عشق سیاه پارت 26 ( قسمت مخصوص ناکلز و سیلور )

از زبان سونیک /:

این یعنی چی ؟ الان شدو دو نفر رو ناکار کرد ؟ چجوری ؟ وایسا این دیگه......چه حسیه ؟ این.....جادوئه ؟؟؟!!!!

اما این جادو از من نیست از اینه ( شدو ) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شدو که داشت خودش رو عین راکی تشویق میکرد گفت :(( ممنونم ممنون من متعلق به همم * بوس * بوس* )).

می‌خواستم برم جلو که یکدفعه امی سریع از کنار من رد شد و رفت سمت شدو ، شدو هم که امی رو دید تعجب کرد و یکدفعه امی گردن شدو رو گرفت و محکم پرتش کرد هوا و با لگد زد توی شکمش و بعد شدو هم رفت توی دیوار و با کله افتاد زمین !

شدو :(( پس......این اون دردیه که.....اون دوتا احمق احساس کردن....اوخ !)).

من :(( *سوت*)).

امی هم آستینش رو بالا داد و دوباره گلوی شدو رو گرفت ( نویسنده : کلا اینا با گردن شدو دعوای ناموسی دارن ) و با عصبانیت داد زد :(( عوضی هیچ میدونی الان چیکار کردی ؟؟؟؟؟ )).

شدو :(( ببخشید نمی‌خواستم به دوستات صدمه بزنم😱 .....)).

قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه امی یک چک بهش زد و گفت :(( برو بابا کی به اون دوتا اهمیت میده ؟؟؟؟ )).

من :(( خب پس چرا گلوی این حیوان بینوای بدبخت رو گرفتی ؟؟؟)).

امی با عصبانیت برگشت سمت من و گفت :(( میگی چرا ؟؟؟ الان بهت میگم چرا ! اینو ببین 👆)).

منم به اونجایی که اشاره کرد نگاه کردم و اوه اوه کل دیوار فرو ریخته !

من :(( خب....... چیه ؟؟؟)).

امی :(( کل دیوار ریخته!!! حالا جناب ویکتور باید کلی پول بابتش پرداخت کنه این یعنی از حقوق ما کم میکنه !!!! )).

من :(( مگه به شما حقوق میدن ؟)).

امی :(( پس چی فکر کردی ؟؟؟؟؟؟)).

من :(( آه خیله خب من پولش رو میدم چه قدر ؟)).

امی :(( منو سرکار میزاری ؟)).

من :(( مگه کرم دارم ؟ زودباش بگو چقدر ؟)).

امی :(( نمی‌دونم والا حدوداً 3 میلیون دلار !!!!!!)).

من اولش تعجب کردم ولی بعدش گفتم :(( مشکلی نیست !)).

بعد هم گوشیم رو دراوردم و گفتم :(( شماره کارتتون چیه ؟)).

قبل از اینکه شماره کارت رو بگه یک صدایی شنیدم خب اگه صادق باشم دوتا صدا شنیدم .

.... :(( اخخخخخ)).

.... :(( من کجام ؟)).

به سمت چپ نگاه کردم خببببب انگار این دوتا دلقک بیدار شدن .

اون قرمزه که اگه حافظم اشتباه نکنه اسمش ناکلز بود از روی زمین بلند شد و هی تلو تلو میخورد و انگار که مست بود.

اون خارپشت سفید هم که اسمش سیلور بود از روی زمین بلند شد ولی بجای اینکه تلو تلو بخوره عین یک حیوون صدا در میاورد !

من :(( شما....... زنده اید ؟)).

اونا هم بعد از چند لحظه انگار که حالشون بهتر شده باشه گفتن :(( یاد دانشگاه بخیر !)).

من :(( ببخشید منظور ؟ )).

امی اومد در گوشم گفت :(( توی دانشگاه مواد مصرف می‌کردن !!!!!)).

من :(( آها.......هاااااااااا؟؟؟؟؟)).

امی هم گوشاش رو گرفت و گفت :(( چته وحشی گوشم تیر کشید اخ !)).

من :(( آخه اینا مواد میکشیدن ؟؟؟؟؟ اصلأ به قیافشون نمی‌خوره !!!!)).

ناکلز اومد سمتم و گفت :(( کجاش رو دیدی ؟ پاش بیوفته آدمم ( حیوانم ) می‌کشیم !)).

من :(( چی میگی ؟)).

یکدفعه سیلور هم اومد کنار ناکلز ایستاد و گفت :(( اینو میگه 🖕)).

من :(( چه قشنگ ، چه قشنگ)).

یکدفعه ناکلز گفت :(( به هر حال اون کجاست ؟)).

من :(( کی ؟)).

ناکلز :(( خب...... نمی‌دونم 😐)).

سیلور :(( به قول این بلوبری چی میگی ؟)).

من :(( هی این تیکه کلام منه !)).

سیلور :(( اوکی فشار نخورد حالا بگو این داداشت کجاست ؟)).

منم به سمت جلو اشاره کردم و اونا هم به همون سمت نگاه کردن ، وقتی شدو رو دیدن اخماشون رفت تو هم و به سمت شدو رفتن .

ناکلز :(( هی اسمت چی بود ؟)).

شدو با ترس گفت :(( ش ش ش ش ش ش شدو ! 😨)).

سیلور :(( خب جناب شدو حالا.....)).

انتظار داشتم که یک بزن بزن حسابی ببینم اما یکدفعه......

اون دوتا دستای شدو رو گرفتن و کمکش کردن بلند بشه و بعد عین دیوانه ها خندیدن !!!.

اونا :(( هاهاهاهاهاهاهاهاها)).

شدو بینشون کلا برگاش ریخته بود.

منم :(( 🤯 )).

امی :(( 😳 )).

احساس کردم یک نفر پشت سرمه ، پشتم رو نگاه کردم و دیدم که اون دختر خفاشیه بود که اونم :(( 😲)).

همه دیوانه شدن !

شدو :(( ببخشید.... امممممم به چی می‌خندید ؟؟؟)).

اون دوتا هم دست از خنده برداشتن و به شدو گفتن :(( کارت خیلی درسته !)).

من :(( چی میگی ؟)).

شدو :(( ببخشید کدوم کارم ؟)).

ناکلز :(( تا حالا کسی نتونسته بود به من مشت بزنه و کاری کنه که سرگیجه بگیرم ، تو خیلی خفنی عین راکی هستی ایول به ولت !)).

سیلور :(( خیلی خفن بود نگاه کن دیوار شکسته عجب زور و بازویی داری داداش لطفاً....)).

ناکلز :(( لطفاً....)).

هردوتاشون :(( لطفاً بهمون یاد بده چجوری مثل تو بشیم استاد !!!!!)).

من :(( چی میگی ؟؟؟)).

شدو :(( امممممم خببببببببببببب نمی‌دونم.....)).

ناکلز و سیلور :(( لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاااااااااااااا!!!)).

شدو :(( باشه بابا سگ خورد !)).

اون دوتا هم از خوشحالی پریدن هوا و بندری میرقصیدن.

من :(( 😳)).

بعدش هم رفتم سمتشون و گفتم :(( شما روانی هستید ؟ یارو زده دیوار رو شکونده اونوقت دارید بهش احترام میزارید ؟؟!!)).

اون دوتا :(( بلی 😁)).

من :(( آخه چرا ؟)).

شدو هم از بین اون دوتا اومد بیرون و کنار من ایستاد و گفت :(( درسته چرا ؟ شما همین الانش هم خیلی قوی‌تر از من هستین !)).

ناکلز :(( خب آره ولی....)).

سیلور :(( ولی خب ما خیلی وقته که یک حریف خوب پیدا نکردیم )).

من :(( پیدا نکردین ؟)).

سیلور :(( خب.... یادته که بهت گفتیم که اگه پاش بیوفته آدمم ( حیوانم) می‌کشیم ؟)).

من :(( آره )).

سیلور :(( خب حقیقت اینه که......ما واقعاً آدم ( حیوان) کشتیم !!!)).

یکدفعه شدو گفت :(( چی ؟)).

سیلور :(( خب حدود 10 سال پیش.......)).

فلش بک /:

از زبان سیلور /:

امروز هم باید برای پیدا کردن غذا برم سمت آشغالدونی اونجا تنها جاییه که می‌تونم غذا پیدا کنم ، من فقط 10 سالمه و اصلأ بلد نیستم دزدی کنم چون بدنم خیلی ضعیفه ، تا اونجایی که یادم میاد پدر و مادری هم ندارم و هیچ دوستی هم ندارم اما من تسلیم نمیشم من متمعنم که یک روزی می‌تونم توی یک جای خوب بخوابم و غذا های خوشمزه بخورم !

تقریباً داشتم به آشغالدونی نزدیک می‌شدم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( هی عوضی اون پول منه !)).

اولش تعجب کردم ولی بعد با سرعت به سمت منبع صدا حرکت کردم .

وقتی که به منبع صدا رسیدم دیدم که یک اچیدنا که ظاهراً هم سن منه داره با یک فرد هیکلی تنومند مبارزه می‌کنه .

اچیدنا :(( اون پول منه خودم پیداش کردم لعنتی !)).

اون یارو :(( هه هه هه ببخشید بچه اما این پول الان دیگه مال منه !)).

اما اچیدنا کوتاه نیومد و دوباره به سمتش حمله کرد و ایندفعه با یک ضربه باعث شد اون یارو خون بالا بیاره !

حال به هم زنه !

یکدفعه اون یارو گردن اون اچیدنا رو گرفت و گفت :(( اشتباه بزرگی کردی بچه !)).

اوه خدای من داره اونو خفه میکنه !!!!

باید چیکار کنم ؟ چیکار کنم ؟ چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟

یکدفعه پام خورد به یک تیکه چوب که افتاده بود زمین ، اون چوب رو برداشتم انگاری که سرش نوک تیزه ، دوباره به اون دوتا نگاه کردم اچیدنا داره تموم میکنه باید یک کاری بکنم ، اما من.... نمی‌تونم آدم بکشم.

بازم به اون دوتا نگاه کردم پسره داره میمیره !

دیگه نمی‌تونستم اون صحنه رو تحمل کنم برای همین هم با سرعت رفتم سمت اون یارو و چوب رو از پشت فرو کردم توی قلبش. !!!

اون یارو هم بعد از چند لحظه اون پسره رو ول کرد و افتاد زمین .

به دستام نگاه کردم خون ، خون ، این خونه !!!!

من الان یک نفر رو کشتم !

اما من نمی‌خواستم که......

یکدفعه یک نفر دستش رو سمتم دراز کرد منم بهش نگاه کردم همون اچیدنا با لبخند بهم نگاه میکرد انگاری که داشت بهم میفهموند دستمو بگیر .

منم با تردید دستش رو گرفتم و بعد بلند شدم.

اچیدنا :(( ایول پسر !)).

من :(( ها ؟))

اچیدنا :(( خیلی کارت درسته زدی عین قوطی کنسرو سوراخش کردی !)).

من :(( نه نه من اصلاً.... می‌دونی....من فقط.... آه ترسیده بودم )).

بعد هم سرم رو گرفتم پایین ، یکدفعه اون گفت :(( ناکلز...)).

من :(( چی ؟)).

اچیدنا :(( اسمم ناکلزه ، اسم تو چیه ؟)).

منم صاف ایستادم و گفتم :(( سی....سیلور )).

ناکلز :(( از آشناییت خوشوقتم سیلور امیدوارم بتونیم با هم یک تیم خوب رو تشکیل بدیم !)).

من :(( منم همینطور !)).

شروع کردیم به خندیدن که یکدفعه یک صدایی اومد :(( چه اتفاقی افتاده ؟)).

به پشت سرم نگاه کردم ، یک تمساح با چند نفر که کت و شلوار پوشیده بودن داشتن به سمتمون میومدن ، ناکلز هم رفت و پشت من قایم شد !

به عجب اچیدنای شجاعی 😑

چند نفر رفتن سمت اون یارو که مرده بود و داشتن یک کارایی باهاش میکردن .

دوباره به جلوم نگاه کردم اون یارو تمساحه درست جلوی من و ناکلز بود و داشت نگامون میکرد .

یکی از اون افراد که کت و شلوار پوشیده بود اومد پیش تمساح و گفت :(( قربان هویت مرد تایید شد همون قاتل سریالی که خیلی وقته دنبالش می‌گشتیم ! )).

قاتل ؟ چییییییییییی ؟؟؟!!!

اون تمساح :(( خیله خب ، حالا جسد رو سوار ماشین بکنید و ببریدش سرد خونه برای کالبد شکافی !)).

اون مرد :(( چشم قربان !)).

اون تمساح دوباره به ما نگاه کرد و گفت :(( اسمتون چیه ؟)).

جوابی ندادیم .

تمساحه :(( پرسیدم اسمتون چیه ؟)).

من :(( س....سیلور )) ‌.

ناکلز هم از پشت سرم من اومد بیرون و گفت :(( ن....ناکلز !)).

اون تمساح هم دوباره به اون یارو که مرده بود نگاه کرد و گفت :(( شما دوتا کشتینش ؟)).

ما :(( ب.....بله !)).

اونم آروم دستش رو گذاشت روی سرمون و گفت :(( خوشحالم که حالتون خوبه !)).

ما :(( ها ؟ )).

تمساحه :(( میدونید اون یک قاتل سریالی بود که تا الان چند بار براش حکم اعدام صادر کردن اما قبل از اجرایی شدن حکم فرار کرد ، ما همیشه اون رو دستگیر می‌کردیم اما اون همیشه فرار میکرد ، ولی خوشحالم که بلاخره این هیولا از بین رفته !)).

بعد هم ما رو بغل کرد و گفت :(( کارتون عالی بود )).

بعد هم گفت :(( هی میخواید همراهمون بیاید ؟)).

ما :(( چی ؟ )).

تمساحه :(( من دارم یک سازمان دولتی می‌سازم که جلوی افرادی مثل اون مرد رو میگیره و برای این سازمان به افراد شجاعی مثل شما احتیاج دارم ، خب چی میگید هستین ؟)).

منو ناکلز به همدیگه نگاه کردیم ، یجورایی منم از اینکه اینقدر تو آشغالا دنبال غذا گشتم متنفرم پس می‌خواستم بگم آره که یکدفعه ناکلز هم همزمان با من گفت :(( هستیم !)).

من و اون با تعجب به همدیگه نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده.

اون تمساحه هم با تعجب به ما نگاه کرد و بعد گفت :(( خیله خب......)).

دستاش رو سمتمون دراز کرد و گفت :(( بیاین بریم!)).

ما هم دستاش رو گرفتیم و راه افتادیم .

من :(( راستی اسم شما چیه ؟)).

تمساحه بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :(( ویکتور تمساح )).

ویکتور..... چقدر جالب.

بعد از اون اتفاق ما چند سال توی اون سازمان بودیم آقای ویکتور بهمون اجازه داد که بریم مدرسه و دانشگاه البته توی دوران دانشگاه یکمی شیطونی می‌کردیم اما به هر حال من و ناکلز به همدیگه قول دادیم که همیشه بهترین دوستای همدیگه باشیم .

زمان حال /:

از زبان سونیک /:

بعد از اینکه حرفاشون تموم شد من و شدو هم ساکت موندیم و هیچی نمیگفتیم ‌.

تا اینکه من گفتم :(( حتماً کشتن اون مرد خیلی براتون سخت بوده )).

سیلور :(( خب یجورایی تجربه خیلی بدی بود ولی خب ازش می‌گذریم)).

ناکلز :(( از اون روز ما اینقدر قوی شدیم که دیگه هیچ کسی نمیتونست با ما رقابت کنه و تقریبا حوصلمون سر رفته بود ولی با اومدن شدو یجورایی جون دوباره گرفتیم !)).

من :(( شوخی ؟)).

سیلور :(( نه جدی )).

بعد هردوتاشون گفتن :(( لطفاً بهمون آموزش بده استاد)).

شدو که کلاً برگاش ریخته بود هم دیگه نمی‌دونست چی بگه و گفت :(( اوکی !)).

اون دوتا یکدفعه شدو رو بغل کردن و شروع کردن به رقصیدن !

اینا دیگه کین ؟

یکدفعه اون دختر خفاشیه اومد کنارم من ایستاد و گفت :(( برادرت باعث شد که اون دوتا بلاخره به رویاشون برسن !)).

من :(( چجور رویایی ؟)).

خفاشی :(( پیدا کردن یکی قویتر از خودشون......اوه راستی ببخشید من خودم رو معرفی نکردم من رژ هستم از دیدار با شما خوشحالم آقای سونیک )).

من :(( اسمم رو از کجا میدونید ؟)).

رژ :(( خودتون جلوی همه‌ی ما اسمتون رو گفتید یادتون نیست ؟)).

من :(( اوه آره درسته !)).

یکدفعه قبل از اینکه من حرفی بزنم امی اومد بین من و رژ و گفت :(( ببخشید که مزاحم بحث گرمتون میشم اما میشه لطفاً بگید باید با دیوار چه غلطی بکنیم ؟؟؟؟!!!! )).

من :(( گفتم که پولشو پرداخت میکنم دیگه !)).

امی :(( همین...الان !)).

من :(( باشه بابا شماره کارتو بگو !)).

از زبان اسکروج /:

داشتم به بمب نگاه می‌کردم واقعاً قابل تحسینه اگمن واقعا یک نخبه عجیب و غریبه البته باید بگم بود !

اینفینیت اومد کنارم ایستاد و گفت :(( 3 روز دیگه به هدفمون می‌رسیم !)).

من :(( 3 روز نه !)).

اینفینیت با تعجب بهم نگاه کرد.

من :(( همین امروز !!!!!!!)).

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

​​​​​​

[ پنجشنبه پنجم آبان ۱۴۰۱ ] [ 17:17 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب