از زبان؟؟؟؟
تعداد افرادی که دورش جمع شده بودن....کم بود....پدرم که .....اصلا....هیچ نیومده بودش....
فقط خاله کوچیکم و دایی بزرگم اومده بودن با خانوادشون.....صدای رعدوبرق.... صدای بارونی که به سنگش میخورد.....دلم رو هزار تیکه میکرد....وقتی دعا تموم شد همه رفتن....همه.....جزخودش.....که الان زیر سنگ سنگین دراز کشیده......به اسمش نگا کردم....هِ....دیگه نمیبینمت....فقط...چرا مینا نیومده؟آه خواهر......دیگه مامان نداری!!!
از زبان رئیس.....
وقتی سر سربازه افتاد پایین.....هممون توی شک رفتیم....الخصوص با اسمش...
امی: وای....باورم نمیشه....تو....تو چطوری اومدی اینجا؟....
؟؟؟؟: واقعا که....از ۵ سال پیش دیگه ندیدمت نامرد....حتی خاکسپاری خواهرم هم نیومدی!
امی: خاکسپاری.....خواهرت؟!وای چرا بهم نگفتی کارمن؟
کارمن : چون...اصلا تورو ندیدمت....میدونی....۵ سسسااللللل...اون موقع من ۱۲ سالم بود.....الان دیگه ۱۷م....دیگه اون کارمنی که خیلی خیلی آروم بودش نیستم....دیگه نیستم....و نخواهم شد....
رئیس:پس کارمن تویی!؟....همونی که زمردارو برگردوند...؟؟
کارمن : بعله.....حالا هم اومدم که مینا که بهتون برگردونم....نه به عنوان یه گروگان.....به عنوان یه یتیم !
ناکلز: یتیم؟
مینا: چرا....یتیم؟
کارمن: چون......اون شایدارک عوضی^#&*#؛&#&.......هوف....مامانت رو به قتل رسونده
مینا:این.....این امکان نداره!....چ....چرا...چرا؟چرا؟ چچچچررررررررراااااااا؟؟
.......
از زبان نویسنده:
بارون بیرون پایگاه اوج گرفته بود.....رعدوبرق.....مانند شمشیری غران....ابر هارا پاره میکرد....و دل بعضی هارا هم پاره میکرد...(اکو: اثر ادبیات خوندنه 🤭...کارمن: به والا حق 🤌🏻🥲)
رعدوبرق دل دخترک بی مادر(اکو:خدایی؟؟🤣🤣 کارمن : خفه شو😡 )یا یتیم را پاره میکرد.....
.....
همگی در اتاق نشیمن جمع شده بودن....و فقط صدای هق هق دخترکی به گوش میرسید.....
از زبان مینا:
واقعا.....باورم نمیشه.....نمیتونم حضمش کنم...که....مادرم رو از دست دادم....هِ....غم خیلی سختیه 😣......ولی.....من....باید......
انتقام بگیرم !!!!
اشکام رو پاک کردم: خب....[بلند شدن]....من....میخوام خون بریزم!
کارمن : برای منم بریز....لطفا توی لیوان بزرگ باشه😁
مینا: منظورم.....خون انتقامه 😈
کارمن : آها اوکی...گرفتم.....پَ من باهاتم ...... هوی شماها که دارید به ما زل میزنید!
سیلور: ما؟
مینا: په نه په .... عمم😐
کارمن: شما میخواد چه کار کنید؟
دخترا:(دیگه جون ندارم یکی یکی اسماشون رو بنویسم😶) [نگاه کردن به هم][نگاه کردن به مینا] ما هستیم😄
پسرا: ماهم هستیم.....😁
رئیس: آه....این نامردیه که من نباشم 🙂
کارمن: خوبه....پَ همتون باید برای هفتهی آینده کاملااااا آماده باشید.....گرفتید؟
امی: هفتهی آینده چه خبره؟
سونیک: خب...هفتهی آینده سه تا اتفاق خاصی میوفته.....یکی هالووین....یکی روز مردگان.....و ماه خونین....
ماریا : خیلی عجیب نیست که همشون ترسناک و توی یه هفته اتفاق می افتن؟
شدو: اتفاقا نکتهی باحالش اینجاست !!
مینا: پس...هفتهی دیگه.....روز...._
کارمن و مینا: جسد ماه سیاهه !
ویوو: قبلا توی یه کتابی خونده بودمش....اسمش همین بود....گفته بود که هر ۱۰۰۰ سال یه بار اتفاق می افته.....و اون روز شوم همهی روحهای افراد بد....به علاوه شیاطین به دنیای بیرون میآن....و از نور ماه سرخ تغذیه میکنن....اگر نور ماه پیش از ۱ ساعت بهشون برخورد کنه......اونا قوی ترین موجود میشن....!
همه: 😧
ناکلز: 🥱....تموم شد؟....خیلی تاثیر گذار بود 😂🤣آخ.....چرا آچار پرت میکنی؟
نیلز :چون شاید یکم مغزت به کار بیوفته....😡🤬
رژ وکریم: پسرا بس کنید!
تیلز: چشم خانومی
ناکلز:چشم عزیزم
همه به جز کارمن: 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣😂😂😂😂😂😂😂😆😆😆😆😆
کارمن: اَه اَه چندش 🤢🤮🤮🤮🤮
......
درآن طرف:
خوبه خوبه....دارید خوب پیش میرید....وایسا پرنسس تعادل....تا برادرم تورو نابود کنه!مثل خواهرت!!!
ادامه دارد....؟؟
(قسمت بعدی: جسد ماه سیاه🌑)
.....