از زبان؟؟؟
امروز نمیخوام برم دبیرستان.....چون ۴ روز هفته رو تعطیل کردن 🥺....به جاش برگشتم خونهی اصلی خودم و گرفتم خوابیدم.....دقیقا وقتی چشام گرم شده بود.....: زززیییننننگگگگگ زززیییننننگگگگگ...
اَه....کوفت زینگ زینگ 😒....گوشیم رو برداشتم دیدم توی گروه صدتا پیام فرستادن:
؟؟:بچهها کی پایست امروز بریم بیرون؟
؟؟:بریم کجا؟
؟؟:ویلای کارمن !
؟؟:آخه هنوز آن نیست که داری همینجوری برنامه ریزی میکنید...
؟؟:اصلا ما نمیخوایم برنامه ریزی کنیم....همین جوری میریم و میایم!
؟؟:شماها چقدر الافید 😒
؟؟:آره داش ما اینیم
؟؟:حالا خوبه که فقد ۴ روز تعطیله ها!
من: شماها اول صبی چی میگید؟😡🔪
؟؟: اوه اوه صاحبش اومد! همش تقصیر توعه رژ !
ناکلز: هوی...آرام باش حیوان....
رژ: به من هیچ ربطی نداره!....همش تقصیر سونیکه!
کریم: نمیشه این بحس لعنتی رو تموم کنید؟ 🔪ساعت ۷ صبحه 🤬
سونیک: مممننننن؟....من فقد گفتم که ۴ روز تعطیلیم...!.... همش تقصیر شدوعه!
تیلز: واقعا که متاسفم
شدو: ههههوووووششششش....من گفتم شما چقدر الافید .....اصلا اول امی شروع کرد!
.....
وقتی امی میخواست چیزی بنویسه گروه رو بستم 😐.....اوله صبی چقد زر میزنن اینا!...مخمو خوردن!....توی گروه نوشتم: تا اطلاع ثانوی این گروه بسته میماند.....اگه حتی توی پی وی پی ام بدید....دیگه باید بگیم: الفاتحهالصلوة 😑
.....
خوبه....حالا باز میخواستم برم زیر پتو....که.....لپتاپم زنگ خورد 😐 آخه شانس رو میبینید شما....نه واقعا میبینید 😮💨
خواب آلود خواب آلود رفتم جلوی لپتاپ نشستم....بعدش تماس تصویری رو جواب دادم...:
آمیلیا ملودی هانیا ماریا : ههههههههههلللللللللللوووووووو🙌🏻
من : 😶🌫️.....امرتون؟😐
هانیا : بی ذوق 😑
آمیلیا: ولش اینو 😮💨
من: هوی...من کر نیستما🔪😑
ماریا: من از طرف بچهها عذرخواهی میکنم 😁
ملودی: خب...تموم شد؟....خیلی تاثیر گذار بودددددد 😑😐🤐
من: حالا واقعا امرتون🤨
ملودی: هیچی😁
هانیا: راس میگه...هیچی...😄
من: یعین منو از خواب نازم بلند کردید که فقط .....وایسا....میخواستید فقد منو از خواب بلند کنید؟ 😶
ماریا: اوه اوه شت....خراب کردید.....آقا من میرم ...بای 🙌🏻
هانیا: فعلا خداحافظ 😁🙌🏻
آمیلیا: پس دیه بوس بای 🥲🙌🏻
.....
من: چرا تو نرفتی؟
ملودی: راستش....من با هدف زنگ زدم...
من: خب...فرمایش
ملودی: گروه قاتلان نیمه شب..و...سیاهچاله تاریک....درخواست ملاقات دادن
من: کی؟ ساعت چند؟ کجا؟
ملودی: توی پی ام بهت میگم....فعلا بای
من: بای
<<______>>
در آن طرف /=
از زبان؟ ؟؟/=
آخرین فرد اون کافه رو هم کشتم...فزبر نوشیدنیش رو تموم کرد: بعله بعله....آخرشم لباست رو خونی کردی...
من: هعی....سخت نگیر....ولی امروز خیلی خوش گذشت...
فزبر: با بوی خون ؟
من: مگه چشه؟ خیلی هم خوبه!...راستی...با گروه Dark Rose قرار گزاشتم...بهتره که برای رئیسشون اینو ببرم...
فزبر: تو...میخوای خون هدیه ببری؟....عقلت رو از دست دادی تاتسومی؟
تاتسومی: نه.....فقط میخوام انتقام خانواده از دست رفتم رو پس بگیرم...
فزبر: با کشتن رئیس دارک رُز؟؟
تاتسومی: نه....با همکاری با اون 😈
.......
<<____>>
از زبان امی....
اِی کارمن...کارمن...بلاخره نزاشتی من حقم رو بگیرما...دیدید؟
: ززییننگگ
گوشیم رو نگا کردم دیدیم پیام اضطراريه....سریع پاشدم و لباسم رو پوشیدم....بعد یکی زنگ درو زد: درو وا کن!
