(خلاصه شده)
سونیک exe و اگمن از پایگاه در حال سقوط خارج شدن...وقتی اگمن روی زمین به سرفه افتاده بود و حسرت خراب شدن پایگاهشو میخورد...exe توی این فکر بود که سونیک یکبار دیگه از دستش جون سالم به در برد...و انتقامش هنوز تموم نشده...اما طلسمی که روی سونیک اجرا کرد همه چیزو به نفع exe تغییر میداد...همون چیزی که سیلور به خاطرش به گذشته برگشته بود تا آینده از دست رفته اش رو درست کنه...
سونیک و دوستانش در اون طرف خودشونو به یک جای امن رسوندن و فرو ریختن پایگاه اگمنو تماشا کردن...سونیک از دوستانش عذرخواهی کرد که به خاطرش این همه دردسر کشیدن و حتی بدتر از اون...نزدیک بود جونشونو از دست بدن! اما دوستای سونیک این قضیه رو به عنوان اتحاد بیشتر میدونستن که باعث شد بیشتر همدل بشن...اما سیلور....اون نمیدونست قراره بعد از اینکه این اتفاقات افتاد چی بشه که آینده رو خراب کرده...و سعی داشت بفهمه...اولین حدسشم سونیک بود...چون توی آینده نابود شده اش سونیک هم بوده!
(سیلور)
چطور؟؟ توی آینده ای که من ازش اومدم تمام دوستای سونیک...آههه ولی خودش...باید بفهمم چطوری شده که این اتفاقات افتاده...الان اوضاع خیلی خوب به نظر میاد...(رو به آسمون) مطمئنم یک ربطی به سونیک داره....آخرین چیزی که ازش توی آینده یادمه...اشکاش بودن و نگاهش...توی نگاهش التماس می کرد که گذشته رو تغییر بدم...اما من؟؟ میتونم؟؟ آهههه امیدوارم بتونم....
(نویسنده)
شب...همه توی جزیره فرشته کنار زمرد بزرگ نشسته بودن و آتیش روشن کرده بودنو و میخندیدن و از اتفاقاتی که افتاد می گفتن...از اینکه شدو و تیلز و امی و سالی برای پیدا کردن سونیک با روژ همکاری کردن و روژ برای شناسایی قدرت exe پیشنهاد داد از ناکلز و زمرد بزرگ کمک بگیرن...تا زمرد بزرگ نیروی شیطانی عجیب رو شناسایی کنه و موفق شدن! برای همین ناکلز سونیک رو شناخت...قبلش روژ و بقیه به ناکلز اطلاع داده بودن و از زمرد بزرگ استفاده کردن...و میدونستن exe یک جایی توی جزیره فرشته هست...اما نمی دونستن کجا! دور آتیش فرصتی شد تا بیشتر با سیلور آشنا بشن...
(شب هنگام)
سونیک: هی...سیلور...تو...گفتی از آینده اومدی؟؟ چرا اومدی؟؟
همه به سیلور نگاه کردن:
سیلور: خب...
سیلور سرشو پایین انداخت و با ناراحتی به زمین خیره شد...
سیلور: توی آینده...اتفاقات خوبی نمیوفته...یک نفر...بهم گفت میتونم از طریق زمرد ها برگردم به گذشته و گذشته رو تغییر بدم...
تیلز: یک نفر؟؟ کی؟
سیلور نگاهش روی صورت سونیک قفل شد...یاد صورت اون توی آینده افتاد...خیلی شبیه هستن! اما...چرا؟؟
سیلور: الان نمیشه راجبش بگم...اطلاعات زیاد از آینده میتونه مشکل ساز باشه!
امی: درسته...بیاین از اینکه دوباره پیش همیم خوشحال باشیم! (لبخند)
خوشحالی؟؟ خوشحالی موقت!
