از زبان سونیک /:
خب حالا دیگه باید بریم چند دقیقه پیش کارای ترخیص اون رو انجام دادم و حالا باید با خودم ببرمش ، اما مشکل دقیقاً همینجاست ویلچر متعلق به بیمارستانه پس نمیتونیم با ویلچر امی رو ببریم خونه ، از قدرتمم نمیتونم استفاده کنم ، ماشین هم که نداریم.........
پس من چه غلطی کنم ؟؟!!!
همینجوری داشتم فکر میکردم که یکدفعه یک صدایی از اتاقی که امی توش بود شنیدم .
...:(( وایسا ممکنه برات خطرناک باشه.....)).
به سرعت به سمت در اتاق رفتم و دیدم که امی میخواست از روی تخت بلند بشه اما سونیا داشت جلوش رو میگرفت.
من :(( خانم ها اینجا چه خبره ؟)).
اونا هم به من نگاه کردن و سونیا گفت :(( این دختره میخواد از روی تخت بلند بشه اما زخماش هنوز به طور کامل خوب نشده بیا کمک کن !)).
من :(( خواهرم من جنابعالی دکتری ؟)).
سونیا :(( معلومه که نه !)).
من :(( پس چرا داری چرت و پرت بلغور میکنی ؟ من با دکترش حرف زدم و دکتر گفت که زخماش بطور کامل خوب شده فقط یکمی پاهاش ضرب دیدن که اونم به زودی خوب میشه ، ولش کن دختر مردم رو 😑)).
سونیا که تازه فهمیدم جریان چیه دستاش رو از روی شونه های امی برداشت و با یک خنده گفت :(( هه هه هه هه هه هه شرمنده داداشی 😅)).
من :(( 🤦)).
امی که انگار هنوز از هیچی خبر نداشته باشه گفت :(( ببخشید اما من نمیفهمم ، این کارا بخاطر چیه ؟! من نمیدونم کیم ! نمیدونم شما کی هستید ! نمیدونم چجوری اومد اینجا ! من....من....هیچی نمیدونم....)).
بعد هم چند قطره اشک از چشماش پایین افتاد.
من و سونیا به همدیگه نگاه کردیم و بعد سونیا آروم امی رو بغل کرد و هی دلداریش میداد :(( شششش آروم باش ، نگران نباش همه چیز درست میشه بهت قول میدم )).
آه باید چیکار کنم ؟ حافظه امی پاک شده ، منم با کلی خلافکار طرفم ، هنوز گروه رز خاکستری رو پیدا نکردم !
مشکلاتم خیلی زیادن .
خودتون جمع کن سونیک تو توی شرایط بدتر از این هم بودی نمیتونی الان تسلیم بشی و بخاطر این مشکلات کوچیک جا بزنی !
من :(( خب خانم ها......)).
اونا بهم نگاه کردن.
ادامه دادم :(( بزنید بریم خونه !)).
بعد هم رفتم سمت امی و کمکش کردم بلند بشه اما چون پاهاش هنوز خوب نشده باید کمکش کنم سرپا بمونه پس دستش رو گذاشت پشت گردنم و به بیرون از اتاق حرکت کردم.
سونیا :(( سونیک وایسا ! چیکار داری میکنی ؟ )).
من :(( دارم میبرمش خونه مشکلیه ؟ )).
سونیا :(( نه ، منظورم اینه که چرا داری اینجوری میبریش مگه داری سرباز جانباز رو از میدون جنگ بیرون میکشی ؟)).
من :((........این چه مثالی بود که تو زدی ؟)).
سونیا :(( بیشتر شبیه تشبیه تا مثال )).
من :(( حالا هرچی فقط بیا بریم !)).
سونیا :(( سونیک نمیتونی تا خونه همینجوری ببریش !)).
من :(( پس چه غلطی کنم ؟)).
دستش رو گذاشت زیر چونش و شروع کرد به فکر کردن.
بعد از چند لحظه گفت :(( آها فهمیدم !)).
من :(( خب بگو )).
سونیا :(( زنگ میزنم به دوستم تا بیاد ما رو با ماشینش برسونه خونه )).
من :(( نه !)).
سونیا :(( چی ؟)).
من :(( نه !)).
