فرشته سیاه پارت 12

از زبان سونیک /:

خب حالا دیگه باید بریم چند دقیقه پیش کارای ترخیص اون رو انجام دادم و حالا باید با خودم ببرمش ، اما مشکل دقیقاً همینجاست ویلچر متعلق به بیمارستانه پس نمی‌تونیم با ویلچر امی رو ببریم خونه ، از قدرتمم نمیتونم استفاده کنم ، ماشین هم که نداریم.........

پس من چه غلطی کنم ؟؟!!!

همینجوری داشتم فکر میکردم که یکدفعه یک صدایی از اتاقی که امی توش بود شنیدم .

...:(( وایسا ممکنه برات خطرناک باشه.....)).

به سرعت به سمت در اتاق رفتم و دیدم که امی می‌خواست از روی تخت بلند بشه اما سونیا داشت جلوش رو می‌گرفت.

من :(( خانم ها اینجا چه خبره ؟)).

اونا هم به من نگاه کردن و سونیا گفت :(( این دختره میخواد از روی تخت بلند بشه اما زخماش هنوز به طور کامل خوب نشده بیا کمک کن !)).

من :(( خواهرم من جنابعالی دکتری ؟)).

سونیا :(( معلومه که نه !)).

من :(( پس چرا داری چرت و پرت بلغور میکنی ؟ من با دکترش حرف زدم و دکتر گفت که زخماش بطور کامل خوب شده فقط یکمی پاهاش ضرب دیدن که اونم به زودی خوب میشه ، ولش کن دختر مردم رو 😑)).

سونیا که تازه فهمیدم جریان چیه دستاش رو از روی شونه های امی برداشت و با یک خنده گفت :(( هه هه هه هه هه هه شرمنده داداشی 😅)).

من :(( 🤦)).

امی که انگار هنوز از هیچی خبر نداشته باشه گفت :(( ببخشید اما من نمی‌فهمم ، این کارا بخاطر چیه ؟! من نمی‌دونم کیم ! نمی‌دونم شما کی هستید ! نمی‌دونم چجوری اومد اینجا ! من....من....هیچی نمیدونم....)).

بعد هم چند قطره اشک از چشماش پایین افتاد.

من و سونیا به همدیگه نگاه کردیم و بعد سونیا آروم امی رو بغل کرد و هی دلداریش میداد :(( شششش آروم باش ، نگران نباش همه چیز درست میشه بهت قول میدم )).

آه باید چیکار کنم ؟ حافظه امی پاک شده ، منم با کلی خلافکار طرفم ، هنوز گروه رز خاکستری رو پیدا نکردم !

مشکلاتم خیلی زیادن .

خودتون جمع کن سونیک تو توی شرایط بدتر از این هم بودی نمیتونی الان تسلیم بشی و بخاطر این مشکلات کوچیک جا بزنی !

من :(( خب خانم ها......)).

اونا بهم نگاه کردن.

ادامه دادم :(( بزنید بریم خونه !)).

بعد هم رفتم سمت امی و کمکش کردم بلند بشه اما چون پاهاش هنوز خوب نشده باید کمکش کنم سرپا بمونه پس دستش رو گذاشت پشت گردنم و به بیرون از اتاق حرکت کردم.

سونیا :(( سونیک وایسا ! چیکار داری میکنی ؟ )).

من :(( دارم میبرمش خونه مشکلیه ؟ )).

سونیا :(( نه ، منظورم اینه که چرا داری اینجوری میبریش مگه داری سرباز جانباز رو از میدون جنگ بیرون می‌کشی ؟)).

من :((........این چه مثالی بود که تو زدی ؟)).

سونیا :(( بیشتر شبیه تشبیه تا مثال )).

من :(( حالا هرچی فقط بیا بریم !)).

سونیا :(( سونیک نمی‌تونی تا خونه همینجوری ببریش !)).

من :(( پس چه غلطی کنم ؟)).

دستش رو گذاشت زیر چونش و شروع کرد به فکر کردن.

بعد از چند لحظه گفت :(( آها فهمیدم !)).

من :(( خب بگو )).

سونیا :(( زنگ میزنم به دوستم تا بیاد ما رو با ماشینش برسونه خونه )).

من :(( نه !)).

سونیا :(( چی ؟)).

من :(( نه !)).

سونیا :(( ولی...)).

من :(( نه !)).

سونیا :(( آخه....)).

من :(( نه !)).

سونیا :(( چرا؟؟؟؟)).

من :(( چرا ؟ دوست جنابعالی با زدن به این دختر نصف مشکلات جهان رو روی سر ما خالی کرد حالا همین مونده که یک شهر رو عین خاور بریزه روی سرمون ، پس من دیگه عمرا اجازه بدم که با ماشینش بری بیرون !)).

سونیا :(( وا چرا ؟؟؟؟)).

من :(( چرا ؟ دوتا مأمور پلیس که انگار از کره ماه اومدن چند ساعت پیش نزدیک بود منو جر بدن با این سوالاتشون ، دیگه نمیخوام با اون دوتا دیوانه سر و کله بزنم ، تمام !)).

سونیا هم دست به سینه شد و گفت :(( خب پس چیکار کنیم جناب اینشتین ؟)).

من :(( جنابعالی می‌دونی اسنپ چیه ؟)).

سونیا :(( آره )).

من :(( خب زنگ بزن به این اسنپ لامصب دیگه !)).

سونیا :(( باشه بابا چقدر بی عصابی تو !)).

بعد هم گوشیش رو دراورد و به اسنپ زنگ زد.

منم با امی از اتاق خارج شدم و رفتیم روی یک صندلی بیرون بیمارستان نشستیم.

اینجا خیلی ساکته صدایی نمیاد و فقط نسیم ملایم باد داره میوزه یجورایی عاشق این نسیمم آرامش بخشه.

به امی نگاه کردم ، اونم داشت به اطراف نگاه میکرد انگاری که واقعاً نمی‌دونه که چه اتفاقی براش افتاده.

من :(( حالت خوبه ؟)).

امی جوابم رو نداد.

من :(( سلام ؟)).

بازم جواب نداد.

من هم دستم رو گذاشتم روی شونش و گفتم :(( حالت خوبه ؟)).

اونم که تازه انگار متوجه من شده بود بهم نگاه کرد و گفت :(( اوه ببخشید فقط داشتم یکمی فکر می‌کرد )).

من :(( به چی ؟)).

امی :(( اینکه.....من کی هستم و از کجا اومدم ؟ اصلأ من خانواده ای دارم یا نه ؟ اصلأ چه اتفاقی برام افتاد ؟

من :((.......امی....)).

امی :(( چ....چی ؟)).

من :(( اسم تو امیه !)).

یکدفعه چشمای امی شروع کرد به درخشیدن و کمی اشک از چشماش افتادن پایین.

من :(( اوه ببخشید ببخشید نمی‌خواستم ناراحتت کنم !)).

امی هم اشکاش رو پاک کرد و گفت :(( نه مسئله این نیست !)).

من :(( ها ؟)).

امی :(( از وقتی چشمام رو باز کردم هیچی راجب خودم نمی‌دونستم و همش از خودم می‌پرسیدم من کیم ، این سوال تقریباً داشت برام مثل یک بیماری لاعلاج میشد تا اینکه تو باعث شدی از این رنج خلاص بشم.......ممنونم ⁦☺️⁩)).

نمی‌دونم چرا با این حرفش احساس عجیبی بهم دست داد ولی..... یجورایی..... احساس خوبیه.

منم لبخند زدم ، می‌خواستم یک چیزی بگم که یکدفعه یک صدای آشنا شنیدم :(( وای عجب صحنه احساسی !)).

دوباره ترس تمام وجودم رو فرا گرفت ! همون ترسی که قبلاً حس کردم !

به امی نگاه کردم انگار که اونم با شنیدن این صدا ترسیده بود.

آروم صورتم رو چرخوندم و به اونی که پشت سرمون بود نگاه کردم......وایسا....این همون....

من :(( ش....شما همون....)).

... :(( درسته خودم هستم یوهان !)).

یوهان درسته ! این همون پلیسیه که دیشب ملاقاتش کردم !

یوهان اومد کنار من روی صندلی نشست و به من نگاه کرد.

من :(( ببخشید ولی شما اینجا چیکار میکنید ؟)).

یوهان اولش حرفی نزد اما یک لبخند زد و گفت :(( راستش اومد تا یکم با هم دیگه حرف بزنیم...... سونیک خارپشت!)).

ادامه دارد........

امیدوارم لذت برده باشید⁦❤️⁩

[ سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۱ ] [ 22:40 ] [ اقای A ] [ ]
آخرین مطالب