داستان دو عاشق قسمت ۱۰

از زبان؟؟؟؟

با..باورم...نمیشه...من...پدر و...مادرم رو گم کردم....فقط چیز برام مونده بودش....تا اینکه: ببینم...اون یه....خرگوشه؟

یه آقایی با یه خانمی اومدن پیش من....چشاشون چقدر شبیه هَمِه!ولی شنل سرشون بود‌‌....: ببینم دختر....گم شدی؟....پس پدر و مادرت کوشن؟

از زبان امی:

بیلز و کارمن رفتن جلو تا یکم شدت آتیش رو کم کنن.....هانی و ماریا رفتن به افراد کمک کنن تا زودتر از اونجا خارج شن....پرنس شدو و پرنس سیلور هم رفتن به مصدومین کمک کنن....فقط منو پرنس سونیک موندیم....ماهم تصمیم گرفتیم به افرادی که جا موندن کمک کنیم....تا اینکه یه خرگوش دختر دیدیم....

امی: ببینم...اون یه....خرگوشه؟

سونیک: ببینم دختر....گم شدی؟....پس پدر و مادرت کوشن؟

اون خرگوشه بنده خدا 😐: بعله....من دلم واسه‌ی پدر و مادرم تنگ شده...اونا رو وقتی خونم آتیش گرفت گم کردم

سونیک (روبه امی):پرنسس....بنظرتون الان...چه‌کار کنیم؟

امی: از من میپرسید؟خب‌‌‌....از نظرم اینکه....این دختر خانم رو.....با خودمون ببریم!

سونیک: با خودمون ببریمش؟

امی: شما نظر دیگه‌ای دارید؟😒

سونیک: آآآآآآآمممممم‌...نه😐

امی: خیله خب کوچولو....حالا....اسمت چیه؟

خرگوشه: اسمم.....کریمه!..و این هم چیز هست...چاووم....و دوستم!

امی: خیله خب..از آشنایی باهات خوشبختم کریم....من....آم....امی هستم....و ایشون هم_

سونیک: اسمم سونیکه!

>>______<<

واو....باورم نمیشه اینطوری داره حرف میزنه....از وقتی که از قصر دراومدیم فقط ساکت بودش....ولی الان خیلی راحته!....خلاصه که شدت آتیش خیلی کم شده بود و بقیه منتظر ما بودن....من یه دست کریم رو گرفته بودم و سونیک هم یه دست دیگه‌اش رو....وقتی رسیدیم پیش بچه‌ها کریم رو به بقیه معرفی کردیم و کریم با پسرا رفت....وقتی داشت میرفت از ناخودآگاه یه لبخند زدم...: اوه اوه....نگا کنید کی عاشق شدههه!!!!...

ماریا: همون دختری که میخواست عاشق نشه!

هانی: اِوا...خواهرم...الان چه موقع عاشق شدنه آخه؟

امی: ای داد بس کنید دیگه....اصل_

کارمن: /= خب‌....چرا وسط راه وایسادید....اونم توی این سرما....بیاید کنار آتیش و اونجا غیبت کنید

¯/_(ツ)_\¯

بیلز: اوکی کارمن....بیاید بریم....ولی ایم خانم این بحث تموم نشده!

ماریا و هانی: راست میگه ᕕ( ᐛ )ᕗ

امی: چه گیری افتادیما ಠ_ಠ

>>__<<

از زبان کارمن:

وقتی داشتم با کریم حرف میزدم که باهاش آشنا بشم،....رفتم تو ذهنش....(اکو:تجاوز به حریم شخصی؟؟؟؟ 😧😲😳😯کارمن:اسکل خان....فقد رفتم تو ذهنش....دیگه.... استغفرالله(ᗒᗣᗕ)՞ اکو: (;´༎ຶٹ༎ຶ`)) بی اراده....توی چشاش وحشت رو میدیدم....و.....روز مرگش رو....واقعا دردناک بود....سرم رو تکون دادم تا از این افکار بیرون برم....بعدش با بچه‌ها رفتیم یه جایی از جنگل تا دخترا از هم فاصله داشته باشن....بعدش یه آتیشی درست کردیم....و هانی برامون با میوه‌های مختلف سوپ درست کرد.....که یهو بارون گرفت....ولی من شاخه های درختارو به‌هم چسبوندم تا خیس نشیم....

از زبان کریم:

وقتی سوپم رو خوردم خوابم اومد....مامان همیشه عادت داشت که قبل از خوابم برام شعر بخونه...توی جام دراز کشیده بودم....: کریم؟ چرا خوابت نمیبره؟

دیدم خانم ماریا بودش.....

کریم: خب اکه یه چیزی بگم شاید....مسخرتون بیاد...

سیلور: ما هیچوقت هیچ کسی رو مسخره نکردیم.... پس بگو...

کریم: خخخخببببب......من همیشه عادت داشتم که قبل از خواب مامانم برام شعر بخونه....اما الان که پیشم نیست....خوابم نمی‌بره.....

شدو: خب...کدوم یکی از این جمع بلده شعر بخونه برای کریم خانم؟(شدو با بچه‌ها خیلی خوبه >^<)

ولی هیچکس دستش رو بلند نکرد....

سیلور: کارمن بلده!

کارمن: چچچچچچیییییی،؟؟؟؟؟؟؟ مممنننننننن؟؟؟؟؟؟ ببخشید اما من شعر نمیخونم...*^*...

سیلور: پس چرا وقتی بچه بودیم میخوندی؟؟؟

| (• ◡•)|

کارمن: ง'̀-'́)ง)...ای خدایا....اما....خودت داری میگی وقتی بچه بودیم نه اینکه الان......

*مواجه شدن با صورت مظلوم کریم و چشای کیوت و نازنازی🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺*

کارمن:ای بابا...اوکی هانی جون....خب چه شعری رو بخونم؟

کریم: آآآآآآآآخخخخخخ جججووننن ✊🏻😃✊🏻...خب‌....شعری که وقتی بچه بودی برات میخوندن و خیلی دوسش داشتی 😋(نکته....الان یادم اومد بگم 🤭کریم اینجا ۷ ۸ سالشه)

کارمن: ااااممممم اوکی.....پس برات:

We are different رو میخونم....


In the all of the world

some people

Love to hurt me

all of them are dark

but we are different

You are a light in the darks

But....

I'm....

A dark in the lights

We are so different too

But also we are together ❤️

And You know....

All of the people

around world

.........

love to leave my life 🙃 🙂

love to leave my life 🙃 🙂


(معنیش: در تمام دنیا

بعضیها دوس دارن

به من آسیب برسانند

همه اونا سیاهن

ولی ما متفاوتیم

تو یه روشنایی‌ای هستی در تاريکی ها

اما

من

یه تاریکی ام در روشنایی‌ها

پس ماهم ...‌ خیلی متفاوتیم

ولی همچنان ما باهمیم

و تو میدونی

تمام مردم

در جهان

.......

دوست دارن ترک کنن زندگیمو

دوست دارن ترک کنن زندگمو)


از زبان کارمن:

همه خوابیده بودن.... و فقد من بیدار بودم.....

از پشت بوته‌ها صدایی اومد‌..: هعی دختر....اینجاااا!

این صدای_

ادامه‌ دارد.......؟؟

(میدونم خیلی کرم دارم🤣🤣🤣🤣🤣🤣)

[ دوشنبه هفتم آذر ۱۴۰۱ ] [ 18:10 ] [ carmen ] [ ]
آخرین مطالب