یک شرور عاشق پارت چهارده

....

‌"داستان از زبان سونیک"

من:《 خب سیلوی حاضری؟ 》

سیلور:《 واسه چی؟!🤨 》

شدو:《 واسه فرو رفتن لوله تفنگ یوزی تو حلقت!😑 》

سیلور:《 این جزو نقشه نبود🥲 》

شدو:《 من اضافش کردم! مشکلی داری جوجه خر؟!!! 》

من:《 شل کنین الان🥲 سیلوی حاضری برای مخ زنی؟😁 》

سیلور:《 اره حاجی حاضرم🥲 》

من:《 یادت باشه خیلی جیگر بازی دربیاری

سیلور:《 حله*^* 》

بعد از پشت بوته با اون سر و وضع اومد بیرون.. بله دوستان... ما پشت بوته جلسه داشتیم🥲 یعنی استتارمون تو حلق دشمن🥲 سیلور یه کت و شلوار طوسی با پیراهن دکمه دار سبز پوشیده بود.. یه ریش و سیبیل مصنوعی هم براش گذاشتیم.. ولی خداییش بهش میاد:> اه بلیز چرا قدردان نیستی😔 شدو پوکر سیلورو نگاه کرد و گفت:《 مطمئنی این احمق میتونه درست کارشو انجام بده؟!😑 》

من چشمکی زدم و گفتم:《 شک نکن دادا🤭😉 》

شدو:《 دادا و کوفت😑 》

من:《 بی اعصاب:| 》

از مدرسه ای که ردشو زده بودیم معلم فیزیکه بیرون اومد.. تا دیدمش خشکم زد... سیلور پراش ریخته بود.. من و شدو هم عین جن زده ها شده بودیم... شدو رو به من کرد و با بهت گفت:《 ا...این که.. 》

من:《 میرای دِ کروکدایل.. 》

بعد سیلورو نگاه کردیم... داشت عین بید میلرزید.. میرای دِ کروکودایل یکی از قربانیان اون سازمانه.. این یعنی باید با تخم چشامون مراقبش باشیم..

من:《 خب.. قضیه داره جالب میشه... 》

از ایرپادی که تو گوشم بود و با سیلور در تماس بودم حرف زدم:《 سیلور از اب گل الود داریم کوسه میگیریم! خوب خودتو جمع کن! 》

سیلور:《 اطاعت! 》

و بعد رفت سمت میرای...

‌‌‌

"داستان از زبان سیلور"

‌بدبخت شدم.. از بین این همه ادم اخه بانو میرای؟!! اه خودتو جمع و جور کن سیلور.. تو از پسش برمیای اره برمیای... رفتم جلوش و سعی در کلفت کردن صدام کردم.. زنه غول تشنه🥲 من در برابرش مورچه هم نیستم🥲💔 تو فیلما چطوری یه نفر عاشق اونیکی میشه.. اها میوفتن رو هم*^* یهو پریدم جلوش و خوردم بهش و باعث شدم هردومون بیوفتیم.. از پشت ایرپاد صدای فحشایی که شدو بهم میدادو میشنیدم🥲💔 چشمام تو چشمای معلم فیزیکه بود.. چیزه یعنی بهم نگاه میکردیم🥲💔 تو چشماش علامت قلبو به وضوح میتونستم ببینم! اخه بانو من جای پسرتم نیستم جای نوه نوت حساب میشم با این جثت🥲 از روش بلند شدم و جنتلمنانه دستشو گرفتم و گفتم:《 ببخشید مادمازل.. ذهن من همچون جسمی در حال حرکت بود و نگاه گیرای شما باعث اصتحکاک شد~ 》

سونیک کجایی ببینی من چه میکشم🥲 عه یادم نبود سونیک داره منو میبینه🥺💔(نویسنده:اره پسرم داداشت هواتو دارهTT) سونیک الحق که داوشمیTT میرای اون عینک گردو از غوز دماغش بالاتر برد و دقیق نگام کرد.. بعد چشماش برق زد.. یا جد عیسی این الان عاشق شد🥲💔؟! هرگز فکر نمیکردم فیزیک در زندگیم بدرد بخوره😶 اون دامنشو پیچ میداد و به من نگاه کرد و گفت:《 نظرت چیه یه قهوه بخوریم نیوتون عزیز^^؟ 》

