از زبان سونیک /:
این یعنی چی ؟ الان شدو دو نفر رو ناکار کرد ؟ چجوری ؟ وایسا این دیگه......چه حسیه ؟ این.....جادوئه ؟؟؟!!!!
اما این جادو از من نیست از اینه ( شدو ) ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شدو که داشت خودش رو عین راکی تشویق میکرد گفت :(( ممنونم ممنون من متعلق به همم * بوس * بوس* )).
میخواستم برم جلو که یکدفعه امی سریع از کنار من رد شد و رفت سمت شدو ، شدو هم که امی رو دید تعجب کرد و یکدفعه امی گردن شدو رو گرفت و محکم پرتش کرد هوا و با لگد زد توی شکمش و بعد شدو هم رفت توی دیوار و با کله افتاد زمین !
شدو :(( پس......این اون دردیه که.....اون دوتا احمق احساس کردن....اوخ !)).
من :(( *سوت*)).
امی هم آستینش رو بالا داد و دوباره گلوی شدو رو گرفت ( نویسنده : کلا اینا با گردن شدو دعوای ناموسی دارن ) و با عصبانیت داد زد :(( عوضی هیچ میدونی الان چیکار کردی ؟؟؟؟؟ )).
شدو :(( ببخشید نمیخواستم به دوستات صدمه بزنم😱 .....)).
قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه امی یک چک بهش زد و گفت :(( برو بابا کی به اون دوتا اهمیت میده ؟؟؟؟ )).
من :(( خب پس چرا گلوی این حیوان بینوای بدبخت رو گرفتی ؟؟؟)).
امی با عصبانیت برگشت سمت من و گفت :(( میگی چرا ؟؟؟ الان بهت میگم چرا ! اینو ببین 👆)).
منم به اونجایی که اشاره کرد نگاه کردم و اوه اوه کل دیوار فرو ریخته !
من :(( خب....... چیه ؟؟؟)).
امی :(( کل دیوار ریخته!!! حالا جناب ویکتور باید کلی پول بابتش پرداخت کنه این یعنی از حقوق ما کم میکنه !!!! )).
من :(( مگه به شما حقوق میدن ؟)).
امی :(( پس چی فکر کردی ؟؟؟؟؟؟)).
من :(( آه خیله خب من پولش رو میدم چه قدر ؟)).
امی :(( منو سرکار میزاری ؟)).
من :(( مگه کرم دارم ؟ زودباش بگو چقدر ؟)).
امی :(( نمیدونم والا حدوداً 3 میلیون دلار !!!!!!)).
من اولش تعجب کردم ولی بعدش گفتم :(( مشکلی نیست !)).
بعد هم گوشیم رو دراوردم و گفتم :(( شماره کارتتون چیه ؟)).
قبل از اینکه شماره کارت رو بگه یک صدایی شنیدم خب اگه صادق باشم دوتا صدا شنیدم .
.... :(( اخخخخخ)).
.... :(( من کجام ؟)).
به سمت چپ نگاه کردم خببببب انگار این دوتا دلقک بیدار شدن .
اون قرمزه که اگه حافظم اشتباه نکنه اسمش ناکلز بود از روی زمین بلند شد و هی تلو تلو میخورد و انگار که مست بود.
اون خارپشت سفید هم که اسمش سیلور بود از روی زمین بلند شد ولی بجای اینکه تلو تلو بخوره عین یک حیوون صدا در میاورد !
من :(( شما....... زنده اید ؟)).
اونا هم بعد از چند لحظه انگار که حالشون بهتر شده باشه گفتن :(( یاد دانشگاه بخیر !)).
من :(( ببخشید منظور ؟ )).
امی اومد در گوشم گفت :(( توی دانشگاه مواد مصرف میکردن !!!!!)).
من :(( آها.......هاااااااااا؟؟؟؟؟)).
امی هم گوشاش رو گرفت و گفت :(( چته وحشی گوشم تیر کشید اخ !)).
من :(( آخه اینا مواد میکشیدن ؟؟؟؟؟ اصلأ به قیافشون نمیخوره !!!!)).
ناکلز اومد سمتم و گفت :(( کجاش رو دیدی ؟ پاش بیوفته آدمم ( حیوانم ) میکشیم !)).
من :(( چی میگی ؟)).
یکدفعه سیلور هم اومد کنار ناکلز ایستاد و گفت :(( اینو میگه 🖕)).
من :(( چه قشنگ ، چه قشنگ)).
یکدفعه ناکلز گفت :(( به هر حال اون کجاست ؟)).
من :(( کی ؟)).
ناکلز :(( خب...... نمیدونم 😐)).
سیلور :(( به قول این بلوبری چی میگی ؟)).
من :(( هی این تیکه کلام منه !)).
سیلور :(( اوکی فشار نخورد حالا بگو این داداشت کجاست ؟)).
منم به سمت جلو اشاره کردم و اونا هم به همون سمت نگاه کردن ، وقتی شدو رو دیدن اخماشون رفت تو هم و به سمت شدو رفتن .
ناکلز :(( هی اسمت چی بود ؟)).
شدو با ترس گفت :(( ش ش ش ش ش ش شدو ! 😨)).
سیلور :(( خب جناب شدو حالا.....)).
انتظار داشتم که یک بزن بزن حسابی ببینم اما یکدفعه......
اون دوتا دستای شدو رو گرفتن و کمکش کردن بلند بشه و بعد عین دیوانه ها خندیدن !!!.
اونا :(( هاهاهاهاهاهاهاهاها)).
شدو بینشون کلا برگاش ریخته بود.
منم :(( 🤯 )).
امی :(( 😳 )).
احساس کردم یک نفر پشت سرمه ، پشتم رو نگاه کردم و دیدم که اون دختر خفاشیه بود که اونم :(( 😲)).
همه دیوانه شدن !
شدو :(( ببخشید.... امممممم به چی میخندید ؟؟؟)).
اون دوتا هم دست از خنده برداشتن و به شدو گفتن :(( کارت خیلی درسته !)).
من :(( چی میگی ؟)).
شدو :(( ببخشید کدوم کارم ؟)).
ناکلز :(( تا حالا کسی نتونسته بود به من مشت بزنه و کاری کنه که سرگیجه بگیرم ، تو خیلی خفنی عین راکی هستی ایول به ولت !)).
سیلور :(( خیلی خفن بود نگاه کن دیوار شکسته عجب زور و بازویی داری داداش لطفاً....)).
ناکلز :(( لطفاً....)).
هردوتاشون :(( لطفاً بهمون یاد بده چجوری مثل تو بشیم استاد !!!!!)).
من :(( چی میگی ؟؟؟)).
شدو :(( امممممم خببببببببببببب نمیدونم.....)).
ناکلز و سیلور :(( لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاً لطفاااااااااااااا!!!)).
شدو :(( باشه بابا سگ خورد !)).
اون دوتا هم از خوشحالی پریدن هوا و بندری میرقصیدن.
من :(( 😳)).
بعدش هم رفتم سمتشون و گفتم :(( شما روانی هستید ؟ یارو زده دیوار رو شکونده اونوقت دارید بهش احترام میزارید ؟؟!!)).
اون دوتا :(( بلی 😁)).
من :(( آخه چرا ؟)).
شدو هم از بین اون دوتا اومد بیرون و کنار من ایستاد و گفت :(( درسته چرا ؟ شما همین الانش هم خیلی قویتر از من هستین !)).
ناکلز :(( خب آره ولی....)).
سیلور :(( ولی خب ما خیلی وقته که یک حریف خوب پیدا نکردیم )).
من :(( پیدا نکردین ؟)).
سیلور :(( خب.... یادته که بهت گفتیم که اگه پاش بیوفته آدمم ( حیوانم) میکشیم ؟)).
من :(( آره )).
سیلور :(( خب حقیقت اینه که......ما واقعاً آدم ( حیوان) کشتیم !!!)).
یکدفعه شدو گفت :(( چی ؟)).
سیلور :(( خب حدود 10 سال پیش.......)).
فلش بک /:
از زبان سیلور /:
امروز هم باید برای پیدا کردن غذا برم سمت آشغالدونی اونجا تنها جاییه که میتونم غذا پیدا کنم ، من فقط 10 سالمه و اصلأ بلد نیستم دزدی کنم چون بدنم خیلی ضعیفه ، تا اونجایی که یادم میاد پدر و مادری هم ندارم و هیچ دوستی هم ندارم اما من تسلیم نمیشم من متمعنم که یک روزی میتونم توی یک جای خوب بخوابم و غذا های خوشمزه بخورم !
تقریباً داشتم به آشغالدونی نزدیک میشدم که یکدفعه یک صدایی شنیدم :(( هی عوضی اون پول منه !)).
اولش تعجب کردم ولی بعد با سرعت به سمت منبع صدا حرکت کردم .
وقتی که به منبع صدا رسیدم دیدم که یک اچیدنا که ظاهراً هم سن منه داره با یک فرد هیکلی تنومند مبارزه میکنه .
اچیدنا :(( اون پول منه خودم پیداش کردم لعنتی !)).
اون یارو :(( هه هه هه ببخشید بچه اما این پول الان دیگه مال منه !)).
اما اچیدنا کوتاه نیومد و دوباره به سمتش حمله کرد و ایندفعه با یک ضربه باعث شد اون یارو خون بالا بیاره !
حال به هم زنه !
یکدفعه اون یارو گردن اون اچیدنا رو گرفت و گفت :(( اشتباه بزرگی کردی بچه !)).
اوه خدای من داره اونو خفه میکنه !!!!
باید چیکار کنم ؟ چیکار کنم ؟ چیکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟
یکدفعه پام خورد به یک تیکه چوب که افتاده بود زمین ، اون چوب رو برداشتم انگاری که سرش نوک تیزه ، دوباره به اون دوتا نگاه کردم اچیدنا داره تموم میکنه باید یک کاری بکنم ، اما من.... نمیتونم آدم بکشم.
بازم به اون دوتا نگاه کردم پسره داره میمیره !
دیگه نمیتونستم اون صحنه رو تحمل کنم برای همین هم با سرعت رفتم سمت اون یارو و چوب رو از پشت فرو کردم توی قلبش. !!!
اون یارو هم بعد از چند لحظه اون پسره رو ول کرد و افتاد زمین .
به دستام نگاه کردم خون ، خون ، این خونه !!!!
من الان یک نفر رو کشتم !
اما من نمیخواستم که......
یکدفعه یک نفر دستش رو سمتم دراز کرد منم بهش نگاه کردم همون اچیدنا با لبخند بهم نگاه میکرد انگاری که داشت بهم میفهموند دستمو بگیر .
منم با تردید دستش رو گرفتم و بعد بلند شدم.
اچیدنا :(( ایول پسر !)).
من :(( ها ؟))
اچیدنا :(( خیلی کارت درسته زدی عین قوطی کنسرو سوراخش کردی !)).
من :(( نه نه من اصلاً.... میدونی....من فقط.... آه ترسیده بودم )).
بعد هم سرم رو گرفتم پایین ، یکدفعه اون گفت :(( ناکلز...)).
من :(( چی ؟)).
اچیدنا :(( اسمم ناکلزه ، اسم تو چیه ؟)).
منم صاف ایستادم و گفتم :(( سی....سیلور )).
ناکلز :(( از آشناییت خوشوقتم سیلور امیدوارم بتونیم با هم یک تیم خوب رو تشکیل بدیم !)).
من :(( منم همینطور !)).
شروع کردیم به خندیدن که یکدفعه یک صدایی اومد :(( چه اتفاقی افتاده ؟)).
به پشت سرم نگاه کردم ، یک تمساح با چند نفر که کت و شلوار پوشیده بودن داشتن به سمتمون میومدن ، ناکلز هم رفت و پشت من قایم شد !
به عجب اچیدنای شجاعی 😑
چند نفر رفتن سمت اون یارو که مرده بود و داشتن یک کارایی باهاش میکردن .
دوباره به جلوم نگاه کردم اون یارو تمساحه درست جلوی من و ناکلز بود و داشت نگامون میکرد .
یکی از اون افراد که کت و شلوار پوشیده بود اومد پیش تمساح و گفت :(( قربان هویت مرد تایید شد همون قاتل سریالی که خیلی وقته دنبالش میگشتیم ! )).
قاتل ؟ چییییییییییی ؟؟؟!!!
اون تمساح :(( خیله خب ، حالا جسد رو سوار ماشین بکنید و ببریدش سرد خونه برای کالبد شکافی !)).
اون مرد :(( چشم قربان !)).
اون تمساح دوباره به ما نگاه کرد و گفت :(( اسمتون چیه ؟)).
جوابی ندادیم .
تمساحه :(( پرسیدم اسمتون چیه ؟)).
من :(( س....سیلور )) .
ناکلز هم از پشت سرم من اومد بیرون و گفت :(( ن....ناکلز !)).
اون تمساح هم دوباره به اون یارو که مرده بود نگاه کرد و گفت :(( شما دوتا کشتینش ؟)).
ما :(( ب.....بله !)).
اونم آروم دستش رو گذاشت روی سرمون و گفت :(( خوشحالم که حالتون خوبه !)).
ما :(( ها ؟ )).
تمساحه :(( میدونید اون یک قاتل سریالی بود که تا الان چند بار براش حکم اعدام صادر کردن اما قبل از اجرایی شدن حکم فرار کرد ، ما همیشه اون رو دستگیر میکردیم اما اون همیشه فرار میکرد ، ولی خوشحالم که بلاخره این هیولا از بین رفته !)).
بعد هم ما رو بغل کرد و گفت :(( کارتون عالی بود )).
بعد هم گفت :(( هی میخواید همراهمون بیاید ؟)).
ما :(( چی ؟ )).
تمساحه :(( من دارم یک سازمان دولتی میسازم که جلوی افرادی مثل اون مرد رو میگیره و برای این سازمان به افراد شجاعی مثل شما احتیاج دارم ، خب چی میگید هستین ؟)).
منو ناکلز به همدیگه نگاه کردیم ، یجورایی منم از اینکه اینقدر تو آشغالا دنبال غذا گشتم متنفرم پس میخواستم بگم آره که یکدفعه ناکلز هم همزمان با من گفت :(( هستیم !)).
من و اون با تعجب به همدیگه نگاه کردیم و بعد زدیم زیر خنده.
اون تمساحه هم با تعجب به ما نگاه کرد و بعد گفت :(( خیله خب......)).
دستاش رو سمتمون دراز کرد و گفت :(( بیاین بریم!)).
ما هم دستاش رو گرفتیم و راه افتادیم .
من :(( راستی اسم شما چیه ؟)).
تمساحه بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت :(( ویکتور تمساح )).
ویکتور..... چقدر جالب.
بعد از اون اتفاق ما چند سال توی اون سازمان بودیم آقای ویکتور بهمون اجازه داد که بریم مدرسه و دانشگاه البته توی دوران دانشگاه یکمی شیطونی میکردیم اما به هر حال من و ناکلز به همدیگه قول دادیم که همیشه بهترین دوستای همدیگه باشیم .
زمان حال /:
از زبان سونیک /:
بعد از اینکه حرفاشون تموم شد من و شدو هم ساکت موندیم و هیچی نمیگفتیم .
تا اینکه من گفتم :(( حتماً کشتن اون مرد خیلی براتون سخت بوده )).
سیلور :(( خب یجورایی تجربه خیلی بدی بود ولی خب ازش میگذریم)).
ناکلز :(( از اون روز ما اینقدر قوی شدیم که دیگه هیچ کسی نمیتونست با ما رقابت کنه و تقریبا حوصلمون سر رفته بود ولی با اومدن شدو یجورایی جون دوباره گرفتیم !)).
من :(( شوخی ؟)).
سیلور :(( نه جدی )).
بعد هردوتاشون گفتن :(( لطفاً بهمون آموزش بده استاد)).
شدو که کلاً برگاش ریخته بود هم دیگه نمیدونست چی بگه و گفت :(( اوکی !)).
اون دوتا یکدفعه شدو رو بغل کردن و شروع کردن به رقصیدن !
اینا دیگه کین ؟
یکدفعه اون دختر خفاشیه اومد کنارم من ایستاد و گفت :(( برادرت باعث شد که اون دوتا بلاخره به رویاشون برسن !)).
من :(( چجور رویایی ؟)).
خفاشی :(( پیدا کردن یکی قویتر از خودشون......اوه راستی ببخشید من خودم رو معرفی نکردم من رژ هستم از دیدار با شما خوشحالم آقای سونیک )).
من :(( اسمم رو از کجا میدونید ؟)).
رژ :(( خودتون جلوی همهی ما اسمتون رو گفتید یادتون نیست ؟)).
من :(( اوه آره درسته !)).
یکدفعه قبل از اینکه من حرفی بزنم امی اومد بین من و رژ و گفت :(( ببخشید که مزاحم بحث گرمتون میشم اما میشه لطفاً بگید باید با دیوار چه غلطی بکنیم ؟؟؟؟!!!! )).
من :(( گفتم که پولشو پرداخت میکنم دیگه !)).
امی :(( همین...الان !)).
من :(( باشه بابا شماره کارتو بگو !)).
از زبان اسکروج /:
داشتم به بمب نگاه میکردم واقعاً قابل تحسینه اگمن واقعا یک نخبه عجیب و غریبه البته باید بگم بود !
اینفینیت اومد کنارم ایستاد و گفت :(( 3 روز دیگه به هدفمون میرسیم !)).
من :(( 3 روز نه !)).
اینفینیت با تعجب بهم نگاه کرد.
من :(( همین امروز !!!!!!!)).
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️