...
"ساعت ۳ شب"
"داستان از زبان امی"
وقتی مهمونی تموم شد و هممون تا گلو پر بودیم و خسته بودیم از هم خداحافظی کردیم.. شاید باورتون نشه ولی سونیک قبل رفتنش دستمو بوسیددددددد! بله سونیکی که منو از خودش دور میکرد دستمو بوسیدددد!!! دستمو گذاشتم رو سینم تا جای بوسه هاش روی قلبمم بشینه... انگار تو قلبم پروانه ها پرواز میکردن!
همینطوری که با خودم و افکارم درگیر بودم سمت خونه قدم میزدم. تا به خودم اومدم دیدم در خونم بازه؛ چشم ریز کردم و اخمی روی صورتم نقش بست... پیکو پیکومو دراوردم و وارد خونم شدم... با احتیاز داخل خونه رو میگشتم که با پیکو پیکوم بزنم تو سر دزده... ولی ناگهان حاله ای دور دستام ایجاد شد و قفلشون کرد... لعنتی!
شخص اشنایی به سمتم اومد و با لبخند شرورانه ای گفت:《 تولدت مبارک... امی عزیزم! 》
"چند روز بعد"
"داستان از زبان سیلور"
《 ببخشید... شما این خانمو جایی ندیدین؟ 》
و عکسو بردم جلو که زن روبهروم جوابمو بده؛ سرشو به نشونه نه تکون داد و گفت:《 نه اقا ندیدمشون 》
اهی کشیدم و تشکر کردم. با سایکو گرویتیم پرواز کردم و سمت میدون شهر رفتم... جایی گه قرار گذاشته بودیم یافته هامونو بهم بگیم. وقتی سمتش رفتم دیدم همگی اونجا با قیافه ناامید جمع شده بودن... سونیک با دیدنم اومد سمتم و پرسید:《 تونستی چیزی پیدا کنی؟! 》
اهی کشیدم و گفتم:《 نه... هیچکس ندیدتش.. 》
تیلز که دور خودش میچرخید و فکر میکرد گفت:《 اخه چطور ممکنه یهویی غیب بشه... هیچ اثری از دزدیده شدنش نیست! 》
رژ که روی شونه امگا نشسته بود گفت:《 شاید بهتره به گروه های جداگانه تقسیم بشیم و خارج از گرین هیل بگردیم... گرچه یه بار گشتیم ولی بازم ضرری نداره 》
سونیک اهی کشید و درحالی که به همه نگاه میکرد بلند گفت:《 بچه ها... کسی اون پسر مشکیه رو ندیده؟ 》
ناکلز پوکر گفت:《 شدو که روبهروته 》
به شدو نگاه کردم.. انگار اون متوجه منظور سونیک شده بود؛ درحالی که نگاه تیز و نیمه بازشو بین هممون میچرخوند گفت:《 اونو نمیگه... مایک کجاست؟! 》
هممون با تعجب بهم نگاه میکردیم... تازه دوزاریم افتاد که مایک نیست!
تنگل با نگرانی گفت:《 نکنه اونم دزدیده باشن! 》
شدو چشمی چرخوند و گفت:《 یا اون دزدیدتش! 》
رژ پوکر شد و بلند اسمشو گفت:《 شدو! 》
شدو شونه ای بالا انداخت که باعث شد رژ اهی بکشه. به سونیک نگاه کردم... وضعیت اون از هممون بدتر بود... بیشتر از چیزی که نشون میداد نگران بود.. و این کاملا احساس میشد... سونیک اهی کشید و درحالی که لبخند امیدوارانه ای میزد گفت:《 بهتره یه بار دیگه ام بگردیم... پوزشو میزنیم زمین*^* 》
هممون لبخندی زدیم و سری تکون دادیم. جول یهو از جا پرید و گفت:《 بچه ها! یه ایمیل از طرف یه شخص ناشناس اومده! 》
هممون بهش نگاه کردیم.. تیلز کنار جول رفت و ایمیل رو بلند شروع به خوندن کرد:《 تیم مقاومت بهتون تبریک میگم! شما وارد مرحله سوم و اخر شدین! ازتون دعوت میکنم که به این مکان مورد نظر بیاین... امیدوارم بتونین دوستتونو سالم پیدا کنین! 》
سونیک دستشو مشت کرد و زیر لب گفت:《 عوضی... 》
اخمی کردم و گفتم:《 حالا باید چیکار کنیم؟ بریم سراغ مکان؟ 》
تیلز سری تکون داد و گفت:《 نه! ممکنه یه تله باشه! 》
سونیک:《 ولی اگه امی تو خطر بزرگی باشه چی؟! اگه بهش صدمه بزنه چی؟! 》
شدو اهی کشید و گفت:《 راه دیگه ای جز رفتن به اونجا نداریم... باید بریم 》
تیلز بلند گفت:《 ولی نه با به خطر انداختن جون امی.. ممکنه با یه حرکت اشتباهمون اون اسیب ببینه! 》
بلیز:《 حق با تیلزه... باید یه نقشه جدید بکشیم! 》
هممون سری تکون دادیم و با بلیز موافقتمونو نشون دادیم.. سونیک رو به تیلز کرد و پرسید:《 نقشه ای داری؟ 》
ولی قبل اینکه تیلز حرفی بزنه صدای افنجاری هممونو سر جامون میخکوب کرد
تمامید
امیدوارم خوشتون اومده باشه💎
لطفا با نظراتتون خوشحالم کنید💌
شبتون بخیر🍨