این ضیافت تشریف آوردین ، امشب قراره یک مراسم به افتخار......)).
به افتخار چی ؟
پدر ادامه داد :(( دخترانم برگزار کنیم !)).
من و دخترا :(( چی ؟؟؟)).
پدر :(( درست شنیدین این مراسم به افتخار شماست دختران عزیزم !)).
من و دخترا اولش تعجب کردیم اما بعدش از خوشحالی نزدیک بود سکته کنیم.
یعنی پدر میخواست این مراسم برای ما باشه ؟
باید بعداً ازش تشکر کنم.
من :(( ممنونم پ......)).
قبل از اینکه حرفم رو تموم کنم پدر ادامه داد :(( خانم ها و آقایون مراسم قربانی کردن رو شروع میکنیم !!!!!!)).
من و دخترا یکدفعه ایستادیم و شکه شدیم.
من :(( چ....چی ؟)).
قبل از اینکه بفهمم چه اتفاقی افتاده همهی اون آدم ( حیوان ) هایی که اطرافمون بودن به سمتمون اومدن و دست و پاهامون رو گرفتن !!!
منو دخترا بدجوری ترسیده بودیم ، کریم و بلیز داشتن اشک میریختن و منم تقریباً داشت گریم میگرفت.
اونا ما رو انداختن زمین و بعد لباس هامون رو پاره کردن تا جایی که کلا لخت بودیم ، اون آدم ( حیوان ) ها داشتن با دهن های آب افتاده به ما نگاه میکردن ، داشتن به بدنم دست میزدن تا جایی که صورتم کاملاً اشک آلود شده بود ، به دخترا هم نگاه کردم ، اوه خدای من نه نه نه نه!!!!!!
چند نفر داشتن لباس هاشون رو در میاوردن!!!!!!
نه نه نه ، خواهش میکنم به خواهر های من دست نزنید ، اونا هنوز بچه هستن !
یکدفعه یک پیرمرد اومد سمتم و شروع کرد به لیس زدن گردنم و بدنم!!!!
نه نه خواهش میکنم نه!!!!
چند نفر دیگه هم اومدن سمتم و شروع کردن به برانداز کردن من ، همشون داشتن از زیبایی من تعریف میکردن.
اونا هم شروع کردن به لیس زدن و لمس اعضای بدنم !!!!
یعنی این یک کابوسه ؟ این یک خواب وحشتناکه ؟ نه.... اینجا.....اینجا....اینجا.....
جهنمههههههه!!!
نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه نه
خواهش میکنم بس کنید خواهش میکنم ما رو ول کنید خواهش میکنم.
یکدفعه اونا دست از سر ما برداشتن ، یک نفر اومد بالای سرم .
من :(( پ......پدر....)).
پدر با یک دستش موهام رو گرفت و منو بلند کرد و گفت :(( حالا وقتشه ! )).
من با بغض گفتم :(( چ.....چرا ؟)).
پدر :(( چرا ؟ امممممم خببببببببببببب ، چون این یک پیشبینی قدیمیه ، دختران زیبایی مثل شما رو توی همچنین مراسمی قربانی میکنن ، چون.... سالها پیش یک دختر زیبا به نام الیزابت زندگی می کرد ، اون زیبا بود و معصوم ، جوری که هرکس که اونو میدید دلش می خواست با اون ازدواج کنه ، اما اون صورت زیبا در واقع پوششی برای ذات درونی اون بود ، اون دختر یک شیطان خالص بود ، اون پدربزرگ و مادربزرگش رو مسموم کرد و برادر 4 ساله خودش رو با دستای خودش خفه کرد ! وقتی پدر و مادرش متوجه این قضیه شدن ازش پرسیدن که چرا این کار ها رو کرده ؟ اونم گفت از نظرش چنین افراد زشت و حال به هم زنی نباید وجود داشته باشن ! اون معتقد بود هر کسی که مثل اون زیبا نیست یک آشغال بی ارزشه پس پدر و مادر الیزابت اونو توی یک زندان زندانی کردن و الیزابت تا آخر عمرش اونجا موند و پوسید !!!!)).
نمیفهمم چرا ؟ داره اینا رو به من میگه ؟
پدر ادامه داد :(( میدونی چرا اینا رو به تو میگم ؟ چون الیزابت یک روز قبل از مرگش یک حرفی زد....اون گفت که 417 سال بعد دختری از خاندانش متولد میشه و روح اون در آن دختر حلول میکنه!!!)).
چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پدر :(( الیزابت گفت اون دختر.....موهای سفیدی داره و زیبایش مانند فرشته هاست ، حالا بعد از این همه سال پیشبینی اون به حقیقت پیوست و تو به دنیا اومدی !)).
من :(( خواهش میکنم..... بزارید بلیز و کریم....برن )).
پدر :(( خفه شو ، تو حق نداری به من دستور بدی !)).
یکدفعه مادر از پشت پدر اومد بیرون و گفت :(( و حالا این پیشبینی به دست ما نابود میشه ! )).
من :(( م...مامان....)).
مادر با یک لبخند حال به هم زن بهم نگاه کرد و گفت :(( خفه شو دختره بی ارزش ، تو از همون اول به هیچ دردی نمیخوردی همیشه دلم میخواست از دستت خلاص بشم....اوه راستی میدونستی که وقتی بچه بودی میخواستم بندازمت توی استخر ؟ ولی....مقاومت کردم چون......چون.....تو لایق دردی بدتر از مرگی ، تو باید به بدترین شکل کشته بشی !!!)).
نمیتونستم باور کنم که دارم از دهان پدر و مادرم این حرف ها رو میشنوم ، این..... اینجا واقعاً.....جهنمه؟!
به پدر نگاه کردم یک چاقو توی دستش بود و میخواست با اون منو بکشه.
چشمام پر از اشک شده بود....یعنی.....این آخر کاره ؟
پدر فریاد زد :(( بمیر الیزابت!!!!!!!!)).
آماده مردن شدم که یکدفعه یک صدای بنگ بزرگی به گوشم خورد ، پدر ناگهان ایستاد و بعد از چند لحظه افتاد روی زمین ، صدای جیغ بلندی اومد ، کلی خون روی زمین ریخته بود و منم به اون فردی که همه داشتن بهش نگاه میکردن نگاه کردم ، وایسا.....این همون....همون تمساحست !
تمساحه یک اسلحه دستش بود و اون به پدرم شلیک کرده بود.
اون تمساحه چیزی از جیبش درآورد و گفت :(( همه افراد بیاین داخل !)).
یکدفعه در باز شد و یک عالمه آدم ( حیوان ) تفنگ به دست اومدن داخل ، همه مهمونا داشتن به اینطرف و آنطرف فرار میکردن ، منم از روی زمین بلند شدم و به سمت خواهرام رفتم.
اونا هم تا منو دیدن اومدن سمتم و بغلم کردن.
اون آدم ( حیوان ) های مسلح مهمونا رو دستگیر کردن.
ولی یکدفعه مادرم به سمت ما اومد و میخواست با یک چاقوی دیگه که داخل جیبش بود ما رو بزنه.
ولی اون تمساحه بهش شلیک کرد و مادرم هم افتاد روی زمین احتمالاً داره میمیره.
قیل از اینکه بمیره توی چشمام نگاه کرد و گفت :(( ای....ای.... ای کاش..... هیچوقت....به دنیا نمیومدی !!!!!)).
بعد هم چشماش رو بست.
من هنوز توی شک بود.
اون تمساحه اومد سمتم و کنار من و دخترا نشست و گفت :(( حالتون خوبه ؟)).
اما ما اونقدر ترسیده بودیم که نمیتونستیم حرفی بزنیم.
اونم چون اینو میدونست کتش رو در آورد و روی ما انداخت چون ما لباسی تنمون نبود و اونقدر ترسیده بودیم که رنگمون پریده بود.
بعد از اون اون تمساح ما رو آورد پیش خودش توی این سازمان و ما رو تعلیم داد و ما رو به گروه مقاومت تبدیل کرد.
زمان حال /:
از زبان سونیک /:
اونقدری شکه شده بودم که نمیتونستم حرف بزنم ، چون منم قبلاً همچین چیزی رو تجربه کردم ، پدرم همیشه منو تحقیر میکرد و جوری با من رفتار میکرد که انگار حیوون خونگیش هستم.
یجورایی احساس میکنم که.....وایسا چه احساسی من که احساسات ندارم ، من یک شیطانم و اصلا احساس و ادراک در من وجود نداره !
امی رفت سمت رژ ، حدس میزنم میخواد دلداریش بده.
اما قبل از اینکه حرفی بزنه یکدفعه.........
ادامه دارد...........
امیدوارم لذت برده باشید❤️