سونیا :(( ولی...)).
من :(( نه !)).
سونیا :(( آخه....)).
من :(( نه !)).
سونیا :(( چرا؟؟؟؟)).
من :(( چرا ؟ دوست جنابعالی با زدن به این دختر نصف مشکلات جهان رو روی سر ما خالی کرد حالا همین مونده که یک شهر رو عین خاور بریزه روی سرمون ، پس من دیگه عمرا اجازه بدم که با ماشینش بری بیرون !)).
سونیا :(( وا چرا ؟؟؟؟)).
من :(( چرا ؟ دوتا مأمور پلیس که انگار از کره ماه اومدن چند ساعت پیش نزدیک بود منو جر بدن با این سوالاتشون ، دیگه نمیخوام با اون دوتا دیوانه سر و کله بزنم ، تمام !)).
سونیا هم دست به سینه شد و گفت :(( خب پس چیکار کنیم جناب اینشتین ؟)).
من :(( جنابعالی میدونی اسنپ چیه ؟)).
سونیا :(( آره )).
من :(( خب زنگ بزن به این اسنپ لامصب دیگه !)).
سونیا :(( باشه بابا چقدر بی عصابی تو !)).
بعد هم گوشیش رو دراورد و به اسنپ زنگ زد.
منم با امی از اتاق خارج شدم و رفتیم روی یک صندلی بیرون بیمارستان نشستیم.
اینجا خیلی ساکته صدایی نمیاد و فقط نسیم ملایم باد داره میوزه یجورایی عاشق این نسیمم آرامش بخشه.
به امی نگاه کردم ، اونم داشت به اطراف نگاه میکرد انگاری که واقعاً نمیدونه که چه اتفاقی براش افتاده.
من :(( حالت خوبه ؟)).
امی جوابم رو نداد.
من :(( سلام ؟)).
بازم جواب نداد.
من هم دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم :(( حالت خوبه ؟)).
اونم که تازه انگار متوجه من شده بود بهم نگاه کرد و گفت :(( اوه ببخشید فقط داشتم یکمی فکر میکرد )).
من :(( به چی ؟)).
امی :(( اینکه.....من کی هستم و از کجا اومدم ؟ اصلأ من خانواده ای دارم یا نه ؟ اصلأ چه اتفاقی برام افتاد ؟
من :((.......امی....)).
امی :(( چ....چی ؟)).
من :(( اسم تو امیه !)).
یکدفعه چشمای امی شروع کرد به درخشیدن و کمی اشک از چشماش افتادن پایین.
من :(( اوه ببخشید ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم !)).
امی هم اشکاش رو پاک کرد و گفت :(( نه مسئله این نیست !)).
من :(( ها ؟)).
امی :(( از وقتی چشمام رو باز کردم هیچی راجب خودم نمیدونستم و همش از خودم میپرسیدم من کیم ، این سوال تقریباً داشت برام مثل یک بیماری لاعلاج میشد تا اینکه تو باعث شدی از این رنج خلاص بشم.......ممنونم ☺️)).
نمیدونم چرا با این حرفش احساس عجیبی بهم دست داد ولی..... یجورایی..... احساس خوبیه.
منم لبخند زدم ، میخواستم یک چیزی بگم که یکدفعه یک صدای آشنا شنیدم :(( وای عجب صحنه احساسی !)).
دوباره ترس تمام وجودم رو فرا گرفت ! همون ترسی که قبلاً حس کردم !
به امی نگاه کردم انگار که اونم با شنیدن این صدا ترسیده بود.
آروم صورتم رو چرخوندم و به اونی که پشت سرمون بود نگاه کردم......وایسا....این همون....
من :(( ش....شما همون....)).
... :(( درسته خودم هستم یوهان !)).
یوهان درسته ! این همون پلیسیه که دیشب ملاقاتش کردم !
یوهان اومد کنار من روی صندلی نشست و به من نگاه کرد.
من :(( ببخشید ولی شما اینجا چیکار میکنید ؟)).
یوهان اولش حرفی نزد اما یک لبخند زد و گفت :(( راستش اومد تا یکم با هم دیگه حرف بزنیم...... سونیک خارپشت!)).
ادامه دارد........
امیدوارم لذت برده باشید❤️