از زبان کارمن...
دیگه داشت سرم درد میکرد.....چون زیادی داشتم از این قدرتم استفاده میکردم.....یه گلوله پرت کردم و سریع محو شدم.....رفتم پیش بقيهی پرنسس ها و پرنس ها....هِ..فک کنم سیلور براشون تعریف کردِ....
آتیش رو با بالم خاموش کردم.....و بعدش یه پرتال باز کردم و سریع از اونجا رفتیم بیرون....
از زبان بیلز...
چشام رو بسته بودم که یه نسیم خنکی به همراه یه نسیم سوزناکی به صورتم برخورد کرد....چشام رو باز کردم...دیدن تو جنگلیم....هممون تعجب کرده بودیم....تا اینکه: نترسید.....من آوردمتون!
بالای درخت رو نگا کردم.....دیدم ملکه کارمن بالای درخت نشسته و یه چاقو دستشه.....چاقوعه پر از الماس و یاقوت بود.....چون خیلی میدرخشید....
ولی از بالا تا نصفه های تیغش یه مادهی قرمزی پوشونده شده بود.....: این چاقو.... چاقوی اون پست فترت بودش.....این همون چاقویی که با خون جیسون میخواد پوشونده بشه......و این....همونیه که ... خواهرم رو ازم گرفت.....!
امی : من.....واقعا برای خواهرتون متاسفم.....
کارمن: هِ.... اشکالی نداره....به هرحال(پریدن پایین از روی درخت) *لبخند*این برای ۱۰ سال پیشه!
راستی.....الان فک کنم که هیچ کدومتون شام درست و حسابی نخوردید....درسته؟
همگی سر تکون دادیم......و امی سرش پایین بود....
کارمن : خب پس....فک کنم که این نزدیکیا یه روستا باشه.....میتونیم بریم اونجا !
ماریا: ولی....با این لباسا؟
کارمن : مگه چشه؟ به این خشگلیه.....برای منو نگا....برای من برای جنگه!😅
شدو : اگه بقيهی مردم ما رو با این ببینن بهمون حجوم میآرن..... و من اصلا از این خوشم نمیآد!
سیلور: باید یه لباسایی جور کنیم!
کارمن: اااممم...اگه....اگه من بتونم براتون شنل بیارم چی ؟
سونیک: بنظرت این تیغا با یه شنل پوشونده میشن ؟
کارمن: بیا کوتاهش کنیم 😐..... حالا برات میبندمش نگران نباش پرنس .....
<_____>
کارمن یه بشکنی زد و محو شد.... بعدش سریع باز برگشت 😑.... ولی با دست پر!
از زبان شدو....
ولی برگشت یکی یکی برامون شنل انداخت.....ولی این شنلها خیلی آشنان...وایسا این چرا داره بوی بدی میده ؟🤨
شدو: ببخشید ملکه.....ولی....اینارو از کجا آوردید؟ چون خیلی بد بو هستن!
امی : واقعا بد بو ! 🤢
کارمن : بگم باورتون نمیشه! از تن اون افرادی که توی قصر مرده بودن در آوردم.....حتی لباسای بعضیهاشون رو براتون آوردم! 😁
ماریا: لباس....مرده ها ؟ ! 😟
هانی : خب چه کنیم چه کار کنیم؟
کارمن : هیچی.....فقط اونا رو بپوشید ...سسررییعع !!! 😐😑😒
همگی سریع اون لباسا رو پوشیدیم.... بعدش راه افتادیم .... یه نقشه دست ملکه بودش....با دقت دیدم ...دیدم اون برای پدرِ!.... ولی....احتمالا خود پدر اینو بهش داده....بوی سوختن میآد .....انگار از روبهرو مونه! از توی روستا!
از زبان امی....
هر چه قدر که جلو تر میرفتیم بوی سوختن بیشتر میشد.....با اینکه کارمن لباسم رو جمع کرده بود و شنل انداخته بودم انگار اومدم جهنم!.... تا اینکه یهو وایساد.....صدای داد و جیغ زیادی میومد.....یهو دویید......اصلا فازش معلوم نیست به مولا 🙄
ماهم دنبالش رفتیم......دیدیم روستای جلومون خیلی راحت داره خاکستر میشه...... و یه عالم جنازه روی زمینه!
از زبان سونیک....
وقتی اون جنازه هارو دیدم حالم داشت بد میشد......کارمن روی دوتا زانوش افتاد و صورتش اینطوری بود: 😰چ...چرا......چرا یه روستای دیگه!؟
ادامه دارد....؟؟