(نویسنده)
همه دور آتیش نیمه خاموش خواب بودن...شدو با صدای خش خش چشماشو باز کرد و سعی کرد توی تاریکی ببینه صدای چی بود...سرجاش نشست ولی از چیزی که دید تعجب کرد...سونیک بی اخیار و تلو تلو خوران به سمت جنگل می رفت (جنگل جزیره فرشته •-•) شدو اخمی کرد و دنبال سونیک رفت...خیلی آروم و بی سر و صدا سونیکو تا لب پرتگاه جزیره فرشته تعقیب کرد...اما وایسا...پرتگاه؟؟
(داستان از زبان شدو)
سونیکو تا پرتگاه دنبال کردم....خیلی عجیبه چرا باید بره اون سمت؟ لب پرتگاه وایساد...دست چپشو محکم گرفت (از پشت سر شدو داره سونیک و میبینه ها •-•) ولی بعدش دستشو که پایین آورد دیدم نوار قرمز دور دستش به شدت می درخشید...و از مچ دستش خون میومد...انگاری که نوار تنگ بشه و باعث بشه دستش آسیب ببینه! چرا اینطوری؟؟ یکمی رفتم جلو و از پشت درختا اومدم بیرون و خیلی آروم گفتم:
من: هی...سونیک...دستت...
اما...وقتی برگشت قیافه اش...خیلی تغییر کرده بود...چشماش رنگ قبل نبود...تلو تلو خوران برگشت سمتم و با یک حالتی که انگاری دوگانگی در وجودش ایجاد شده باشه گفت:
سونیک: ش....ش...شدو....ب...برووو! ازم....فاصل...ه...بگی...ر!
صداش...خیلی تغییر کرده انگاری یک نفر داره خفه اش میکنه!
من: سونیک! تو خوبی؟؟
سونیک: شدو...گفتم....
یکدفعه سرشو آورد بالا و مثل وحشیا بهم حمله کرد و داد زد:
سونیک: فرارر کننننن (خنده های عصبی)
چشماش مثل چراغ قرمز می درخشید...مطمئن شدم اون خودش نیست! سریع جاخالی دادم ولی سریعتر بهم حمله کرد...لعنتی! از روی سرش پریدم و رفتم پشت سرش و از پشت سر گرفتمشو پرتش کردم سمت یک درخت...خورد به درخت...موچ دستش بیشتر درخشید و یکدفعه مچ دستشو گرفت و فریاد می زد:
سونیک: عوضییییییی ولمممم کننننننن! برو بیرونننننن برووووو بیروننننننن اههههههه
دوباره سرشو آورد بالا...دوباره همون شکلی بهم حمله کرد...جاخالی دادم اما انگار میدونست کدوم وری جاخالی میدم...گردنمو گرفت و منو سمت پرتگاه انداخت! خودمو نگه داشتم...اومد بالای سرم...توی صورتش جدیت خاصی بود

ولی سونیک نبود! مطمئنم! اون هیچ وقت اینطوری نمیکنه! نه نمیکنه!
سونیک: خدانگهدار...شدو خارپشت!
از این حرفش تعجب کردم...دستمو گرفت ولی بعد از اون پرتگاه پرتم کرد! آخرین چیزی که ازش یادمه اینه که...درخشش چشماش و نوار دور دستش کم شد و روی زمین افتاد...و منم دیگه چیزی نفهمیدم...
(نویسنده)
سونیک...از روی زمین بلند شد...میدونست چیکار کرده...اون شدو رو پرت کرد پایین! و حالا دیگه اثری از شدو نبود! دستشو به سمت دره دراز کرد و با تمام توانش فریاد زد و اسم شدو رو گفت...

(میدونم شاید این عکسو دیده باشین ولی تنها عکسی بود که فضای داستانو خوب توصیف می کرد TwT)
به خوبی یادش میومد وقتی سونیک exe اونو توی زنجیر کرده بود و راحت ذهنشو کنترل می کرد داشت چیکار می کرد...خوب میدونست چیکار می کرد...ولی کنترل بدنش دست خودش نبود...سعی کرد با قدرت exe مقابله کنه اما ظاهرا طلسم همین خاصیت رو داشت که شخص طلسم شده رو به فرمان کسی که طلسم رو اجرا کرده در بیاره...به طوری که مثل یک عروسک خیمه شب بازی باشه...با این تفاوت که سونیک...علاوه بر اینکه کنترلش دست exe بود...exe کاری کرده بود که سونیک...همه چیز رو به خوبی درک کنه...عذاب روحی و جسمی؟ هه...این همون چیزی بود که exe میخواست...رعد و برق زد و بارون گرفت...سونیک جلوی پرتگاه روی دو زانو افتاده بود...و به پایین اون پرتگاه خیره شده بود...چرا؟؟ چرا شدو سعی نکرد بهش آسیبی بزنه؟؟ شاید شدو میدونسته سونیک از قصد نمیکنه! گریه سونیک بدون سر و صدا بود...فقط اشک میریخت و دلش میخواست وجود نداشته باشه...که صدای تیلز و بقیه رو شنید:
تیلز: سونیککک! چیشدهه؟؟
سونیک بلند شد و برگشت سمتشون و فقط تونست بگه:
سونیک: من....کشتمش!
امی: سونیک؟؟ داری چی میگیی؟؟ شدو کجاستت؟؟
سونیک: (لبخند غمگین از روی عذاب وجدان) من...شدو رو کشتم!
همه جا خوردن...سونیک دستاشو گرفت دور سرش...و فریاد زد...یکدفعه دوباره همون چیزای قبلی رو دید...یک صفحه قرمز که فقط دوستاش دیده میشدن...تا خواست حرکتی بکنه حس کرد...دست و پاهاش تحت کنترلش نیستن! متوجه شد exe دوباره میخواد همون بلایی که سونیک سر شدو آورده سر بقیه دوستاش هم بیاره...و کاری کنه که سونیک دوستاشو بکشه! سعی کرد حرف بزنه که یکدفعه صدای exe رو توی ذهنش شنید:
سونیکexe: شیششششش...نباید که حرف بزنی! اونا از اولم اینجان که تو بکشیشون! این تو هستی سونیک! (خنده شیطانی)
سونیک خواست حرف بزنه ولی نتونست...تنها چیزی که دید این بود که به سمت تیلز حمله ور شده...و اونو به یک درخت کوبونده...تیلز داشت التماس میکرد که سونیک ولش کنه ولی سونیک نمی تونست هیچ کاری غیر از تماشا بکنه! تنها کسی که داشت از این احساس مزخرف سونیک احساس لذت می کرد همون کسی بود که از دوردست داشت با کنترل کردن سونیک لذت می برد...انگار خودش هست فقط در بدن سونیک! به خاطر اون طلسم...حالا هر کاری بخواد میتونه با سونیک بکنه...حتی می تونست کاری کنه که سونیک خودش خودشو بکشه! اما نههه...هدف exe فقط این نیست که سونیک بمیره...اون میخواست وجود سونیکو از عذاب پر کنه...و داشت موفق میشد! ناکلز و امی سعی کردن جلوی سونیکو بگیرن تا تیلز و خفه نکنه...اما تیز دیگه جونی نداشت! یکدفعه سونیک تیلز و ول کرد و دستشو محکم گرفت...و داد زد:
سونیک: گمشووووو بیرونننننننننن اههههههههه!!!
امی گریه اش گرفت...سیلور تا خودشو رسوند و این صحنه رو دید متوجه شد چرا سونیک اینطوری شده...سریع سونیک و با قدرتش نگه داشت و گفت:
سیلور: سونیککککک بهش اجازه نده کنترلت کنههه! باهاش بجنگگگگ....نذار مجبورت کنه تا آخر عمر به خاطر از دست دادن دوستات رنج بکشییی(گریه کردن همزمان) خواهش می کنم سونیککک...به خودتتت بیااااااااااا
سیلور کاملا این وضعیت رو درک می کرد...وقتی بلیز همین کارو برای سیلور کرد...بلیز حاضر شد تا برده exe باشه ولی سیلور رو نجات داد...و طلسمی که برای سیلور بود برای بلیز شد! سیلور سونیکو ول کرد...سونیک روی زمین افتاد...به دستاش خیره شد...هنوزم همه جا رو قرمز میدید...(مثلا شبیه اینکه همه جارو خونی ببینه) یکدفعه احساس کرد الان میتونه دستاشو حرکت بده...مچ دستش به شدت ورم کرده بود و نور قرمزش کم شد...سونیک حس کرد ۱۰ شبه که نخوابیده و احساس خستگی بیش از حد کرد...سردردش باعث شد بیوفته و فقط بخواد که بخوابه...چشماش بسته شدن...آخرین چیزی که دید این بود امی اومد کنارش و با گریه اسمشو صدا زد...
....
سونیک exe کنترل سونیک و متوقف کرد و با لبخند شیطانی که داشت گفت:
سونیکexe: برای امروز بسه...حالا فقط باید منتظر برده جدیدم باشم!
این exe داستان خیلی رومخمه...به نظرتون مرگشو چطوری کنم؟؟😐🔪🔪❄❄