آه...باز اون شلغم پیداش شد....نمیدونم اینکه چرا میآد دنبالم....بهش گفتم که نیاد..ولی...اصلا شلغما مخ ندارن که بخوان بفهمن...درو وا کردم: فرمایش؟
سونیک: سریع بیا بیرون....
امی: واس چی؟
سونیک: خودت بهتر از من میدونی...کاری نکن که مجبورت کنم...و خودم دست به کار شم...
امی: نه بابا...مثلا میخوای چه کار کنی؟
سونیک: امتحانش مجانیه!
وقتی چکشم رو درآوردم با همون کنارش زدم....یه گوی ژلهای از توی کیف کمریم درآوردم و محکم پرت کردم زمین...بعدش گفتم: بفرما داخل.....باید کارت دعوت برات بفرستم؟
وقتی برگشتم سمت دروازه پرت شدم داخلش!....سونیک بیشور منو هُل داد 🤬🤬🤬🔪
......
درآن طرف/=
از زبان ؟؟/=
بچهها داشتن دنبال هم میکردن....
فیونا:گوشیم رو بهم پس بده!
پرینگل: عمراااا
جسیکا: ای خدای من....سرم رفت....اون گوشی لامصبی رو بهش پس بده
فیونا: ههووییی...لامصب ..اِم....آها..اون گوشیته...!!!
کاترینا: نکنه نمیخوای اون عکسای زیبا و ف***نگت با اسکروج پخش بشه؟
من: پرینگل...گوشی رو پرت کن برای من....تنگل بگیرش!
تنگل: خدایا...ععقققللللل...دیگه چرا تو فلوری؟
من: چون....دوست دارم
الکساندر: بچهها...کافیه...واگرنه...!
جیرجیرک: جیر جیر...جیر جیر...جیر جیر 🦗
کاترینا: خب....واگرنه چی؟
الکساندر: هیچی بابا ولش...راستی فلوری...قرار ترتیب دادم!
فلوری: ب...با.....ک....کی؟ 😳😳
الکساندر: با گروه مون دارک!ببینم...انتظار دیگهای داشتی؟...مثلا با کی قرار بزارم؟
جسیکا: خب معلومه...با ت_
تنگل: بهتره که فعلا دمم توی دهنت بمونه...🤭
ندا(معروف به مانیلی): آفرین....حالا مگه میزارید که من کتابم رو بخونم؟
همه: به ماچه بخون !
ندا: 😶🤐
....
در آن طرف/=
از زبان کریستوف/=
داشتم با پدرم توی حیاط قصر با اسبها مسابقه میدادیم...که یهو کارمن پرید جلوم: ککککککررررررررررریییییییییسسسسسسسستتتتتتوووفففففف!!!!!!!!!!!!!
منم اسبم رو نگه داشتم....: چی شده....چه اتفاقی افتاده؟ 😨
کارمن: من...من...یه...یه...قرار...دارم...
پدرم(پادشاه مارتین): خب اینکه خوبه...حالا با کی؟
کارمن: با گروههای قاتلان نیمه شب و سیاهچاله سیاهههه!!!
پدر:ببینم...اونا کین؟
من: اااامممممممم....خخخخببببب...آه فک کنم اونا گروه های موسیقی هستن!
؟؟(توی ذهنم): چچچچچچیییییی...آخه من حالا بعدا تورو میکشم...وایسا فقد...ولی الان تو بابا رو سرگرم کن تا من کارم تموم شه...
یکم فک کردم دیدم کارمنه(گفته بودم که میتونم برم تو ذهن دیگران؟ و حتی باهاشونم حرف بزنم؟ •W•)به بابا گفتم: پدر...بهتره ما دوتا بریم....چون میخوام که ادامهی مسابقه رو ببرم!
پدر: هه...خواهی دید...بدرود دخترم...!😄
کارمن: بدرود پدر 😐
......
در آخرین طرف(کارمن:هههوووویییی....چرا خراب میکنی؟ اکو:بابا یعنی چی...همش این طرف آن طرف کارمن:مگه بد شده؟اکو:آره..تکراری شده بود...کارمن:اوکی ...پَ آخرش رو خودت بنویس..اکو:چچچششششممم 😈🔪..اهم اهن...از اول شروع میکنیم )
در آخرین طرف
از زبان ناشناس 🙈(کارمن:آخه استیکر میمون؟ اکو:تورو سننه فدام بشی کارمن:😐😐😐😐)
همه ی افرادم دور میز جمع شده بودن.....و لحظه شماری میکردن که با قلب های کوچیک و بزرگشون کباب درست کنیم!!....
پا...یاننننن!!!!
(کارمن:امیدوارم که خوشتون اومده باشه... راستی...فقد افرادی رو به عنوان شخصیتمنفی میخوام...اگع میشه کسایی داوطلب بشن...🤗)