برادران سرعت:"شروعی دوباره"پارت چهارم

"داستان از زبان؟؟؟؟"

داشتیم صدای ماموتو ضبط میکردیم که آنتونی دستش خورد روی ریپلی کردن صدا. نقشمون به کلی لو رفت، الان فهمید که اینجاییم!! رومو کردم سمت آنتونی و گفتم:《 آنتونی! خودتو جمع و جور کن! این اخرین شانس ما برای رو کردن دستشه. 》

آنتونی که از ترس دندوناشو به هم میفشرد، گفت:《 آ...آخه من میترس...سم! 》

بانی تک نگاهی به اون کرد و گفت:《 بزرگ شدی آنتونی! تا کی میخوای با ترسات زندگی کنی؟! 》

آنتونی با قیافه ای مسلط گفت:《 مگه نشنیدین که میگن ترس مادر احتیاطه! 》

جک نیششو تا بنا گوشش باز کرد و گفت:《 سالی! باز این بیعرضه میخواد جا بزنه ها! 》

من با قیافه پوکر فیس همشونو نگاه کردم. خب... جمع کردن اطلاعات تخصص ما نبود. کار ما جنگیدن و گیر انداختن دزد ها بود، نه رو کردن دست ادم بدا! در واقع... ما قدرت کافی و اطلاعات کافی مربوط بهشو نداشتیم. فقط من میدونستم و نیکول و...سونیک! در واقع گیر انداختن آدم بدا به عهده سونیک و گروه مقاومت بود. اسم بلو هچهاگم نیکول برای سونیک گذاشت تا باهاش شناسایی نشه. خب... چون اون تنها کسی بود که از ذات پلیدشون باخبر بود... به جز ما! میدونم منو ببینه به کل نقششو برای گیر انداختن ماموت عوض میکنه؛ اما چاره ای ندارم. نمیتونم بزارم این بیشعور زندگی بقیه رو هم خراب کنه! فوری رو به بچه ها کردم و گفتم:《 وقت کافی نداریم! زود باشید بریم عمو چاکو نجات بدیم! 》

و تا خواستیم از جامون حرکت کنیم، صدایی مارو متوقف کرد:《 ع...عجب! پپپ..پس فریددداام فایتترززز این...اینجا قایم شدن! 》

مک پیگ؟! اون اینجا چیکار میکرد؟؟ تا به خودم اومدم دیدم تحت محاصره افراد ماموتیم....

 

"داستان از زبان امی"

با تعجب گفتم:《 یعنی... سونیک و شدو و سیلور به طرز عجیبی برادر در بیان؟! مطمئنی جواب آزمایشایی گه گرفتی درسته رژ؟ 》

رژ با لبخندی خانومانه گفت:《 عسلم! تو توی این کارایی یا من؟! من با دکترا تمام دقتمونو برای جواب آزمایش گذاشتیم. جواب آزمایش بی تردید و بدون شک درسته! 》

بلیز که تا الان توی فکر بود، گفت:《 پس میگی اینا از نکجاآباد برادر شدن؟! حتی سول المردم از این کائنات در تعجبه! 》

رژ نگاهی اندر سهیفانه به ما کرد و گفت:《 من که به دوستام دروغ نمیگم. 》

و بعد رو به من کرد و ادامه داد:《 راستی امی... قضیه اینکه ما مدام میایم ونسا چیه؟! 》

منم در حالی که داشتم کارگاهو اسکن میکردم، گفتم:《 خب... سونیک یه سری چیزا راجبش بهم گفته! سونیک یه مدت با چاک، مکانیک و دانشمند اونجا زندگی میکرده. چاک یه جورایی خیلی به خانواده شاه نزدیک بوده و یک نوه داشته، اما ماموت به خاطر یه دلیلی که هنوز مشخص نیست برای نوه چاک پاپوش میدوزه تا آبروی چاکو خچه دار کنه. از اون موقع شاه فقط به ماموت و قاضی ها اعتماد میکنه... که اونا هم آدم های نرمالی نیستن. 》

بلیز که از تعجب، دمش روی هوا سیخ شده بود گفت:《 پس قضیه خیلی جدیه! ولی چه ربطی به ما داره؟! 》

یادم افتاد همین سوالو از سونیک کرده بودم. جواب بلیزو دقیقا عین جوابی که سونیک به من داده بود، دادم:《 خب... چاک تنها کسیه که از تمام نقشه ها، ساختمونا و راه های مخفیو بلده و اون مخترع یه اختراع خیلی بزرگه... چیزی که حتی اگمن هم بهش دست نیافته. اونم روباتاسایزره! در واقع کاشف اصلیش اون بوده که اونو فقط برای روباتاسیز کردن دست و پای بانی انجام داد، چون بانی فلج بود. از اون طرف فریدام فایترز زیاد قدرتی توی تصمیمات ونسا ندارن، پس از ما کمک خواستن که براشون اطلاعاتی رو جمع کنیم و باهم توی ونسا پخش کنیم. 》

رژ گفت:《 خانوما! نمیخوام مزاحم خاطره گوییتون بشم، ولی یه مشکلی داریم! 》

من و بلیز برگشتیم سمت رژ. دار و دسته ماموت دورمون جمع شده بودن. پیکو پیکومو ظاهر کردم و گفتم:《 آماده حمله بشید! 》

و به سمتشون حمله‌ور شدیم. امیدوارم سونیک شجاع من بتونه همه چیو ردیف کنه. همینطور شدو و سیلور.

 

"داستان از زبان سونیک"

....


*این داستان ادامه دارد*

تمامید

خب امیدوارم خوشتون اومده باشه

درباره هر کارکتر سوالی داشتین بهم بگین

قسمت بعد ماجراهای سه برادر  و دردسر پیش رویشان

نظرات شما در اولویت منه پس با من راحت باشین و انتقادات و پیشنهاد های خودتونو به من بگین از هر تیکه ای خوشتون نیومد یا اومد و....

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر

[ یکشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۰ ] [ 22:6 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب