از زبان؟؟؟؟
رفتم توی آزمایشگاه تیلز.... داشت چندتا مواد رو باهم قاطی میکرد....
تیلز : ااااووووو سسسلللاااممم بر خانم رز!
امی : خب.....فرمايشتون 😑
تیلز : بی زوق 🙄....
تیلز : خب گفتم بیای اینجا تا لباس جدیدت رو امتحان کنی 😁
امی : مگه مزونه که بیام لباس امتحان کنم ؟ 😑
تیلز : خب.....این....برای....ماموریتت بودش...به یه نفر دیگه سپرده بودنش....ولی چون دیدم برای توعه گفتم من انجامش بدم..... من وا_
یهو بغلش کردم.....
امی : ههیییسسس....هیچی نگو.....ببخشید شوخی کردم... من...از اون موقع نمیدونم چرا......اصلا دست خودم نیست.....یهطور دیگه شدم....مثل قبلا از توتفرنگی خوشم نمیآد...از نقاشی کردن .... از تنقلات خوردن....کلا....عوض شدم... 😔
تیلز : امی....(بیرون اومدن از بغل)مارو ببخش.....نصف اينا..... تقصیر ماهاست....ما نباید اونطوری باهات رفتار میکردیم....الخصوص سونیک...اون خیلی بد رفتار کرد....بعداز اون کارش....هممون باهاش تا یک سال سرد بودیم....من...متاسفم 😮💨
امی : هی پسر.....ولش کن....گذشتهها گذشته.... آینده هم یه رازه....خب ببینم اون لباسم کجاست ؟🤨
تیلز: ههههه...باشه .. اونجاست 😅
>____<
او مای گاد....چه قدر خوشگله 🤩
: تیلز....این ... این.... واقعا ععععاااالللییییهههههه....🤩
تیلز : خجالتم نده....کاری نکردم که 😅🤭
بعد از اینکه لباسو پوشیدم این اولین باری توی این ۵ سال بودش که .... از یه لباسی خوشم میآد....
تیلز بهم گفت که درش بیارم و اون تنظیمش کنه....
بعدش رفتم توی آشپزخونه.....سرم رو گزاشتم روی میز....
؟؟؟؟: سلام بر خانم جوان زیباااا.....چیزی میل میکنند خانم؟
امی : آآآآآآآههه جت از دست تو 😄 باشه ... یه دمنوش بده
جت : چشم حضرت خانم 😌
امی : احیانا اون اولیا حضرت نبود ؟
جت : در حضور من همه چیز تغییر میکنه.....ههههه چچییزز !!(مثلا داره سلطنتی حرف میزنه 😑) بفرمایید...اینم از دمنوش چای سبز با بابونه.. 🤌🏻
امی : هِهِ... دستت درد نکنه آشپز باشی 😂
جت : قربان دهن شما 😐.... راستی امی...... میشه ازت یه چیزی بپرسم ؟
امی : آره راحت باش ....
جت : چرا.....تو رفتی....از بین این همه ؟
امی : خب راستش داستانش مفصله....
وقتی زمردا گم شدن همه اعصبانی بودن.....ولی وقتی دوستم بهم زنگ زد ... داشتم از خوشحالی دلم پرواز میکرد..... اون گفتش که زمردارو پیدا کرده .... اومد پیشم..... کلا زخم و زیلی بودش..... از سرش خون میومد و شکمش خراش برداشته بود.....ازش پرسیدم که :.....کارمن ؟ چرا اینطوری شدی ؟
گفت : موقعه جنگ اینطوری شد....یه دفعه هزار نفر ریختن رو سرم...... فقط یه خراش کوچوله...چیزی نیست... 🙂
گفتم باشه و سریع رفتم پیش رئیس.... قضیه رو براش تعریف کردم و اون گفت که خوب موقعی اومدم....برام یه ماموریت داشت..... اونم رفتن به دور دنیا تا جبران کنم.....
جت :.... ااااممممم...دوتا سوال...۱ اینکه کارمن کیست و ۲... چی رو جبران کنی ؟
امی : حالا بعدا میگم اون کیه....و ۲... رئیس فک میکرد که مقصر اصلی گم شدن زمرد ها من بودم.... ولی در اصل سالی بودش....
جت: آها.... پس...به خاطر همون پیشمون نبودی...واقعا ناراحت شدیم که نت نتونستیم برای آخرین بار ببینیمت.....وقتی اون یادداشت رو توی اتاق جلسه پیدا کردیم..... همه رفتن توی شک..... حتی شدو ...... و سونیک هیچ گفتنی نیست..... تا یه سال از دستش اعصبانی بودیم....از اون روزی که رفتی....سونیک دیکه حتی یه لبخند کوچولو هم نزد....اونو.....میبخشی ؟
<____>
سرم رو بالا آوردم (از اون موقع داشت به دمنوش نگاه میکرد).... یعنی میتونستم ؟....یعنی قلبم اجازه میداد؟
یعنی..... خودم اجازه میدادم ؟
تکلیف خودم چی بود ؟
هیچی توی اون لحظه نمیدونستم.....
: من....من.....آه.....نمیدونم !
جت : میدونستم 🙂
امی : ججااننن ؟؟ 🤨🤨🤨
جت : هر وقت هرکس یه فرد دیگه رو ناراحت کنه... دل اون فرد میشکنه....و چند سال یا ماه طول میکشه که بتونه تیکه های قلبش رو پیدا کنه ....
امی : درسته.. 🙃
جت : خب دیگه ب-
رئیس: همگی افراد به گوش .....
ناکلز از اون طرف با داد : به هوش 😐
شدو : خاک توسرت 😑
رئیس: یک فرد به سازمان تجاوز کرده (وارد شده و سیستم امنیتی رو قطع کرده 😑) سریع بیاید توی راهروی اصلی....
<><><><><>(👉🏻این علامت یعنی چند دقیقه بعد)
همگی توی سالن اصلی جمع شده بودیم....
تا اینکه... یه دختر با موهای سیاه و رگههای قرمز که یه کلاه لبه دار سیاه رنگ با یه نیم تنه سیاه که با قرمز نوشته شدهMy personality is protected.
یه شلوار سیاه جذب که برق میزد و با چکمه های قرمز تیره.....
یه دختر هم که.... موهای مصری چتری قهوهای....لباس سفید و شلوار جین با کفش اسپورت پوشیده بود داشت پشت سرش راه میرفت.....چون در سازمان باز بود نور زیادی از پشتشون میومد....و صورتشون رو سیاه میکرد.... ولی میتونستم لبخندش رو ببینم... همگی سلاح دارا اونا رو نشونه گرفته بودن...
؟؟؟؟؟: ههللوووووو ههااننییییززززز.....(فک کنم ديگه فهمیدید که کیه😑😐 )
خوش اومدم.....خوش اومدم....وووووواااااااییییییی عجب نورای خوشرنگی....رنگ خون... !😋
رئیس: ببینم.....تو کی هستی ؟ 😡
؟؟؟؟؟: فردی که مینا رو براتون آورده..... میدونم که فک کردید شایدارک مینا رو خورده....ولی...نچ نچ... نخورده.....چوننننننن.....من نجاتش دادم.....همین!و حالا هم آوردمش پیشتون! فقط منو اعصبانی نکنید که بد میبینید!
یکی از تکتیراندازا: تو خیلی غلط بی جا کردی!😶
اعصبانیتش رو میتونستم حس کنم.... خیلی قوی بود.....
تا اینکه.....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شوخی کردم😂.....برید پایین 👇🏻
.
.
.
.
یه بالهای سیاه رنگی از پشتش در اومدن بیرون .... چشاش قرمز رنگ بود....پرواز کرد و رفت جلوی اون سربازه..... یه دودی ایجاد کرد.... بعدش یه شمشیر از دل زمین بیرون زد و......... سر سربازه افتاد زمین.... : بهتون هشدار داده بودم ! 🤷🏻♀️میخواست اعصبانیم نکنه !
هههه... راستی خودم رو معرفی نکردم !
همه به من میگن.......ماه ! یا ک_
(خب دیگه تموم شد.... برید خونههاتون....یه سوال هم دارید... بگد اون ناشناس کی بود.....و هم اینکه چرا اون اسم رو داشت 😁 همین....بوس بای😘)
ادامه دارد...؟؟