بلههههه.. نیوتونننن؟!؟!؟! خداراشاکرم بلیز این صحنه هارو نمیبینه🥲 یهو سونیک از تو تماس گفت:《 برو نیوتون جان با میرای قانون ۳ نیوتونو اجرا کنین🤣🤣🤣🤣 》

شدو:《 چطوری میتونی تو یه ماموریت جدی انقدر بیخیال باشی احمق!!😑🤌🏻 》

خدایا چرا من انقدر مظلومم🥲💔 اقا خلاصه قبول کردم و باهاش عین عاشق و معشوق رفتم سمت کافه و پشت یه میز نشستیم... من هی قربون صدقه این تمساحه میرفتم اینم هی ناز میکرد.. خب خدایا کمک کن بتونم جوابارو کش برمTT یهو دیدم میرای داره برگه هاشو مرتب میکنه.. صدامو کلفت کردم و پرسیدم:《 سوالات امتحانیه؟ 》

میرای:《 اره.. دارم برای دانش اموزا سوال طرح میکنم 》

سیلور:《 صحیح.. اگر ایرادی نداره میتونم یه نگاهی بهشون بندازم؟ 》

میرای که از خداش بود برگه هارو فوری بهم داد. چشمم به برگه ها افتاد میخواستم جیغ درونی بزنم.. اینا چه کوفتیههههههههه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! خدایا جدول مندلیف کجا بود دیگه... مرگ نباتی مگه برای پایه یازدهم تجربی نیست؟!!! اعضای بدن که برای ترم دومهههه!!! خدایا قانون پایستگی انرژی اصلا تعریفش چی بود!!!! ماماننن کجایی ببینی بچت داره سکته میکنههههه🥲💔 فقط سری تکون دادم و گفتم:《 هوم.. سوالات عالین.. میتونم ازشون عکس بگیرم؟ میخوام از سوالات زیباتون برای دانش اموزای خودمم استفاده کنم 》

میرای سری به نشونه اره ککون داد و برگه جوابم داد بهم.. هیق.. سونیک الان داره بهم افتخار میکنه🥺 از همشون عکس گرفتم و بعد دوباره شروع کردم به خاشوالیسی دختره

"همان شب"

"داستان از زبان امی"

‌مانا:《 واو*^* دارین برای گرفتن معلم فیزیک برنامه میچینین؟! منم بیام منم بیام*^* 》

من:《 کجا بیای بچه! بتمرگ سر جات! 》

مانا:《 بیخی بابا😐 تو برای اولین بار داری کار گروهی انجام میدی اونم از نوع باحالش*^* بزار منم بیام🥺 》

من:《 نه یعنی نه مانا! 》

مانا:《 هق.. بی ذوق:| 》

چشم غره ای براش رفتم و جلوی تلفن نشستم.. امروز ماموریت نداشتم و اعصابم بهم ریخته بود.. نه از بابت این قضیه کمک به تقلبا.. از سوالا اعصابم خورد بود... اون چه کوفتی بود طرح کردهههههههههههه!!!! من اصلا طرف عدالت نیستم ولی این ته بی عدالتیهههههههه!!! خدایا ای کاش بشه بکشمش.. تو همین فکرا بودم که یهو گوشی زنگ خورد

با چشمای باز به گوشی نگاه کردم.. مرغ امین؟ واقعا رفتی پیش خدا؟ ای جانم عاشقتم مرغی:> فوری تلفنو برداشتم و جواب دادم:《 الو بفرمایین! 》

راکار بود؛ جواب داد:《 رز مرگ.. بهت ماموریتی داده شده.. فردا صبح میری به مدرسه گرین کسل و میرای دِ کروکودیل رو میکشی.. مفهوم شد؟! 》

لبخند شیطانی زدم و گفتم:《 اطاعت میشه قربان.. 》

کش و قوسی به کمرم دادم و با لبخند رو مبل دراز کشیدم... وقاشه بزنم یکیو پودر کنم..

"روز بعد"

"داستان از زبان سونیک"

تیلز یه بار دیگه داشت نقشه و جاهارو برامون میگفت... مانا و شیدی هم با تعجب مارو نگاه میکردن.. بله دیگه در نقشه کشی های زیبای ما نبودن که بدونن چه اسطوره هایی هستیم😔🤌🏻 تیلز بعد که نقشه رو گفت رو بهمون کرد و پرسید:《 متوجه شدین؟ 》

ناکلز:《 حله داش 》

تنگل:《 بسپرش به ما حاجی 》

سیلور:《 منم فهمیدم 》

کیتی:《 حل است و بس*^* 》

شدو:《 حالا یه بله بگین نیاز نیست قربون صدقه هم برین مشنگا😑 》

رژ:《 کام ان شدز🤭 خب بهتره زودتر شروع کنیم^^ 》

من:《 بارش حقی واقعا خفاشی*^* بزنید بریم*^* 》

مارک:《 داداش شماها محشرینTT 》

من:《 یه چیزی بگو که ندونیم😌🤌🏻 خب بریم😁 》

همگی رفتیم سمت جاهایی که باید میبودیم.. من و کیتی مارک و شیدی رو رسوندیم مدرسه و بعد رفتیم سمت مقرامون.. خب نقشه تینه.. تیلز دوربینای امنیتیو هک میکنه.. بلیز هم که میره به بهونه اینکه یه نفر تو اتاق دبیران با میرای کار داره میره میکشتش بیرون تنگل و ویسپر و رژ هم زمان بیرون رفتن معلمو بررسی میکنن بعد امتحان ماهم میریم جوابارو به بقیه میگیم و تمام*^* کف کردین نه؟ کف کنین دوستان😌🤌🏻 به تیلز علامت شروعو دادیم... تیلز لپ تاپشو باز کرد و شروع کرد به هک کردن سیستمای امنیتی..‌. بلیز و ناکلز هم رفت داخل مدرسه.. منم که دیدم میرای رفت بیرون و مطمئن شدن که رفته از پنجره با شدو و سیلور اومدیم داخل کلاس.

من:《 هولا گایز*^* Ready to beat the exam?*^* 》

بچه ها:《 Yesssssss*^* 》

سونیک:《 alright*^* here we go*^*✊🏻 》

حوابارو به همشون گفتیم.. البته بعضیارو خالی گذاشتن یا غلط نوشتن که مثلا اون تیکه رو بلد نیستیم ولی خب همشون دیگه فوقش ۱۷ ۱۸ ۱۹ رو دیگه میشن*^* طبق معمول و همیشه نقشمون کامل پیش رفت و ماهم از پنجره فرار کردیم.. بلیز و ناکلزو دیدیم که میدوئن سمتمون.. دمشون گرم خیلی خوب دست به سرشون کردن*^* سیلور گفت:《 افرین بلیز خوب دست به سرش کردی*^* 》

بلیز:《 من دست به سرش نکردم.. 》

شدو:《 چی؟ 》

هممون ته دلمون یکم نگران شدیم.. ناکلز سرشو پایین انداخت و گفت:《 خب.. وقتی ما رفتیم دیدیم میرای خودش داره میره یه جایی.. 》

رنگم پرید... اگه بلیز و ناکلز نرفتن دنبالش.. پس کی رفته؟ رو به بقیه گفتم:《 برین تیم پشتیبانی بیارین! امکان داره اون سازمان دنبال میرای اومده باشه! بجنبین!! 》

"این داستان ادامه دارد.."


تمامید😁

پارت بعد شاهد صحنات عاشقانه سونامی خواهید بود*^*

امیدوارم خوشتون اومده باشه💎

لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌

شبتون بخیر🍨

[ پنجشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۱ ] [ 20:40 ] [ کتی ] [ ]
آخرین مطالب